![]() |
![]() |
|
| از هر دری سخنی |
|
امروز که کارهایم گره خورده بود و سر رشته کار از دستم در رفته بود یک دفعه بی خیال پروژه و دفاع شدم و رفتم
پای تلویزیون . شبکه mbc2 فیلمی کمدی گذاشته بود به نام I do,They don't فیلم درباره مرد و زنی بود که به طور اتفاقی با همدیگر در لاس وگاس آشنا می شوند و بعد از 24 ساعت با یکدیگر ازدواج می کنند. اما هم مرد و هم زن هر کدام صاحب 4 فرزند هستند که بر حسب اتفاق هر کدام هم پسری به نام Andrew با خصوصیات اخلاقی متفاوت دارند. بچه های بزرگتر همگی به یک دبیرستان می روند و دو فرزند کوچک دو خانواده خیلی سریع با پدر و مادر جدیدشان خو می گیرند. شوهر و همسر قبلی این زن و مرد قبلا مرده اند و سایر بچه ها به سختی با والد تازه وارد رابطه برقرار می کنند. دختر بزرگتر مرد " ساندرا" یک ماجرای عاطفی در پیش دارد. و اینکه دو خانواده برای زندگی در کنار یکدیگر به خانه جدیدی نقل مکان می کنند. خانواده جدید ماجراهای زیادی را از سر می گذراند تا آنکه زن و شوهر بر سر تربیت بچه ها با هم دعوا کرده و تصمیم به جدایی می گیرند. در اینجا بچه ها که دیگر به همدیگر خو گرفته اند نقشه ای برای آشتی دادن پدر و مادر هایشان می کشند. در طی اجرای نقشه ساندارا از بالای نردبان افتاده و پایش می شکند و همین حادثه دوباره خانواده را در کنار هم جمع می کند. زمانی که فیلم را نگاه می کردم احساس می کردم که قبلاً هم آنرا دیده ام که متوجه شباهتهای شدید فیلمنامه با سریالی به کارگردانی مهران مدیری به نام " دردسر والدین" شدم که چند سال پیش از تلویزیون پخش می شد. صحنه های دعوای بچه ها دقیقا مثل همان سریال بود. ![]() از آنجا که فیلم I do,They don't ساخته سال 2005 است به فکر فرو رفته ام که شاید این بار قضیه نمونه برداری از روی فیلمنامه های خارجی بر عکس بوده و سازندگان هالیوودی از روی دردسر والدین گرته برداری کرده باشند. یا آنکه هر دو فیلم از روی یک کتاب ، ساخته شده باشند. زیرا تا آنجا که یادم می آید ابتدای تیتراژ دردسر والدین می نوشت بر اساس داستانی از ....؟ اسم داستان یادم نمی آید !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:42 توسط فرناز |
|
|
دوشنبه زنگ ششم بابا لنگ دراز عزیز ان شا الله ، شما آن اعانه دهنده ای نیستید که روی قورباغه نشست؟ میگفتند آن قورباغه زیر تنه آن آقا بامبی صدا کرد و ترکید در این صورت حتماً یک نفر چاق تر از شما بوده است. یادتان هست در موسسه جان گریر نزدیک پنجره های رختشویخانه سوراخهایی بود که روی آنها چهارچوب مشبک بود؟ هر سال بهار که فصل قورباغه است تعداد زیادی قورباغه جمع می کردیم و می گذاشتیم توی آن سوراخها، گاهی هم می پریدند بیرون و می افتادند توی رختشویخانه و روزهای رختشویی باعث جار و جنجال و سر و صدا می شدند و برای این کار ما را شدیداً تنبیه می کردند ولی با تمام جلوگیریها قورباغه ها را جمع می کردیم. تا یک روزی... سرتان را با شرح جزئیات درد نمی آورم... خلاصه نمی دانم چطور شد ( خدا دانا است ) که یکی از چاق ترین، آبدارترین و بزرگترین قورباغه ها روی یکی از آن مبلهای چرمی بزرگ در اتاق هیئت مدیره پیدا شد و آن روز بعد از ظهر در کمیسیون ... ولی چرا بنویسم ؟ شما خودتان آنجا بودید و بقیه را به خاطر دارید. نمی دانم چرا ناگهان این چیزها به خاطرم آمد. جز اینکه بهار است و پیدا شدن قورباغه این خاطرات را در من بیدار کرده است. تنها عاملی که مانع از قورباغه من می شود این است که در اینجا هیچ قانونی جمع کردن قورباغه را منع نکرده است. ارادتمند جودی آبوت از کتاب " بابا لنگ دراز"، نوشته جین وبستر، ترجمه میمنت دانا ، چاپ هشتم 1374 انتشارات صفی علیشاه، صفحه 49 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:47 توسط فرناز |
|
|
دیروز از شدت اضطراب مردم و زنده شدم. بی خبری همیشه بدتر از خود خبر است. وقتی می دانی اتفاقی افتاده ولی نمی گویند چه اتفاقی به ۱۰۰۱ جور احتمال وحشتناک که یکی از یکی دیگر بدتر است فکر می کنی.
و من دیروز از صبح تا عصر در بی خبری و اضطراب به سر بردم. کل ماجرا را نازنین خیلی قشنگ نوشته است.برای همین من دیگه نمی نویسم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:41 توسط فرناز |
|
|
طوطی من عاشق میز توالت اتاق مامان است. روزی چند بار باید او را به آنجا ببرم تا حسابی توی آینه خودش را ببیند و فیگور بگیرد و شیرین زبانی کند. اما هر بار که می خواهم عکسش را بیندازم فوری متوجه می شود و لج می کند و به دوربین حمله می کند. تا اینکه در یک لحظه نادر که حواسش نبود تونستم تصویر فوق را شکار کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:48 توسط فرناز |
|
|
دانشمندان روز گذشته , دوشنبه , اعلام کردند که کالیفرنیا در معرض خطر حتمی وقوع زلزله سهمگین در سال ۲۰۳۷ می باشد. محاسبات جدید نشان داده است که احتمال وقوع زلزله ای به قدرت ۶.۷ ریشتر یا بیشتر در ۳۰ سال اینده ۹۷٪ الی ۹۳٪ است. ند فیلد ژئو فیزیکدان و گروه همراه وی گزارش دادند که " به طور قطع این اتفاق خواهد افتاد! "
زلزله سال ۱۹۹۴ لوس آنجلس با شدت ۶.۷ ریشتر منجر به کشته شدن ۷۲ نفر و آسیب و اوارگی ۹۰۰۰ نفر شد و ۲۵بیلیون دلار خسارت در ناحیه متروپولیتن به بار آورد. قدرت تخریبی زلزله بیش از انکه به شدت وقوع ان بستگی داشته باشد به محل وقوع زلزله بستگی دارد. زلزله ۷.۱ ریشتری که صحرای Majove در سال ۱۹۹۹ تکان داد مجروحین اندکی داشت و هیچ کس در این حادثه کشته نشد. هنوز دانشمندان نتوانسته اند تعیین کنند که زلزله در کدام قسمت ایالت کالیفرنیا رخ خواهد داد ولی توانسته اند شدت و میزان احتمال وقوع آن را تعیین کنند. ---------------------- متن کامل خبر در yahoo news قابل پیگیری است. این خبر مرا به فکر فرو برده است. از لحاظ زمین شناسی تهران مشابهتهای بسیاری به لوس انجلس دارد و در مستندی که چند وقت پیش دیدم ایجاد خط مترو برای این شهر همان مشکلاتی را داشت که خط متروی تهران با آن مواجه است . ما چقدر برای زلزله آماده ایم ؟ چقدر کارهای تحقیقاتی در ایران در این زمینه انجام شده است ؟ یادم است در آخرین زمین لرزه تهران ، لحظاتی پس از وقوع زمین لرزه در حالی که خود ما هنوز خبر نداشتیم شدت آن چقدر بوده و مرکز زلزله کجا بوده است و شبکه های رادیو تلویزیونی ما هیچ خبری پخش نکرده بودند و برنامه ها به روال عادی بود ، دوستی از کانادا تماس گرفت و گفت همین الان تلویزیون آنجا اعلام کرده تهران زلزله آمده است و حال ما را می پرسید. و در نهایت این پرسش تکراری که اگر یک زلزله قوی تهران را بلرزاند چه رخ خواهد داد ؟ و چقدر قربانی خواهد گرفت ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:24 توسط فرناز |
|
|
آرزوی اولم برآورده شد.دیشب تا صبح بیدار بودم و هری پاتر را می خواندم. هنوز تحت تاثیر جادوی کتاب هستم. هرچند دلم نمی خواست بعضی اتفاقها برای بعضی افراد بیفتند. از جلد اول از شخصیت اسنیپ خوشم آمده بود. ای کاش در انتهای کتاب ... ۷ سال پیش از یک بازار خیریه دو جلد از کتاب هری پاتر ( هری پاتر و جام آتش ) را به توصیه کتابفروش و قیمت ۴۰۰۰ تومان خریدم. بعد به شدت پشیمان شدم که چرا یک کتاب نوجوانان خریده ام. و دلزده و نخوانده آنرا به گوشه ای انداختم. مدتی بعد سر کلاسهای کسل کننده بیوشیمی متوجه شدم که دختری به شدت مشغول مطالعه کتابی است. کتاب را نشانم داد . هری پاتر بود. گفت فوق العده است. همان شب کتاب را دست گرفتم. تا نیمه های کتاب فکر می کردم هرمیون پسر و رون دختر است. یکشبه تمامش کردم. بعد جلد دوم ( حفره اسرار ) را خریدم و خواندم. سپس جلد اول ( سنگ جادو ) و پس از آن جلد سوم ( زندانی آزکابان ) را خواندم. لذت نهایی را زمانی بردم که دوباره از جلد ۱ تا ۴ را پشت سر هم خواندم. من دوبار هری را کشف کرده بودم ! سایر جلد ها را پس از چاپ قرض گرفتم. ولی برای خواندن آخرین جلد ( یادگاران مرگ ) لازم بود تا جلد ۵ و ۶ را بازخوانی کنم. به همین خاطر خواندن جلد آخر به تعویق افتاد . و دیشب تا صبح بیدار بودم و در نبرد هری با ولمورت او را همراهی می کردم. و کتاب مرا جادو کرده است ! کسی چوبدستی مرا ندیده است ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:44 توسط فرناز |
|
|
دیشب خواب پژمان بازغی را دیدم. به خاطر لو دادن قسمتهای پایانی سانسور شده مرد هزار چهره محکوم شده بود به تبعید. تبعید به سال 1988 یا 1918 و مختار بود تا بین این سالها یکی را انتخاب کند. او سال 1918 را انتخاب کرده و دوران محکومیت خود را در جزیره کرت یونان می گذراند.
بیدار شدم با یک عالم سوال بی جواب : 1- آیا همان طور که ما هر از چندگاهی در رویاهایمان ، خواب هنرپیشگان را می بینیم ، آنها هم در خوابهایشان رویای مردم عادی را می بینند؟ 2- مفهوم سالهای 1988 و 1918 چیست ؟ می دانم جنگ اول جهانی 1919 شروع شده است و همیشه برای بیان وقایع تاریخی سال 1919 از یکسال قبل آن می نویسند به همین خاطر در ذهنم مانده است. ولی 1988؟ چه اتفاق مهمی در آن سال افتاده است؟ 3- آیا تبعید به جزیره کرت خوب است یا بد ؟ اصلا جزیره کرت در محدوده ویزای شنگن هست یا نه ؟ 4- از همه مهمتر ! در این دنیای مجازی هیچ احدالناسی نیست که بداند بخشهای سانسور شده مرد هزار چهره چه بوده است ؟ تا وقتی که جواب این سوال را پیدا نکنم هر شب خواب آنرا می بینم ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:20 توسط فرناز |
|
|
فردای آنروز کابل جولانگاه وانتها بود. ... مردهای مسلح ریشدار با دستار مشکی پشتشان نشسته بودند.از هر وانتی بلندگویی اعلامیه ای را اول به فارسی و بعد ژشتو می خواند. ار بلندگوهای مساجد و رادیو نیز همان پیام تکرار می شد.همچنین پیام را روی اوراقی نوشته و در خیابان پخش کردند . مریم یکی را در حیاط خانه شان پیدا کرد ...
این قوانینی است که ما اعمال می کنیم و شما اطاعت : 1- همه مردها باید ریش بگذارند. اندازه درست حداقل به قدر یک مشت زیر چانه است.اگر از این فرمان اطاعت نکنید کتک می خورید. 2- همه پسرها دستار می بندند.پسرهای کلاس یک تا شش دستار مشکی به سر می گذارندو پسرهای دبیرستان دستار سفید...یقه پیراهن بسته خواهد بود. 3-آواز خوانی ممنوع است. 4-رقص ممنوع است . 5- ورق بازی ،شطرنج ، قمار و بادبادک بازی ممنوع است . 6- کتاب نوشتن ، تماشای فیلم و نقاشی کردن ممنوع است. 7- اگر مرغ عشق نگه دارید کتک می خورید. و ... زنها توجه کنند : همیشه در خانه می مانید برای زنان صحیح نیست بی هدف در خیابان بگردند. اگر از خانه بیرون می آیید ، باید یک محرم ، یک خویشاوند مرد ، همراهتان باشد. اگر در خیابان شما را تنها ببینند ، کتک می خورید و به خانه فرستاده می شوید. تحت هیچ شرایطی نباید صورتتان نمایان باشد. وقتی از خانه بیرون می آیید باید برقع بپوشید.اگر سرپیچی کنید کتک می خورید. آرایش ممنوع است. جواهرات ممنوع است. لباسهای چشم گیر نمی پوشید. حرف نمی زنید ، مگر اینکه از شما چیزی بپرسند. چشمتان نباید به مردها دوخته شود. در ملاء عام نمی خندید. اگر بخندید ، سخت کتک می خورید. ناخن را لاک نمی زنید ، اگر بزنید یک انگشتتان قطع می شود. مدرسه رفتن برای دخترها قدغن است. همه مدارس دخترانه بی درنگ تعطیل است . کار کردن برای زنها ممنوع است. ... " هزار خورشید تابان ، نوشته خالد حسینی ترجمه مهدی غبرائی صص 291-293 " |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9:55 توسط فرناز |
|
|
تمام مزه عید برای بچه ها ، گرفتن اسکناسهای نوی عیدی هست. عجیب دلم برای اسکناسهای پانصد تومانی قرمزی که پدربزرگم عیدی می داد تنگ شده با اینکه حتی این عید از طرف مادربزگم عیدی ۵۰۰۰ تومانی گرفتم ولی انگار آن ۵۰۰ تومانی های قدیم چیز دیگری بود. دلم برای اسکناسهای نوی ۱۰ ، ۲۰ ، ۵۰ و ۱۰۰ تومانی که از بزرگترهای فامیل می گرفتم هم تنگ شده است. فکر کنم برکت هم با سکه ای شدن این اسکناسها از پول ما رفته است. یادش به خیر ! چه حال و هوایی داشت اون عیدها که به عشق عیدی ، حوصله می کردیم و خونه همه بزرگترها می رفتیم راستی عید همگی هم مبارک باشه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 22:22 توسط فرناز |
|
|
از کودکی
همیشه سوالی برایم وجود داشت که اگر افغانها شورویها را دوست نداشتند در وهله اول
چرا اجازه دادند آنها افغانستان را اشغال کنند و چرا مثل ما که جلوی عراق ایستادیم
، ایشان از اول ایستادگی نکردند؟ جواب این
سوال به طور غیر مستقیم در کل کتاب مستتر است. اگر بیشتر بگویم کل داستان لو می
رود و مزه اش از بین می رود . خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم. نازنین
کتاب " هزار خورشید درخشان " که دومین کتاب خالد حسینی می باشد را خریده
است و آن را برای روزهای عید ذخیره کرده ایم ! 2- پیش از بادبادک باز کتاب " از میان ظرفهای شسته شده " نوشته
نازنین لیقوانی را خواندم . نویسنده سعی کرده بود برشی از زندگی روزمره یک زن را
نشان دهد و در خلال همین برش تاریخچه ای از گذشته را مطرح کند. در عین حال چند گره
هم در طول داستان انداخته بود ولی یا گره ها بی ربط بود و یا آنکه به خوبی گشوده
نشده بود. کتاب پر بود از شخصیتهایی که وارد و خارج می شدند و حضور آنها الزامی
نداشت مثل خوشه ، پریسا ، جوانهایی که در مهمانی هاله بودند ، مادر شوهر هاله ،
پسر همسایه ، مرتضی و ... شخصیتها نیز تا حدودی سردر گم
بودند . مثلا در ابتدای کتاب به نظر می رسید که هاله یک دوست ناباب است که زندگی
خانوادگی دوستش را ویران می کند ولی در پایان کتاب هاله یک دوست خوب بود که همواره
در طول سالها به دوستش کمک کرده بود. کلاً کتاب محکمی نبود و تنها مزیتش این بود
که گرچه شخصیت پردازی قوی نداشت ولی خط سیر داستان ثابت بود. شاید اگر نویسنده چند
بار دیگر کتابش را بازبینی می کرد، داستان محکمتری می نوشت. 3- هر چند وقت یکبار از کتابخانه مرکزی دانشکده ، کتاب و رمان می گیرم. این
بار دوکتاب " دایره کامل " نوشته دانیل استیل و " بردگان سیاه
" نوشته کایل انستوت و ترجمه محمد قاضی را گرفتم. کتاب دانیل استیل یک کتاب کسل کننده بود که فقط محض فهمیدن اینکه بالاخره تانا با چه کسی ازدواج می
کند تا آخرش را خواندم و کلا ارزش نقد کردن ندارد. البته ترجمه خوبی هم نداشت و
مترجم تمام He و She را " او " ترجمه کرد و
خواننده دائم سردرگم می شد که منظور از " او " کیست. گفتگوها و اصطلاحات
راهم عیناً
ترجمه لفظ به لفظ کرده بود که برای فهمیدن آنها نیز باید دوباره به انگلیسی بر می
گرداندمشان تا منظور نویسنده را بفهمم. به نظر من مهمتر از عنوان کتابهای
خارجی ، مترجم کتابها هستند. این معضل به خصوص در مورد ادبیات انگلیسی دیده می شود
که هر کسی که کوره سوادی داشته است دست به ترجمه زده است. فهمیدن متن انگلیسی یک
چیز است ، ترجمه کردنش چیز دیگر ! و معمولا مترجمان خوب بهترین کتابها را ترجمه می
کنند. خدا رحمت کند محمد قاضی را ! هر کتابی که مترجمش محمد قاضی بوده است واقعا
ارزش خواندن داشته است. همین الان کتاب بردگان سیاه دستم است که او ترجمه کرده
است. داستان در یک مزرعه پرورش برده می گذرد و گویا کل داستان واقعی باشد ( از
مقدمه کتاب ) . هنوز تا انتهای کتاب را نخوانده ام ولی تا اینجا که کتاب عجیبی
بوده است . نه می توانم آنرا زمین بگذارم و نه زمانی که پستی بشر را نشان می دهد ،
به خواندن ادامه دهم. نمی دانم این کتاب تجدید چاپ شده است یا نه ؟ نسخه ای دست من
است چاپ دوم و متعلق به 25 سال پیش است. 4- از
ترجمه بد گفتم ، این ترجمه های بد شامل ترجمه کتب مهندسی هم می شود . با تمام
احترامی که برای دکتر کاغذچی قائلم ولی ترجمه کتاب ترمودینامیک مهندسی شیمی ایشان
افتضاح است! این روزها که درگیر پروژه هستم چند کتاب در مورد CFD خواندم که معروفترین
آنها کتاب هافمن است. از ترجمه فارسی آن هیچ چیزی نفهمیدم ولی نسخه لاتین دیجیتالش
را از یکی از دوستان گرفتم و فوق العاده به من کمک کرد. 6- هنوز به
دنبال خرید کتاب هری پاتر هستم . ولی خرید آنرا موکول کرده ام به عید ، و زمانی که
می خواهیم از عید دیدنی فرار کنیم! 5- در جواب دوستانی که در مورد
جا افتادن اتاقم می پرسیدند باید بگویم کم کم دارم به اتاقم عادت می کنم ودیگر در
آن غریبی نمی کنم . این پست را هم برای آنهایی نوشتم که می پرسیدند چرا آپ نمی کنی
!!! به اندازه کافی آپ شد ، نه ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:26 توسط فرناز |
|
|
۱- یکی از کارهایی که در آشپزی خوب بلدم جا انداختن انواع خورش و سوپ هست و انصافا خورشهایم حرف ندارد !
کسانی که دستی توی آشپزی دارند یا اینکه به نوع غذایی که می خورند اهمیت می دهند می دانند که فرق خورش جا افتاده و نیافتاده در این است که هر چند مواد هر دو یکی بوده و هر دو تا هم پخته اند اما در مثلا خورش جا نیافتاده بادمجان ، بادمجانها توی اب خورش شنا می کنند و گوشت ها بی مزه هستند. حالا اینکه چه جوری می شه خورش را جا انداخت ، مربوط می شه به همون فوت کوزه گری در آشپزی ! ۲- نزدیک عید که می شود ، خانه تکانی و احیانا دستی به سر و روی خانه کشیدن هم شروع می شود . امسال هم تصمیم گرفتیم یک کمی نقاشی کنیم که اتاق من هم گرفتار قلم موی نقاشها شد و من هم که اوضاع را اینطور دیدم کل اتاق را به هم ریختم و یک رنگ جدید انتخاب کردم و دکوراسیون اتاق را هم عوض کردم. الان با اینکه همه چیز مرتب و تمیز و عین دسته گل است ، با اینکه اتاقم نو شده و همه چیز سر جایش است، ولی انگار هنوز اتاقم جا نیافتاده است . دقیقا عین خورش قرمه سبزی جا نیافتاده ! که هر چند بو عطر قرمه سبزی را داره ولی سبزی ها شنا می کنند ! اگر در بین شما کسی باشد که روش جا انداختن اتاق تازه رنگ شده را بلد باشد منهم به او روش جا انداختن سوپ و خورش را یاد می دهم؟ ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 15:54 توسط فرناز |
|
|
1-اصلا خیال نداشتم که تا 2 هفته آینده مطلبی بنویسم . ولی به طرز معجزه آسایی بزرگترین گره که در کار پروژه ام افتاده بود باز شد. برای همین این روزها آرامش بیشتری یافته ام و کارها روی غلطک افتاده اند . 2- بعد از سرمای سختی که دیماه امسال داشتیم و چله بزرگه تا توانست زورآزمایی کرد، اما گویا چله کوچیکه خیال زورورزی ندارد و هوا بهاری بهاری است . البته به قول یک ضرب المثل قدیمی که از مادربزرگم شنیدم " اگر پشت چله کوچیکه به بهار نبود، بچه را توی گهواره سیاه می کرد" . به هرحال این هوای ملس بهاری که هم خنکه و هم دلچسب ، باعث شده است که کم کم همه به خانه تکانی بیفتند. جمعه پیش که نگاهی به کوچه انداختم ، اکثر همسایه ها را مشغول شیشه و در شستن دیدم. 3- از جلد پنجم هری پاتر ( هری پاتر و محفل ققنوس ) که کتابها را از دوست قرض گرفتم و خواندم مجموعه هری پاترم ناقص مانده است . هر بار که به شهر کتاب می روم عزمم را جزم می کنم که بقیه جلدها را بخرم. اما پس از دیدن قیمت پشت جلد و ضرب آن در تعداد جلدهای نداشته ، پشیمان می شوم و کتاب دیگری می خرم. از همه بدتر اینکه در اشتیاق خواندن جلد آخر می سوزم و به ترجمه کمتر از ویدا اسلامیه راضی نیستم. 4- حالا که به آخر سال نزدیک شده ایم ، به سال گذشته نگاه می کنم و آرزوهایی که داشتم و آرزوهایی که برآورده شدند و آنهایی که نشدند. برای سال آینده هم آرزوهایی دارم .آرزوهای بزرگ و آرزوهای کوچک. برخی از خواسته ها سالها وقت می برند تا به آنها برسیم ولی برخی دیگر خواسته های کوچکی هستند که امید داریم به زودی برآورده شوند. 5- چشمهایم را می بندم و آرزو می کنم : - آرزو می کنم در سال 87 مجموعه هری پاتر من کامل بشود و جلد آخر را هم بخوانم ! - آرزو می کنم در سال 87 مقاله هایم در کنگره های داخلی و خارجی پذیرفته شود ! - آرزو می کنم در سال 87 سفرهای زیادی بروم و فرصتی پیش بیاید که از کشورهای آسیای میانه دیدن کنم! - آرزو می کنم در سال 87 حساب بانکی ام پر از پول شود! - از همه مهمتر آرزو می کنم در سال 87 و سالهای بعد از آن پدر و مادرم سالم و سلامت و سرحال باشند!! - و یک آرزوی درگوشی هم می کنم که آن را فقط و فقط به خود خدا می گویم، پس گوشهایتان را تیز نکنید چون به شما نمی گویم .... 6- خواهرم نازنین ، پیمان ، عاطفه ، امیر ایتالیایی و آیدا را هم دعوت می کنم ، تا از آرزوهایشان هر چند تا که دوست دارند ، برای سال جدید بگویند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:58 توسط فرناز |
|
|
۱- همچنان در تعطیلات موقت به سر می برم ولی حیفم آمد مطلب زیر را ننویسم .
۲- هر روز به وبلاگ خانم شین سر می زنم . امروز نوشته بود که وبلاگش چهل و پنج هزار دلار می ارزه و آدرس لینکی را داده بود که قیمت وبلاگها را میدهد . ذوق زده مال خودم را هم امتحان کردم . حدود ده هزار دلار وبلاگ من ارزش داره . آی ذوق کردم . آی ذوق کردم ! ۳- نمی دونم سایتش سر کاریه یا اینکه واقعا ارزش وبلاگها را درست اعلام می کنه . من که حوصله نداشتم سایت را زیر و رو کنم و از اصل ماجرا سر دربیارم . حالا هر کی که حوصله کرد و روی این موضوع وقت گذاشت من را هم با خبر کند . این هم لینک سایت : 4- نتونستم جلوی فضولی خودم را بگیرم و مظنه قیمت وبلاگ پیمان را هم گرفتم . آقا تبریک می گم . وبلاگ شما $31,049.70 می ارزد . اگر همچنان خیال مهاجرت داری وبلاگت را بفروش و حرکت کن . هوای این آبجی کوچیکه را هم داشته باش ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:22 توسط فرناز |
|
|
خبر تکمیلی -
خوشبختانه دوستان زیادی به این طرح پاسخ مثبت داده اند که از همه آنها متشکرم . آیدای عزیز هم پوستر زیبای زیر را طراحی کرده است . از دوستان کسانی هم که ذوق و سلیقه دارند و هم حوصله و وقت می توانند برای فراخوان لوگو تهیه کرده و خبرش را به من بدهند . ![]() 1-اوضاع کار و بار پروژه فعلا خیلی سنگین شده و مجبورم مدتی از برخی کارها و فعالیتها صرفنظر کنم . یکی از همین کارها وبلاگ نویسی است . 2- طرحی را همراه با پیمان برای معضل دستشویی عمومی در سطح شهرها راه انداختیم و از دوستان وبلاگ نویس درخواست کرده ایم تا در این زمینه بنویسند ، تا به این طریق وجدان بهداشتی جامعه بیدار شده و راه حلی برای این معضل پیدا شود . به همین خاطر تنها کاری که در دوران تعطیلی موقت وبلاگ می کنم اضافه کردن لینک دوستانی است که به این درخواست جواب مثبت داده اند . 3- درخواستی دارم از کسانی که در مورد طرح دستشویی عمومی می نویسند : لطفا شما هم به سایر دوستانتان در این مورد اطلاع رسانی کنید و لینک این پست را به ایشان بدهید . در ضمن هر کس که در این مورد مطلبی نوشت لینک مطلب را در بخش نظر سنجی اضافه کند . لینک مطالب مرتبط : ما توالت می خوایم ، یالا (زیگول) وبلاگستان به یاری استیصال می آید ( چشمهایی که فکر می کنند ) مستراح عمومی ( گاز نگیر) تولد حق طبيعي ماست ، اين حق را از ما نگيري ( آیدا در پنجره )شب شعر در کافی شاپ ( کمیک استریپ جالب از بزرگمهر حسین پور در باب آبریزگاه) 50 سنت برای نزدیکترین توالتدستشویی دلباز در شیراز ( فالشیست )حکایت قضای حجت ناصرالدین شاه در کاخ ورسای (توکای مقدس ) آنجا که تصمیمهای کبری گرفته می شود ! ( از پشت یک سوم ) ’توالت" یک مسئلهی مبرم جهانی استمسئله كمبود سرويسهاي بهداشتي در بين راههاي كشور يكي از مشكلات موجود براي گردشگران (خبرگزاری فارس)عواقب کشنده عدم دسترسی به توالت بهداشتی ( سلامت نیوز ) ساختن توالت سخت تر است یا موشک فضایی ؟!( شیخ شهر ) مهمان نوازی ما ایرانی ها و حکایت پول افتابه ! ( تلخ نوشته ها )خواجه حافظ شیرازی و معضل WC ( مزاحم )نگذاریم در این هیاهو شهر بی مستراح بماند! (آونگ خاطره های ما )مشکل توالت عمومی در مدارس فرانسه ( همشهری آنلاین )فقر بهداشت در جامعه (آیدا در پنجره ) بحث شیرین توالت و مستراح ( زیتون ) مستراح نامه ، شعر ( غرش ) یک مقوله لعنتی ( حالنامه ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:36 توسط فرناز |
|
|
خدا زیاد
کنه اورژانسها و بیمارستانها و کلینیکهای 24 ساعته این شهر را ! معلوم نیست اگه همین چند تا مراکز عمومی درمانی در سطح شهر نبود چه بلایی سر اون بنده خداهایی می آمد که توی این سرما پهلوهاشون چاییده و گلاب به روتون نیاز به دست به آب و مستراح پیدا کرده اند . حداقل در این جور جاها به روی همه بازه و حداقل یک فقره دستشویی عمومی توی راهروهاشون پیدا می شه ! ![]() بیچاره
کسی که توی اتوبان و بزرگراه دچار مشکل بشه . سر تا ته بزرگراههای این شهر هیچ جا پیدا نمی شه که با خیال راحت طرف خودش را خالی کنه . باز
حالا وضع افراد ذکور جامعه بهتره . خیلی که فشار بیاد ماشین را می زنند کنار و درش
رو باز می کنند و وانمود می کنند دارند دنبال یک شیء گمشده می گردند و ... ولی وای
به حال اناث جامعه . به 1001 دلیل ( که مجبورم سانسور کنم !) نمی تونند کاری کنند
و از شدت استیصال به گریه می افتند . باز اگه
روز باشه و داخل شهر باشی شاید فرجی بشه و مشکل حل بشه . مثلا مرکز فروشی اون
اطراف باشه یا اینکه چشمت به جمال یک مدرسه ( ترجیحا دخترانه ) روشن بشه که درش هم
باز باشه ، امیدی به نجات خواهد بود .
البته دور مراکز فروش را باید این روزها درز گرفت . چرا ؟ چون
تصورش را بکنید ، توی اون وضعیت که چشمتون هیچ جا رو نمی بینه و با سرعت نور دارید
به سمت پاساژ حرکت می کنید خدای ناکرده اگه روسریتون عقب بره یا اینکه باد بزنه
مانتوتون کوتاهتر به نظر بیاد قبل از اینکه چشمتون به جمال دستشویی روشن بشه
گرفتار گشت ارشاد می افتید و چون حالتون بده ممکنه یک کم درشت جواب بدهید و ... خلاصه به مقصود نرسید ! ترجیحا
فعلا اورژانسها و بیمارستانها و کلینیکها مکانهای امن و مناسب برای قضای حاجت
هستند . باور نمی کنید ؟ یک روز
جمعه وسط خیابان شریعتی یکی از همراهان ما دچار همین معضل شد . بنده خدا از شدت
استیصل سرخ و سفید می شد و مشتهاش رو فشار می داد . هر جا چشم می انداختیم دریغ از
یک دستشویی عمومی بود نا اینکه با خوشحالی فریاد زد : اورژانس بیمارستان ! و با
سرعت برق و باد به آن سمت دوید . یکی از
آشنایان تعریف می کرد زمانی که خانمش باردار بود هر بار که از سونوگرافی بر می
گشتند بین راه ناچار می شدند به یکی از یستگانشان که خانه اش در مسیر بود سر بزنند
و صله رحم کنند ! البته
فکر کنم وضع شهرهای دیگر نیز از لحاظ کمبود دستشویی های عمومی شبیه تهران باشد . اگر
شما هم وسط خیابان و بزرگراه نیاز مبرم به دستشویی پیدا کنید چه می کنید ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 20:33 توسط فرناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی شیمی هستم
زندگی را با همه خوشیها و سختیهاش دوست دارم چون فرصت قشنگی هست که برای یک بار در اختیار دارم و می خوام ازش استفاده کنم بنابراین دوست دارم از اتفاقات کوچک و جالبی که هر روز در اطراف ما رخ می دهد بنویسم |
|
RSS
|