تبليغاتX
گاز نگیر

گاز نگیر

از هر دری سخنی

1234

1- اینجا نمی نویسم چون یک خرافاتی پست مدرن هستم . چون یک ترسوی بزدلم. 

 2-یکی جلوی ذهن من را بگیره اینقدر یک سره عین یک نرم افزار CFD مسائل را هی تجزیه و تحلیل نکنه. دارم خل میشم 

3- دلم می خواد فحش بدم. بدترین فحشهای دنیا را بلند بلند بدم. آخه عوضی های فلان فلان شده، مرض دارین راه و روز مردم را می بندید که ترافیکش از پارک وی تا ونک تکون نخوره ؟ نه! مرض دارین ؟ فکر نمی کنین قاطی این ماشینها ممکنه زن باردار و مرد بیمار و خانواده های نگران هم باشن ؟ ما.در ... ها ( جای سه نقطه هر چی دلتون می خواد بزارید) ، اینجوری که بدتر با حضور شما حس بدبختی و نا.ام.نی به آدم دست میده.

4- چهار را دلم نمیاد بنویسم.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 23:29  توسط فرناز  | 

پرواز

الان عطر شانلی را که اردیبهشت امسال هدیه تولد گرفته بودم ، باز کردم. بوی خوبی داره. 

نازنین برگشته، دلم از وقتی برگشته گرمتر شده اما زره سختی هم که پوشیده بودم تا محکم باشم ترک برداشته. دیشب دو بار گریه های سخت کردم. 

دیروز فرنود دوست شاهرخ زنگ زد. می گفت به همون تاریخهایی که خودتون می دونید داریم نزدیک میشیم. خواهش می کرد اگر کمکی از دستش بر میاد بگم. 

همون تاریخ، تاریخ پرواز ، تاریخ اوج گرفتن و تاریخ آغاز بزرگترین و سخت ترین دلتنگی های ما

بابا دوبار دیالیز شده، هنوز بیمارستانه و باید باز هم بمونه. و ما علیرغم همه سختی ها امیدواریم. پزشکها بیماری را تقسیم کرده اند به اورژانس، نیمه اورژانس و مزمن. اول دارند روی مسائل اورژانس کار می کنند. تا حدودی هم جواب گرفتیم. 

و من هر روز امیدوارم که پدرم بهتر بشه 

هر روز ... 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 11:36  توسط فرناز  | 

I LOVE YOU P.M.C

اينجا محل كار، فردا هيئت ايتاليايي از راه مي رسه، تكنولو‍ژي ما در حد صفر، از صبح اينترنت قطع بود ، فكسها نصفه رد ميشه، آخرين هماهنگيها در حال انجامه، پدر همچنان در بيمارستانه ،يك عمل جراحي ديگه

I LOVE YOU P.M.C

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 14:46  توسط فرناز  | 

پدر بیمارستانه. دچار گرفتگی مجاری ادرار ناشی از عوارض شیمی درمانی و رادیو تراپی و مشکلات مختلف دیگه ناشی از خود بیماری و درمانها شده. یک هفته پر از استرسی داشتم و بارها مردم و زنده شدم. 

سراغم را گرفته بودید. این چند خط را فقط محض اطلاع نوشتم 

فقط یادتون باشه حتی اگر به حال مرگ هم افتادید سراغ اورژانس بیمارستان امام نرید. و اگر خدای نکرده دچار مشکلات کلیوی شدید بهترین، تمیزترین، مجهز ترین، دلسوزترین، با استانداردترین بیمارستان، بیمارستان شهید هاشمی نژاد بالای میدون ونک هست که خداییش تا الان به دادمون رسیدند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 18:58  توسط فرناز  | 

قلب لرزان من

روزی که قرار بود شاهرخ را ببرند برای جراحی روی سرش ، انگشت اشاره اش را گرفت رو به آسمون و گفت : توکلت علی الله 

و راست می گفت، توکلش با خدا بود، همیشه همین جوری بود، هر کاری می کرد، سر هر امتحانی که میرفت، هر کاری که می خواست بکنه حتی شیطنتهاش  واقعا از ته دلش به خدا توکل می کرد. این را حتی توی نوشته های خاطرات دوران کودکیش هم میشه خوند. 

توی دوره مریضیش هم هر چه قدر که درد داشت، اذیت میشد و حالش خوب نبود اما اعتمادش به خدا محکم می موند و تکون نمی خورد. چند ماه آخر ، دستاش را می گرفت رو به آسمون، بالا را نگاه می کرد و از ته دل می گفت: خدایا به امید تو بعد اطرافیانش هر کی که بود را نشون میداد و می گفت: نه به امید خلق تو

و من همیشه غبطه می خوردم به این اعتمادی که به خدا داشت. برادر کوچکترم بود، اما از من محکمتر و عاقلتر بود. 

من میشه ته دلم داره می لرزه و حتی به خدا هم کامل کامل اعتماد نکردم. 

امشب بیشتر از هر شب دیگه ای حسرت اعتقاد شاهرخ را دارم می خورم. اگر و فقط اگر می تونستم 100% کامل به خدا اعتماد کنم خیلی عالی میشد. خیلی زیاد...

اقلا اینکه آرامش می گرفتم. 

اگر و فقط اگر می تونستم با خیال راحت هر چی را که پیش میاد بسپرم دست خدا و هی دلم برای هر چیز کوچکی نمی لرزید..

گفتنش آسونه اما تنها کسی که دیدم واقعا عمل می کرد شاهرخ بود

کاشکی الان اینجا بود و بهم می گفت: فرناز جان! توکل به خدا، درست میشه.  

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 17:43  توسط فرناز  | 

و آدامس نعنایی اختراع شد !

کالباس خوردی ؟ نوش جونت! 

دیشب با بچه ها هوس ساندویچ هات داگ کرده بودی؟ بازم نوش جونت 

ظهر خونه مادرزنت کشک بادمجون با سیر داغ فراوون  و نون سنگک تازه خوردی ؟ الهی گوشت بشه بچسبه به تنت. 

ولی لا مصب! حالا که این را خوردی یک خرده پول خرج کن، یک آدامس نعنایی بزار جیبت جاهای عمومی بنداز تو دهنت ، آدامس دوست نداری قرص نعنا بگیر ، قر ص دوست نداری 4 تا دونه خود برگ نعنا را بزار دهنت، نشد جلو دهنت را بگیر ، اینقدره تو مترو و اداره بیمه و جاهای شلوغ عمومی اون دهنت را عین گاله وا نکن تو صورت آدم !!!! 

خفه شدم به خدا ! 


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 16:36  توسط فرناز  | 

امروز

الان سر كارم. يك برنامه اي را داريم جور مي كنيم كه هر موقع ديگه اي بود كلي شور و ذوق از خودم نشون ميدادم. اما الان فقط وجدان كاري و اينكه دارم سعي مي كنم توي حضيض نا اميدي و افسردگي نيفتم باعث ميشه كه تلاش كنم تا كار به بهترين نحو انجام بشه. 

هنوز تصميم مشخصي براي ادامه درمان بابا گرفته نشده . چند تا تست و آزمايش ديگه بايد انجام بشه و همچنان بابا درد داره .

ديشب فرمانده تلفن زد. به زعم خودش داشت دلسوزي مي كرد اما حرفهاش همونهايي بود كه من يك  هفته و به كمك چند نفر انسان عاقل با خودم و آن افكار جنگيده بودم تا به يك آرامش و آستانه صبر و قدرت بالاتري برسم.  خيلي پاي تلفن خودم را نگه داشته بودم كه تند جواب ندم كه بعدا نگن فرناز عصبيه. 

خودمون هم مي دونيم داريم به سالگرد بدترين اتفاق زندگيمون نزديك ميشيم و نياز به يادآوري نداريم. و مي دونم كه مسلما روي روحيه بابا هم موثر بوده و عينا به دكتر هم خيلي زودتر از اينها گفته ام. ديگه كش دادن و اه و ناله كردن براش كمكي نيست . به خصوص اينكه راه آرامشي هم 4 تاييمون پيدا كرديم كه بدون اينكه ناراحت بشيم در مورد شاهرخ حرف بزنيم

رفتن دو وجهه داره:

1- لباسهات را جا مي گذاري و هي به لباسها و آنچه كه دنيايي عزيزته فكر كني و آتش بگيري

2- يا اينكه به مقصد و حال و هواي مقصد و شگفتي آفرينش و فيزيك و كوانتوم و جهانهاي موازي و فلسفه خلقت  و نور فراگير الهي و اينها فكر كني و بخوني و حرف بزني و يك شعفي تو دلت زنده بشه از پرش بلند عزيزترينت و حتي حسرت بخوري به جايي كه رفته

كلا توي يك تنگنا كه گير كردم. هر روز هم با كلي استرس براي دير و زود شدن آزمايشهاو دارو ها و ... مي گذره. دفعه آخري كه پيش دكتر بابا بودم حرفهاي عاقلانه و محكمش باعث شد كه بتونم خودم را جمع و جور كنم و با چشم باز توي مسير قرار بگيرم و در واقع انگار يك جلسه مشاوره براي من بود تا بابا  و خودش هم الان دنبال راه حليه كه هم مشكل بابا را حل كنه هم كمترين عوارض جانبي را داشته باشه. همه تستها و آْزمايشها هم براي همينه. اينها كه مي نويسم به اين معني نيست كه ديگه نميشه كاري كرد. اتفاقا ميشه اما راه پر سنگلاخيه. 

باور كنيد كه ديگه تحمل دلسوزيهاي نصيحت وار امثال فرمانده كه ته دل آدم را خالي مي كنه را ندارم و واقعا شانس آورد كه پاي تلفن جيغ نكشيدم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 11:32  توسط فرناز  | 

برگشتیم

امروز از بیمارستان بر گشتیم. از 22 آذر پدر بستری بود. روزها و شبهای تلخ و سیاهی داشتم. الحمدالله فعلا خطرات آنی رفع شده ولی بیماری زمینه همچنان به قوت خودش باقیه. این که باید چی کار کنیم را اصلا نمی دونم اما دعا کنید یک راه حل کم خطر برای درمان پدرم پیدا بشه. 

نوشتن جزئیات اذیتم می کنه. به همین حد کفایت می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 17:40  توسط فرناز  |