از هر دری سخنی
نفس کشیدن و خواب روزه دار عبادت است و دعایش مستجاب. میگن این ماه٬ ماه خداست و این شبها شب قدر و استجابت دعاست. یک التماس دعای عاجزانه از همه اونهایی دارم که دست به دعا هستند: برای شفای برادر من و دور شدن بلا از سر نازنینش و شاد شدن دل پدر و مادرم دعای خیر کنید. حالا زندگی ما هم شده عین همان هفته اول عید! ۳۶۵ روز سال را در وضعیت آماده باش به سر می بریم. هر آن ممکن است زنگ در به صدا در بیاید و مهمانهایی که احساس خودمانی تر بودن می کنند از راه برسند و یا زنگ تلفن و قرار برای اینکه مهمانهای رسمی تر برای عصری یا شب بگذارند و بیایند. خودمانی تر ها که تا از راه می رسند هردود کشان سرایز می شوند توی اتاق من و بعد در آشپزخانه اطراق می کنند. بعد هی مجبوری حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی و به ایشان برسی که یک وقت دلخوری پیش نیاید که فرناز به ما بی محلی می کند. تصور کنید یک عده دائم در دست و پای شما هستند و هر کاری هم که بخواهید بکنید اظهار نظر می کنند و ایراد می گیرند. به طور مثال: کتاب خواندن از کارهایی است که خیلی دوست دارم و به من آرامش می دهد. اگر سرم را بکنم توی یک کتابی که دوست دارم شروع می کنند به اینکه : تو خیلی همه چیز را در خودت میریزی و باید حرف بزنی و غصه نخوری و زورکی باید ببریمت پارک که برایت خوب است. خلاصه اینقدر درگیر مهمانها می شویم که یک دفعه متوجه می شویم ساعت قرص شاهرخ دیر شده یا از صبح تا شب نرسیده آب میوه تازه به او بدهیم. این همه غر زدم که بگویم بس که این چند روزه مجبور بودم حرف بزنم و هول هول به کارهای شخصیم برسم تارهای صوتی حنجره ام آسیب دیده و شاید هم سرما خورده است. دلم لک زده بود برای یک سوپ لعابدار گرم و یا یک لیوان نشاسته که گلویم را نرم کند. از آنجا که مهمانها عادت داشتند تا ۱۲ یا ۱ بعد از نیمه شب هم در خانه ما باشند و چون کاری نداشتند دائم حواسشان به بخور نخور ما بود و هی نخور نخور می کردند جرات نداشتم یک کاسه سوپ برای خودم درست کنم. دیشب فرصتی دست داد و فقط یک سری مهمان رسمی داشتیم که در پذیرایی نشسته بودند. من هم آرام و بی صدا به آشپزخانه رفتم و با آب مرغی که آماده بود و موادی که دم دستم بود یک سوپ لعابدار نرم درست و فی الواقع اختراع کردم و چون هم خیلی گرسنه بودیم و هم گلوی من دیگر بال بال میزد همه سوپ را داغ داغ خوردیم و دیگر عکسش را نینداختم. مواد لازم برای تهیه سوپ جو و کلم آب مرغ جو پرک پودر سوپ آماده جو گل کلم رب شیر لیمو ترش طرز تهیه: جو پرک همیشه زود می پزد و گزینه مناسبی برای مصرف در انواع سوپ جو است. میزان مواد همگی چشمی است. آب مرغ معمولا خودش نمک دارد و نیاز به افزودن نمک نیست. توصیه من این است که برای تهیه سوپ دو تا سه ساعت زمان را در نظر بگیرید تا از همان ابتدا زیر قابلمه با شعله کم روشن باشد و سوپ هم کم کم در خودش بجوشد و جا بیفتد. جو پرکها را به آب مرغ اضافه کنید و زیر قابلمه را روی شعله کم روشن کنید. من می خواستم هویج رنده شده به سوپ اضافه کنم اما هرچی گشتم درون یخچال هویج پیدا نکردم . اما یک دسته گل کلم تازه و شسته شده داشتیم. گلهای کلم (و نه ساقه آن) را خرد کردم و به آب سوپ اضافه کردم. البته قبل از همه این کارها یک یا دو قاشق پودر سوپ آماده جو را در آب مرغ حل کرده بودم تا هم لعاب سوپ بیشتر شود و هم مزه آن بهتر شود. درب قابلمه را بگذارید و به نزد مهمانها برگردید. یک نیم ساعت بعد دوباره سوپ را هم بزنید. چون جو و پودر سوپ درون سوپ است ممکن است که ته بگیرد. البته تا وقتی شعله کم باشد کافی است هر از چند گاهی آن را هم بزنید. بعد از یک ساعت که گل کلمها هم نرم شده بودند یک قاشق رب به سوپ اضافه کنید. همچنان بگذارید تا سوپ نرم نرم درون خودش بجوشد و جا بیفتد. ۱۰ دقیقه قبل از سرو سوپ یک فنجان شیر هم به سوپ اضافه کنید و بگذارید کم کم جوشهای ریز بزند. سوپ را که درون ظرف کشیدید لیموترشها را هم قاچ بزنید و سر میز بگذارید و چند قطره از آن را درون کاسه خود بچکانید. بعد هم نوش جان کنید. فعلا که گلوی من التیام یافته و تارهای صوتی حنجره ام باز شده است. امیدوارم شما هم از خوردن آن لذت ببرید. سر ایستگاه صف نسبتاْ طویلی تشکیل شده است. بعد از مدتی تاکسی ها از راه می رسند و سوار می شویم. من صندلی عقب و وسط می نشینم. دو تا از خانمها با هم آشنا هستند. صحبت از ترافیک می شود. راننده مرد میان سالی است با سر و موی آشفته و اخلاقی کمی عصبی. از درد معده اش و ترافیک می گوید. صحبت می کشد به ترافیک شب عید نیمه شعبان. دختر بغل دستی من ظاهر محجوب و با ایمانی دارد. صدای او هم در می آید که نسل امروز از امام ها هیچی نمی دانند و جوانها تفریح ندارند و خلاصه بحث می کشد به دین و ایمان سست شده مردم و اوضاع احوال سیاسی اجتماعی مملکت. من ساکت هستم و علاقه ای به شرکت در این بحث داغ ندارم. راننده صحبت را به آنجا می رساند که یک آقایی را جمعه ها به ویلای لواسانش می رساند و ثروت این آقا چنین و چنان است ولی یک بچه دارد که مغزش ۲۵۰ گرم و خودش ۱۰۰ کیلو است و این به خاطر این است که این آقا این طور پول دارد و اینجور مجازات میشود و زنها می گویند که این طور آدمها نمی فهمند چرا این طور می شود و فهم و شعور ندارند و با یک کیفی از فرزند علیل آن مرد حرف می زنند که قند توی دلشان آب می شود و دلشان خنک می شود که یک مردی که ویلا دارد بدبختی هم دارد. قلبم از غصه تیر می کشد. می خواهم بگویم آقای راننده چرا وقتی نمک می خوری نمکدان می شکنی ؟ اگر جمعه ها به آن آقا سرویس می دهی این شانس را داری که هر هفته سری به جاده بزنی و ازخنکایش لذت ببری و حتما آن آقا حق الزحمه خوبی هم بهت می دهد و انعامی هم رویش و با تو حتما احساس برادری کرده که سفره دلش را برایت باز کرده است. ثروت داشتن نه تنها بد نیست که خیلی هم خوب است. شاید کار او صنعتگری باشد و یا هر کار دیگری که از کنارش ده نفر دیگر هم به نان می رسندو یا ایده های مفیدی در کسب و تجارت داشته است و رونقی به صنعتی داده باشد و از کجا معلوم که به خاطر این تلاشی که کرده است نزد خدا عزیزتر نباشد؟ " روزی گروهی از اصحاب که در خدمت رسول خدا بودند گفتند خوشا به حال فلان کس که در گوشه ای نشسته و شب و روز به عبادت خدا مشغول است. پیامبر(ص) فرمودند چه کسی خرج خانواده و زن و فرزندش را می دهد و به امورشان رسیدگی می کند؟ اصحاب گفتند: برادرش یا رسول الله. پیامبر فرمودند: به خدا قسم کار و کوشش آن برادر در نزد خداوند از عبادت مردی که گوشه نشینی اختیار کرده است هزاران بار مقبول تر می باشد" اگر در آمد اشتباهی هم داشته باشد ندیده و نشناخته نمی شود قضاوت کرد و حسابش اول از همه با خدا و بعد هم با سیستم مالی و قضایی و قوانین مرتبط با آنهاست و نه من و شمایی که در تاکسی نشسته ایم و از جزئیات کار خبر نداریم. اصلا شاید برکتی که پولش کرده است به خاطر وجود این طفل فرشته صفت در خانه اش باشد. از کجا می دانی که درد و بیماری های ناجور خدای ناکرده به سراغ خود و خانواده تان نمی آید؟ آیا دوست دارید در هنگام درد و ناراحتی مردم پشت سرتان بگویند خوب شد فرزندش مریض شد خدا دارد به خاطر ماشین خوبش یا خانه اش که اجاره ای نیست و ما اجاره نشینیم مجازاتشان می کند ! القصه٬ دلم گرفت. با خودم فکر کردم چه بسا مردمانی هم پشت سر پدر و مادر و خانواده ما هم چنین فکرهایی کرده باشند. خدا از سر تقصیراتم هم بگذرد اگر چنین گمانی بر کسی برده باشم. سخنی نگفتم چون هم راه کوتاه بود و هم گمان نمی کردم حرفم در این مسیر کوتاه موثر بیفتد و از سوی دیگر سایرین چنان سکان سخن را در دست گرفته بودند که فرصتی برای حتی یک "ولی" گفتن من نمی ماند. اما از آن موقع تا به حال در فکرم شاید زندگی مرد راننده به این خاطر گره خورده است که در حق دیگران تنگ نظری می کند و در حضور آن مرد شاید خود را دلسوز و محرم راز نشان می دهد اما پشت سرش سخن می گوید و از ناشادمانی اش شادمان می شود. با دوستی که دوستیش برایم خیلی با ارزش است این جریان را تعریف کردم. دوستم سخن زیبا و پر معنایی می گوید : " تمامی اولیای خدا زندگی سختی داشتند. آنها که بهای چیزی را پس نمی دادند و اتفاقا خدا می خواست امتحان الهی را به ایشان نشان بدهد." ![]()
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه ام هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر لبخند زنی آن هم به تو لبخند می زند
و اگر بغض کنی...![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



