تبليغاتX
گاز نگیر
شمارنده





Powered by WebGozar

شبکه خبری صنایع غذایی ایران
گاز نگیر
از هر دری سخنی
   تلفن


این چند روزه که خط تلفن قطع بود تازه فهمیدم که چه قدر زندگی روزانه ما وابسته به تلفن شده و تلفن چه نعمت بزرگی توی زندگی هست به خصوص که حالا فعلا در ایران تنها امکان ارتباط با اینترنت خطوط تلفن هست .

دیشب که خط تلفن وصل شد تا نزدیک صبح کارهای عقب مونده چند روز گذشته را می کردم .

نمی دونم خود گراهام بل هم تصور می کرد که اختراعش تا این حد اثرگذار بشه و اینقدر پیشرفت کنه یا نه ؟ احتمالا یکی از بنده های  آمرزیده همین گراهام بل و دستیارش واتسون هستند که روزی چند بار خدا بیامرزی براشون فرستاده می شه ( البته به جز وقتی که قبض تلفن می یاد یا آدم خبر بدی را می شنود . )

telephon

------------------------------------------------

در مورد خبر  ایتالیا ظاهرا لینکی که داده بودم اشکال داشت . حالا بازهم اگر ثواب دنیا و آخرت را می خواهید روی این لینک کلیک کنید . 

--------------------------------

 زیگول بازهم یک سری کار جالب گذاشته تو وبلاگش . یک نگاه بندازید .




نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام اردیبهشت 1385 توسط فرناز

کابلهای تلفن  بخشی از منطقه یک تهران به سرقت رفته است

در این وضعیت منهم کلی پروژه دارم که باید با اینترنت انجام می دادم . خودتون حال من رو تصور کنید که شب رفتم خونه و می بینم تمام خطوط قطعه و خونه هیچ آشنایی هم نمی شه رفت چون تلفن اونا هم قطعه

فعلا که دارم این پست رو از دانشگاه می فرستم ... 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

دیشب کلیپ کبوتر بی صبر رو برای کلیپ تهران فرستادم . الان یک سر رفتم دیدم ۹۰ بازدید داشته

و کلیپ تهران امتیاز ۶۰ داده . ایران کلیپ قبلا امتیاز ۵۴ داده بود . کاشکی می شد فهمید که مبنای امتیازدهی چه جوری بوده . به هر حال به عنوان اولین کار جدی که انجام دادم امتیازهای بدی نیستند .

-------------------------------------------------------

 اگر می خواهید ثواب دنیا و آخرت را بکنید روی اخبار ایتالیا کلیک کنید .

---------------------------------------------------------

الان یک خبر ناراحت کننده در مورد خلیج فارس خوندم . به نظرم باید باز هم برای حفظ نام خلیج فارس  دست به کار بشیم .

persian gulf

آفتاب:در برخي كتب درسي دانش آموزان ايتاليايي نام خليج عربي در كنار خليج فارس ذكر شده است .در كتاب «جئولينك» كه يكي از كتاب هاي آموزش جغرافيا در مقطع تحصيلي سوم راهنمايي است، در كنار نام خليج فارس در نقشه جغرافيايي جهان و همچنين متون درسي، داخل پرانتز خليج عربي نوشته شده است و به دانش آموزان گفته مي شود كه تفاوتي بين خليج فارس و خليج عربي وجود ندارد!


اين درحالي است كه مسئول دفتر وزير آموزش و پرورش ايتاليا و همچنين رييس روابط عمومي اين وزارتخانه ضمن ابراز تاسف از چاپ نام خليج عربي در كتاب هاي درسي مدارس ايتاليا اعلام كردند، در ايتاليا كتب درسي واحدي براي مقاطع تحصيلي وجود ندارد و اين وزارتخانه به ابلاغ محتواي برنامه هاي آموزشي به مدارس اكتفا مي كند و به همين دليل انتخاب محتواي كتب درسي بر عهده معلمان و دبيران است. 

در عين حال،معلمان و دبيران نيز نسبت به اصلاح متون كتاب هاي درسي ابراز ناتواني كردند و نهايتا موسسات انتشاراتي را مسئول مستقيم اين اشتباهات دانستند. 

از طرفي مدير موسسه انتشاراتي «لوشر» كه ناشر كتب درسي دانش آموزان است،ضمن رد اين اتهامات ذكر نام خليج عربي در كنار نام خليج فارس را نه تنها باعث گمراه كردن دانش آموزان نمي داند، بلكه آن را گامي براي شناسايي مناطق مختلف با استفاده از منابع گذشته و حال دانست!

 




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

۱- طی یکی دو روز گذشته با برخی دانشجوهای دولتی یک مقدار سوء تفاهم پیدا کرده بودیم

که خدا را شکر این سوء تفاهم بر طرف شد .

۲- سعید زیگول که یکی از با استعدادترین گرافییست های جوان هست به تازگی یک سری کاریکاتور جدید در وبلاگش گذاشته که دیدن داره .

۳- در مورد نشتی گاز و نتیجه آن چند نفر از من سوال کرده بودند که باید بگم به خیر گذشت .




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

امروز با وبلاگی آشنا شدم که بدجوری من رو تکان داد

در حالی که ما درگیر مسائل بی اهمیت هستیم کسانی هم هستند که با چشم کاملا باز به حقایق زندگی نگاه می کنند و نوشته هاشون آدم رو تکون می ده .

بیشتر نمی نویسم . خودتوت به مهتاب سر بزنید .




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

این نمایشگاه هم برای خودش حکایتی شده است .

اگر نری عذاب وجدان می گیری که فلان کتاب کمیاب رو می تونستی اونجا پیدا کنی و حالا فرصت از دست رفته و وقتی هم که میری اونم تازه با ۱۰۰۰ بدبختی  ، تازه می بینی یا کتابهای مورد نظر اصلا پیدا نمی شوند یا اینکه اگر هم پیدا بشوند با وجود بن دانشجویی هم اینقدر گرانند که تو فقط می تونی نگاهشون کنی .

حالا این وسط قراره با موبایل با یکی از دوستات تماس بگیری و همدیگر را هم پیدا کنید .

به طور کل ارتباط شبکه داخل محوطه نمایشگاه قطع هست و تو به هر چی تکنولوژی ناقصه بد و بیراه می دی . گرمای هوا و گرسنگی و دوندگی های بی نتیجه را هم اضافه کن می شه نور علی نور .

ترافیک تهران

اگر هم خدای نکرده مجبور باشی هر روز از جلوی نمایشگاه رد بشی اونم روزی ۲ بار !!!  و هر دفعه هم پشت ترافیک نمایشگاه گیر کنی اون وقت مثل من نسبت به اسم نمایشگاه آلرژی پیدا می کنی .

یک پیشنهاد هم برای بخش ترافیک رادیو پیام دارم :

لطفا عبارت زیر را در طی مدت نمایشگاه روی یک نوار ضبط کنید و هر ۱۵ دقیقه یکبار پخش کنید تا گوینده بخش ترافیکی از گفتن و تکرار این عبارت راحت بشود :

"  رانندگان گرامی ، بزرگراه چمران از پل خیابان ولی عصر تا ورودی نمایشگاه و در مسیر مقابل از پل ولایت تا درب شمالی نمایشگاه  دارای بار ترافیکی سنگین است !"  




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

امشب به محض اینکه هوا تاریک شد و هوا کمی خنک شد بوی خیلی بدی در محله پیچید . اول همسایه ها به هم زنگ زدند تا ببینند توی کدوم خونه گلها رو سمپاشی کردند ولی هیچ کس سمپاشی نکرده بود .
شدت بو دائم بیشتر می شد طوری که همه سردرد و حالت تهوع گرفته بودیم .
یکی از همسایه ها به آتشنشانی زنگ زد و اونها هم انصافاً سریع آمدند . پدرم موقعی که به منزل بر می گشت احساس کرده بود که شدت بو سر کوچه خیلی بیشتره و همین مطلب رو به آتشنشانها گفت . آتشنشانها هم به سر کوچه رفتند و متوجه شدند که لوله گاز بر اثر ساخت و ساز یکی از املاک سر کوچه ترکیده .

firefighters


دیگه خبر ندارم چه اقداماتی کرده اند . ولی گاز که هنوز وصله و شدت بو هم کمتر شده .
امیدوارم مثل اتفاقی که چند وقت قبل در تهران افتاد و بر اثر نشت گاز شهری در خیابان و انفجار ناشی از جرقه یک نفر کشته شد ، اینجا نیفته .
در ضمن اگر احیاناً بوی بدی در خیابان احساس کردید ( به جز منطقه قیطریه که مشکل آبکش زمین داره و همیشه خدا بو می ده !!) یک کم کنجکاوی کنید  شاید مثل کوچه ما ترکیدگی لوله گاز باشه .
آتشنشانی




نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

الان ساعت ۱۰:۳۰ شب هست . یک مهتاب قشنگ توی آسمونه و بوی شب بو ( شاید هم یک گل دیگه) توی حیاط پیچیده .

mahtab

من هم خسته خسته هستم . یک روز پر کار رو پشت سر گذاشتم و ۱۰۰ البته احساس رضایت می کنم . 

کلی کار دارم که باید انجام بدم ولی این زبون که به دهن بند نمی شه . رفته بودم فیلمهای کلوپ ( دانشگاه ) رو پس بدم . پرسیدم سایت دارید یا نه . گفتند : نه  ولی اگه شما بلدی درست کن . خلاصه قرار شده  ۳ شنبه  بشینیم و مشورت کنیم و کار رو شروع کنیم ( این وسط موندم چه جوری می شه زمان رو کش داد!! )

الان اومدم وبلاگ رو چک کنم که دیدم یک کامنت عجیب واسم اومده :

 سلام . title وبلاگت پر معنيه !!!!!!در ضمن آماده مناظره در زمينه ادعام هستم . ولي خدا وكيلي رفقا كه comment تو رو خوندن كلي خنديدن .

راجع به عنوان وبلاگ به زودی خواهم نوشت ( که چرا "گاز نگیر " )

اما قسمتهای بعدی کامنت رو نفهمیدم که به چی خندیدند ؟.

به هر حال من هم واسه مناظره حاضرم . ( این وسط یک خورده هم زمان رو باید کش بدم تا وقت واسه مناظره پیدا کنم )

 

شب خوش

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

بالاخره مشکل نظر سنجی و شمارنده درست شد . هرچند هنوز هم نمی دونم مشکل اصلی کجا بود .


نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

چندی پیش در محل تقاطع ولیعصر-چمران دو طرف پل پارک وی  2 بیلبورد تبلیغاتی تحت نام " نمای بسته " نصب گردید که برای فیلمهای تبلیغاتی و تیزرهای سینمایی را با کیفیت به نسبت خوبی پخش می کند ، و چنانچه پشت ترافیک سنگین این منطقه گرفتار شده باشید باعث سرگرمی شما خواهد بود .
دیروز من هم گرفتار بار ترافیکی ولیعصر مسیر جنوب به شمال شده بودم و مدت زیادی را بدون اینکه امکان حرکت باشد ، در اتومبیل و زیر بیلبورد گذراندم . انواع تبلیغات و قسمتهای مختلف فیلم " عروسی به سبک ایرانی " را از بیلبورد تماشا کردم اما جالب ترین تکه تبلیغاتی متعلق بود به یک پیام آموزشی !

bilboard(این عکس رو همین طوری گذاشتم )

در این پیام انیمیشن مردی مشاهده می شود که سوار اتومبیل شده ، کمربند می بندد و قصد حرکت دارد ، نوشته ای بر روی صفحه ظاهر می شود به این مضمون که راننده محترم ، زمان رانندگی فقط حواست به جلو باشه و به اطراف نگاه نکن ( جمله دقیق یادم نیست ) و جالب تر از همه اینکه نصب چنین بیلبورد بزرگی در چنین جایی به قصد جلب توجه سرنشینان اتومبیلهای عبوری نصب شده است ...




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

بلاخره تونستم وبلاگم رو در فهرست وبلاگهلی بلاگفا تحت زیر مجموعه " روز نوشته های شخصی " ثبت کنم .

تنها مشکل باقی مونده عدم فعال بودن بخش نظر سنجی است که نمی دونم اشکال از کجاست .

-----------------------------------

ظاهرا اشکال از شمارنده ای هست که میذارم

فعلا غیر فعال کردم تا بعدا ببینم چی کارش کنم




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

حتما تا حالا عبارت " رضایت شغلی " را شنیده  اید . مقالات زیادی هم در این مورد نوشته شده و پایان نامه های دکترای زیادی هم در مورد این مساله نوشته شده است ، که نتیجه کلی همه آنها هم این بوده که چنانچه شما از کاری که انجام می دهید رضایت نداشته باشید و از آن لذت نبرید راندمان کاری پایین آمده و انجام آن کار برایتان یک عذاب بزرگ است .
این مقدمه را گفتم که بگویم چند روز پیش به مدت 1 ساعت یک نمونه عملی و زنده این مورد را بر حسب تصادف توانستم مورد بررسی قرار بدهم .

برای انجام کارهای تحقیقاتیم به سایت دانشکده رفته بودم . خوشبختانه بعد از ظهر بود و سایت خلوت و بهترین سیستم هم خالی بود . بلافاصله پشت دستگاه کامپیوتر نشستم . پنجره دفتر سایت پشت، مونیتور من بود و می تونستم توی دفتر رو راحت ببینم . مسئول سایت هم توی دفتر بود و کاری نداشت . من هم می خواستم به یک مرکز علمی متصل بشم ولی نمی دونستم که این مرکز با دانشگاه قرارداد داره یا نه . خیلی مودبانه رفتم و از مسئول سایت همین سوال رو پرسیدم . با یک قیافه در هم و منزجری به من نگاه کرد و گفت رو دیوار نوشتیم . ( دیوار و نوشته مورد نظر پشت سر من و در انتهای سالن و پشت یک مونیتور دیگه بود ! )
من هم تشکر !! کردم و برگشتم سر کارم . اما توجهم جلب شده بود و  مسئول محترم رو زیر نظر گرفته بودم . یک مدت یک مطلبی رو تایپ کرد و طوری به دست نوشته ها نگاه می کرد که انگار بی شرمانه ترین متن رسمی هستند که تا حالا نوشته شده است .

 

angry face( شبیه ترین حالت چهره که پیدا کردم )

بعد با یک قیافه اخمو از پنجره منظره بیرون رو نگاه کرد و چند تا آه سرد سوزناک کشید و ناگهان یاد یک مطلبی افتاد . خم شد و از کشوی میزش یک پیچ گوشتی در آورد و بعد بدنه یک کامپیوتر که به خودش جسارت داده بود و خراب شده بود رو باز کرد . زیر لبی در خالی که داشت کامپیوتر بخت برگشته رو تعمیر می کرد یک سری بد و بیراه گفت . توی این فاصله یک دانشجوی از همه جا بی خبر آمد و گفت که استادش اونو فرستاده تا CD HYSIS رو بگیره و جواب شنید که" کی گفته من  CD HYSIS دارم ، مگه من بانک CD هستم " و دانشجوی بدبخت رفت .
وقتی کارمسئول عزیز با کامپیوتر تموم شد ، دوباره پشت میزش نشست و هر 30 ثانیه یک بار با بی حوصلگی به ساعتش نگاه می کرد . توی این فاصله یکی از همکاراش که انصافا دختر خوب و خانم و خوش برخوردی هست برای خداحافظی اومد ( باید خودش رو به یک جلسه در دانشکده دیگری می رسوند ) و مسئول عزیز ما رفتن همکارش رو طوری نگاه می کرد که انگار خودش محکوم به حبس ابد در سایت هست و دیگری یک متهم تبرئه شده که آزادیش رو بدست آورده .
دوباره همون دانشجوی قبلی اومد و درخواستش رو تکرار کرد و دوست ما !!! هم با بی حوصلگی کامل یک نگاه به دور و رش انداخت و CD پیدا کرد .
دیگه بعد از این نمی دونم چه جوری روزش رو تموم کرد ( خودم کلاس داشتم و باید می رفتم )
ولی هرچی فکر می کنم نمی فهمم چرا از کارش راضی نیست چون:
1- دانشکده ما در یک محل خوش آب و هوا است و پنجره دفتر سایت هم رو به یک منظره زیبا باز می شه .
2- کار تمیزی داره ، سوادش هم در این زمینه کافی هست و همه نظرش رو قبول دارند .
3- همکارهای خوش اخلاق ، مرتب و خوش برخوردی داره
4- کاربران سایت هم دانشجوهایی هستند که استفاده صحیح از کامپیوتر و اینترنت رو بلدند و موجب دردسر نمی شوند
و ....
البته  دلایل بسیاری هم مثل میزان دستمزد و ... می تونه باعث عدم رضایت بشه !
ولی حیف و صد حیف که لحظات زندگیمون رو به هر دلیلی با دلخوری و بی حوصلگی بگذرونیم .

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

آیا تا حالا در موقعیتی بودید که بهتون یک خبر خاص برسه و شما به خاطر موقعیت مجبور باشید خودتون رو کنترل کنید ؟ مثل وقتی که جلوی رییس ادارتون هستید و زیپ شلوار آقای رییس بازه و مجبورید خندتون رو کنترل کنید و ...


اتوبوس

امروز من در چنین وضعیتی بودم . توی اتوبوس ولیعصر گوش تا گوش آدم نشسته و ایستاده بود و جای نفس کشیدن هم نبود . من هم ته اتوبوس نشسته بودم و دورم پر خانم بود . همون موقع خواهرم زنگ زد و یک خبر خیلی خوش که باورم نمی شد رو بهم داد . از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شد و اگر توی اتوبوس نبودم از خوشی جیغ می زدم و بالا می پریدم . اما با دست صندلی اتوبوس رو چسبیده بودم تا به هوا نرم .
وقتی گوشی رو قطع کردم همه خانمهای دور و بر به من تبریک گفتند . بعدا از خانم بغل دستی پرسیدم شما از کجا فهمیدید ، گفت از اشکی که توی چشمات جمع شد و اینکه یک جیغ کوتاه یواش کشیدی ...




نوشته شده در تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

چند وقت پیش وقتی داشتم توی گوگل دنبال مطلبی درباره ایران می گشتم سایت ۱۰۰۰ ایرانی را پیدا کردم

سایت تبلیغاتی جالبی که با ۱۰۰۰ قسمت کردن نقشه ایران این امکان را در اختیار وبمسترهای ایرانی میگذارد تا سایت خودشون را با طبقه بندی موضوعی معرفی کنند .

ایده جالبی هست . نکته جالبی که در مورد این سایت به چشم می خوره اینه که همون طور که تراکم جمعیتی در تهران بیش از دیگر مناطق ایران است تراکم سایتها هم در منطقه تهران روی نقشه بیش از جاهای دیگر هست  در حالی که هیچ لزومی نداره شما سایتتون رو فقط روی تهران معرفی کنید .

 فکر می کنم مغناطیس تهران از همه جا قویتره !

به هرحال اگر دنبال منبعی می گردید که سایتهای ایرانی رو راحت پیداکنید  ۱۰۰۰ ایرانی مکان بسار مناسبی است .

 




نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

قسمت نظر سنجی توی وبلاگ گاهی اوقات غیر فعال است ( با اینکه در تنظیمات فعاله) . فعلا این پست برای چک کردن و رفع این مشکل است




نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

 

... بعد از اینکه کلیپ کبوتر ساخته شد ، به ترتیب برای زنده رود ، آی آر کلیپ و ایران کلیپ ارسال کردم.

سرعت بازدید از کلیپم در زنده رود برام خیلی جالب بود . و خوب صد البته باعث خوشحالی .

فرستادن این کلیپ هم مقدمه ای شد تا با تعدادی از کلیپ سازهای خوب آشنا بشوم .

 

 قبلا یک کلیپ خیلی قشنگ از سعید زیگول تحت عنوان عروس پستی دیده بودم . یک کار جدید هم به نام       یا رهن یا اجاره در همون زمان آماده کرده بود که آخر کارش آدرس وبلاگ شخصیش رو داده بود .

بعد از دیدن وبلاگ زیگول ، هوس درست کردن یک وبلاگ هم به سرم زد و نتیجه این شد که می بینید ...

 

یک صحنه عشقولانه

 

 

بعد از نمایش عمومی کلیپ کبوتر ، از نظرهایی که برام فرستاده شد متوجه 2 تا نکته جالب شدم .

 

1-     من به متن اصلی کلیله و دمنه به قلم نصرالله منشی که در دوران غزنوی بازنویسی شده بود ، و بهترین نثر نوشته شده کلیله و دمنه است وفادار موندم و به نوعی می خواستم این نثر زیبا رو یک بار دیگه زنده کنم . عده خیلی زیادی از من می پرسیدند چرا این داستان رو این جوری نوشتی و در واقع تا به حال نام کتاب  کلیله و دمنه که از شاهکارهای نثر فارسی هست رو نشنیده بودند . 

 

2-     برداشت  بازدید کنندگان ذکور کلیپ این بود که این یک کلیپ فمینیستی و در جهت مظلوم نمایی زنان است ، در حالی که بازدیدکنندگان مونث کاملا و به طور دقیق متوجه نکته اصلی داستان که همان عدم تصمیم گیری در هنگام خشم و عجله هست شده بودند . 

 

داستانهای کلیله و دمنه هزاران سال پیش در هندوستان و به زبان سانسکریت نوشته شده است و ظاهرا زمانی که این داستانها نوشته شده دعوای زن و مرد وجود نداشته است بلکه تنها ارزشهای انسانی مطرح بوده  زیرا نویسنده خود را ملزم به توضیح اینکه مردها ستمگرند یا برعکس ندیده و پس از پایان حکایت این جمله حکیمانه را گفته است :

" و حکیم و عاقل باید که در نکات تعجیل روا نبیند تا همچون کبوتر بسوز هجر مبتلا نگردد "

 

( ترجمه کلیله و دمنه نصرالله منشی، تصحیح مجتبی مینوی  ، باب پادشاه و برهمنان ، صفحه 387 )

 

که من جمله آخر را در کلیپ نیاوردم و این برداشتهای جالب به دست آمد !!

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

نمی دونم چرا هر وقت شب امتحان می شه  هوس خوندن یک رمان یا هر کتاب غیر درسی دیگه به جونم میفته

خلاصه هر کار غیر درسی توی شبهای امتحان یک مزه دیگه داره

حدود یک سال بود که می خوستم برای وبسایت کلیله حکایتها را به صورت فلش بسازم ولی یا فرصت نمی شد یا اینکه هیچ طرح خوبی به ذهنم نمی رسید  . تا اینکه دوباره فصل امتحانات شد. این بار برای انجام پروژه های امتحانی مدت زیادی رو باید پای کامپیوتر می نشستم . نمی دونم چرا ولی ناخودآگاه دائم برنامه فلش رو باز می کردم و ذهنم پر از ایده های نو برای ساختن این فلش( کبوتر بی صبر) بود . خلاصه اینکه شب و روز ذهنم روی این فلش کار می کرد و ۱۲ روزه تونستم تمومش کنم هرچند که خیلی صحنه ها رو به خاطر تجربه کم اونطوری که می خواستم نتونستم بسازم   .

kabutar bi sabr

 

البته آخر کار دستم دیگه راه افتاده بود و خیلی از ریزه کاریها رو یاد گرفته بودم و ان شا الله کار بعدیم بهتر و حرفه ای تر خواهد بود .

برای مشاهده این کلیپ روی عبارت زیر کلیک کنید

کبوتر

ادامه دارد ....




نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

مکان : اتوبان بابایی
زمان : یک روز آفتابی

شرح واقعه :

یک اتومبیل با سرعت مجاز در حال حرکت است . راننده یک جوان است ، جوانی پر از آرزو ، پر از امید ، پر از شور زندگی
سرنشین دوم یک مادر ، ستون یک خانواده ، پشتیبان همسر ، مایه دلگرمی فرزندان
مادر با راننده جوان صحبت می کند . از  روز عروسی دخترش ، از کارهایی که باید تا آنروز انجام شود ، از  تدارکات جشن ، از کیک عروسی تا حلقه عقد ، از لباس عروس ، دسته گل عروس و ....

یک عابر پیاده ، یک انسان بی حوصله ،یک انسان عجول ، یک بشر بی فکر

 
یک اتوبان ، ساخته شده بدون امکانات جانبی ، بدون پل عبور عابر پیاده

ناگهان ، عابر وسط اتوبان جلوی اتومبیل است . راننده جوان می ترسد ، ترمز می کند ، فرمان را می چرخاند تا به عابر نزند و عابر به سلامت  می گذرد  و می رود ،
 اما ......
اما .......

چرخ ماشین به جدول کنار می گیرد و  چپ می شود .
مادر با تمام امیدهایش به بیرون پرتاب می شود . جوان می ترسد و زهره اش می ترکد .
غوغایی به پا می شود .
زمین از خون گلگون می شود .
یک آمبولانس ، یک امید نجات از راه می رسد . مادر را سوار می کند اما ظاهر جوان سالم است .
آمبولانس برای دو مصدوم امکانات ندارد ....
مادر بر اثر جراحات وارده در میگذرد .
جوان در کنار بزرگراه می ماند .
یک ساعت ....
دو ساعت ....
نه آمبولانس دومی از راه می رسد و نه هلیکوپتر امدادی ...
از دور یک آمبولانس دیده می شود . یک امید نجات دیگر .
طحال جوان ترکیده است . خونریزی داخلی است . ریه ها پر از خون شده است و جوان به سختی نفس می کشد .
مامور اورژانس از بیم مسئولیت حاضر نمی شود تا با ایجاد یک سوراخ در پهلو ، از فشار روی ریه ها بکاهد .
آمبولانس راهی بیمارستان می شود .
یک جوان ،پر از شور زندگی ، پر از امید ، در میان راه  راهی آسمانها

می شود ...

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 توسط فرناز

طوطی من

 

ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 توسط فرناز
   سلام


سلام

فعلا عجالتا دارم قالب وبلاگ رو چک می کنم

به هر حال امیدوارم وبلاگ پرباری بشه




نوشته شده در تاريخ شنبه دوم اردیبهشت 1385 توسط فرناز
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه

Blog Skin