چهارشنبه عصر نوبت بارکشی اولیه سازه ها بود .
هر سازه باید حداقل 10 برابر وزنش را تحمل می کرد
سازه ما 406 گرم بود بنابراین باید حداقل 4 کیلو را تحمل بکند . از انجا که کار ما 80% تجربی بود تصمیم گرفتیم 5 کیلو بار بزنیم تا اگر قراره بشکنه همین جا بشکنه . و جالب اینکه بدون اینکه کوچکترین تکانی بخورد خیلی راحت بار را تحمل کرد . ما هم کلی خوشحال شدیم ( البته قبلش اینقدر من و شاداب اضطراب داشتیم که من واسه بارگزاری بالا نرفتم ، آزاده هم کلاس داشت و نتونسته که بیاد )![]()
کارمون که تموم شد بچه ها را بردم که برسونم . بنزین زیادی نداشتم ولی مطمئن بودم که به خونه می رسم. بعد از اینکه همه پیاده شدند از میدان صنعت وارد بزرگراه شدم و باید از خروجی همت شرق به سمت خونه می رفتم . ولی این خروجی خیلی ناجوره ( هم تاریکه و هم تابلوش بد نصب شده ) یک دفعه دیدم خروجی را رد کردم و دارم به سمت میدان آزادی می رم . و از همه بدتر اینکه بنزین هم کم دارم تا اینکه وارد یکی از خروجی ها شدم که نوشته بود اشرفی اصفهانی و از اونجا تمام تابلوهایی که به سمت نیایش بود را دنبال کردم . ولی مگه می رسیدم . ذخیره بنزین هم تقریبا تموم شده بود . تا به پارک وی برسم اینقدر صلوات فرستادم
که حسابش از دستم در رفت . موقعی که به پمپ بنزین رسیدم آخرین قطرات بنزین در حال مصرف شدن بود .
قرار بود پنج شنبه صبح من و شاداب و آزاده زودتر بریم و حمید یک مقدار دیر تر بیاد . ولی از اونجا که سریال گم شدن همچنان ادامه داشت من و آزاده گلفروشی ای که قرار بود شاداب رو دم درش ببینیم گم کردیم . تا همدیگر رو پیدا کنیم مدتی طول کشید و وقتی به دانشگاه رسیدیم حمید زودتر از ما رسیده بود.
مونا و خواهرش هم برای تماشا آمده بودند .
آمفی تئاتر تقریبا پر بود . زمانی که مسابقه رسما شروع شد هیجان زیادی سالن را فرا گرفت .
سازه ها را بر اساس قرعه کشی فرا می خواندند و 3 سازه اول که دو تا از آنها مال گروه " رادیکال " و سومی مال بچه های خوی بود خیلی خوب ساخته شده بودند و بالای 120 کارایی داشتند . همین امر موجب شد تا مسابقه از همان ابتدا دارای شور و هیجان فوق العاده بشه . هر چقدر وزن تحمل شده توسط سازه بالاتر می رفت صدای فریاد جمعیت هم بالاتر می رفت .
ما هم شرکت کننده بودیم و هم تماشا کننده . اضطراب شیرین مسابقه دادن از یک طرف و شوق تماشاچیان از طرف دیگه باعث شده بود که قلبهای ما اینقدر تند بزنه که احتمال می دادیم از سینه خارج بشه . ![]()
کار قشنگ گروه فیلم برداری که صحنه را رو روی پرده می انداخت ، نور پردازی فوق العاده خوب صحنه و اجرای ماهرانه مجری برنامه باعث می شد تا کسی احساس خستگی نکنه . ![]()
مجری برنامه ماشالا کم نمی آورد و فوق العاده حضور ذهن خوبی برای تبدیل کردن صحنه های کسل کننده به صحنه های جالب و شاد داشت .
تعدادی از پسرهای دانشکده هم در انتهای سالن تشکیل یک کلونی داده بودند و یکسره مشغول تشویق و مجلس گرمی بودند و باعث می شدند تا مسابقه زنده تر و پرهیجانتر بشه .
به هر تقدیر تا ظهر که نوبت ما نشد و ظهر همه برای ناهار رفتند . بعد از ظهر ابتدا گروههای دبیرستانی ( 4 گروه از دبیرستان شرکت کرده بودند ) که تازه توانسته بودند خود را برسانند مسابقه دادند .
سازه های آنها تحمل خوبی نداشت و 2 تا از سازه ها پیش از آویزان کردن سطل سرنگون شد .
2 ،3 تا گروه هم از موسسات غیر دانشگاهی شرکت کرده بودند .
بعضی از سازه ها بر خلاف ظاهر محکمشون سریع فرو میریختند .
سازه اهوازی ها که طراحی خوبی داشت ولی در آب و هوای شرجی ساخته شده بود زمانی که به تهران رسیده بود آسیب دیده بود و هرچند دوباره اینجا اصلاحش کرده بودند ولی باز هم جواب نداد .
اکثر گروههایی که از علوم و تحقیقات شرکت کرده بودند ، طرح سازه را از خودشون داده بودند ( مثل گروه ما ) و از طرح های رایج استفاده نکرده بوند .
بعد از ظهر سفرای کشورهای آفریقایی و یک عده دیگر که نفهمیدم مال کجا هستند برای بازدید از مسابقه آمدند و به شدت مورد تشویق حاضرین قرار گرفتند .
بعد از ناهار جمعیت حاضر در آمقی تئاتر بسیار زیاد شده بودند و حتی در راهروی بین صندلیها جای سوزن انداختن نبود .
خواهر ها و برادرهای بسیجی هم به شدت مراقب بودند تا مبادا پسری با دختری در دو صندلی کنار هم بنشینند !!!! گروه ما هم که مختلط بود و هی مجبور می شدیم از هم سوا بشیم .
حدود ساعت 4 نوبت به سازه ما رسید . خود مسابقه یک طرف ، اینکه قرار بشه بری روی صحنه و جلوی این همه آدم مسابقه بدهی باعث شده بود که به شدت دچار هیجان و اضطراب بشویم . این وسط آزاده که روز قبل موقع بار کشی اولیه حضور نداشت از همه بیشتر رنگش پریده بود . ![]()
طبق روال مسابقه ، از هر گروه باید یک نفر راجع به سازه ای که ساخته بودند یک توضیح مختصر می داد و قرار شد که از گروه ما ، من توضیح بدم .
منهم اینقدر هول بودم که قبل از اینکه مجری سوالی بکنه خودم سریع رفتم و میکروفن را از دستش گرفتم ( بهتره بگم کشیدم !!!!)
و چشممم که از روبرو به جمعیت افتاد
اول یادم رفت چی خواستم بگم و بعد عین یک نوار که تندش کرده باشند تند تند یک چیزایی گفتم و دوباره میکروفن را به زور به مجری پس دادم و سراغ بچه ها رفتم که داشتند شن و وزنه توی سطل می ریختند . سازه ما حدود 35 کارایی داشت و بعدش شکست . بعدا فیلم مسابقه را که مونا گرفته بود نگاه کردیم و من تازه متوجه شدم که چی کار کرده بودم . کلی هم خندیدیم . ![]()
هر سازه های که کارش تموم می شد باز یکی از اعضای گروه باید می گفت چرا شکسته ولی ما 4 تایی صحنه را ترک کرده بودیم ( یادمون رفت بایستیم )
بیرون آمفی تئاتر حال و روز عجیبی داشتیم . خندمون گرفته بود و البته دلمون می خواست که سازه بیشتر از اینها تحمل می کرد . بعد من به سراغ سازه شکسته رفتم تا ببینم از کجا ها شکسته .
خیلی جالب بود ...
در کف سازه از اعضای صفر نیرو استفاده کرده بودیم و از همان جا هم شکسته بود . اگر استفاده نمی کردیم سازه ما تا کارایی 100 را هم می توانست تحمل کند .
( این یکی از نکات مثبتی بود که در این مسابقه یاد گرفتیم ، اینکه اعضای صفر نیرویی در چه نوع سازه هایی مفید و در چه نوع سازه هایی با چه کاربردی مضر هستند زیرا درکتابها تنها به این اشاره شده است که عضو صفر نیرو سبب پایداری سازه می شود که البته اشاره نکرده اند که این پایداری به شرطی است که نیروی متمرکز به سازه اعمال نشود ... )
مسابقه چند سازه دیگر از جمله سازه نگین کردستان که کارایی خیلی بالایی داشت را هم نگاه کردیم . بعد نوبت به استراحت و پذیرایی رسید .
خیلی خسته شده بودیم و مجری برنامه قرار بود که بره و بعد از استراحت اجرای مسابقه به عهده حمید بود .
ولی ما دیگه رفتیم و جای شما خالی از اونجا که در مسابقه شرکت کرده بودیم این 3 روز اجازه داشتم که ماشین را وارد محوطه دانشگاه کنم . از دم در ورودی تا دانشکده ما حدود 3 کیلوتر راه کوهستانی است که در روزهای عادی با سرویس درون دانشگاهی جا به جا می شویم
اینبار چون ماشین دستم بود هر جا که قشنگ بود توقف می کردیم و کنار گلکاری و درختکاریهای زیبای دانشگاه عکس و فیلم می کرفتیم . ![]()
![]()
و این بود جریان مسابقات ماکارونی ...
چهارشنبه صبح روز نمایش سازه ها بود . شماره سازه ما ۵۱ بود .
منهم از سازه هایی که به نظرم جالب تر بود عکس انداختم . البته هرچند روز نمایش بود ولی اکثرا داشتند روی ریزه کاریها ی سازه کار می کردند .


سازه مهرگان کار بچه های هوا فضا بود و کنار میز ما بودند . سازه تر و تمیزی بود که در نهایت کارایی ۲۰۷ داشت . ( تصویر زیر )

شور و شوق گروه های شهرستانی دیدنی بود
گروه خوی نه تنها سازه آورده بودند بلکه به بازدید کنندگان یادگاریهایی از شهرشان را هم می دادند .

سازه گروه ( اگر اشتباه نکنم شوشتر ) پر از المانهای بسیار کوچک بود .

از همه قویتر تیم دانشگاه آزاد سنندج بود که با لباس های محلی آمده بودند . بقیه سازه ها در برابر سازه های آنها مثل اسباب بازی به نظر می رسید و هر گروهی که کارشان را می دید تحسینشان می کردند .

و تصویر زیر نیز آخرین تلاشها برای آماده سازی آمفی تئاتر را نشان می دهد .

نفر چپ بالای نردبام حمید هست که کار طراحی صحنه و نور پردازی را هم به عهده گرفته بود
این داستان ادامه دارد ...
نیمه شب دیشب یک تریلی با مغازه های 3 راه مژده در نیاوران تصادف کرده . اتاق راننده تریلی وارد زیر زمین قصابی شده است . وضعیت به گونه ای است که اگر بخواهند تریلی را خارج کنند کل ساختمان فرو می ریزد .تا ساعت 11 که من اونجا بودم هنوز جنازه راننده خارج نشده بود .
کشته ها 5 نفرند
1- یک عابر که داشته همون موقع در محل با تلفن عمومی صحبت می کرده
2- راننده
3- یک جوان 24 ساله که ظاهرا در یکی از مغازه ها بوده
4- 2 نفر دیگر که نفهمیدم کی بودند
کلا 3 باب مغازه داغون شده
احتمال زیاد مشروح خبر امشب از در شهر و اخبار حوادث گزارش می شه
-------------------------------------------------------------
اصلاح خبر :
معمولا در اینگونه مواقع مقداری هم شایعه پخش می شود . ولی برای اینکه خبر موثق شود طبق گزارش خبرنگار حوادث شبکه خبر این حادثه ۲ کشته و ۲ مجروح داشته است
دو کشته یکی راننده تریلی و دیگری جوان راننده آژانس مژده بوده که همون موقع داشته در کیوسک تلفن صحبت می کرده است .
مجروحین سرنشینان تریلی بوده اند که به خاطر وضعیت خرابشان شاهدان گمان کرده اند که مرده اند .
( در ضمن من ساعت ۱۱ صبح در محل بودم )
ساعت 7:30 بود که سازه را برای تست کردن بیرون بردیم . این سازه 2 تا اشکال عمده داشت
1- بدون اینکه هیچ وزنه ای آویزان کنیم از قسمت مرکز ثقل به سمت پایین ( به خاطر نیروی ثقل ) شکم می داد .
2- محلی که برای نصب چوب و قلاب در نظر گرفته بودیم عملا بی اثر بود .
چاره به جز عوض کردن طرح نداشتیم . قرار شد تا روز بعد ( دوشنبه ) کل گروه خونه ما جمع بشوند. فرصتی هم نداشتیم . 3 شنبه روز تحویل سازه ها بود .
تا صبح روی 2 تا طرح دیگه فکر می کردم
با اینکه خواب بودم اما ذهنم بیدار بود و مثل یک ماشین حساب مشغول محاسبه بود ( در حالت بیداری این محاسبات رو به صورت ذهنی نمی تونم بکنم ) . یکی از طرح ها عملی تر بود ولی برای ساخت یک مشکل داشت . نزدیک سحر بود که بالاخره راه حلی برای مشکل پیدا کردم .
دوشنبه صبح اول آزاده و شاداب اومدند . دوباره درباره طرح مشورت کردیم و مشغول به کار شدیم .
برای کار ماکارونی تک تولید اسفند ماه رو خریده بودیم . ( روز قبل با تولید دی کار کرده بودیم )
این بار حتی کف سازه را هم نمی تونستیم در بیاریم . ماکارونی ها بیش از اندازه ترد بودند و دائم خرد می شدند . توی این هیر و ویر برق هم رفت و امکان استفاده از چسب حرارتی هم نبود .
تصمیم گرفتیم نوع ماکارونی رو عوض کنیم و بعد از نهار من بلافصله بیرون رفتم و ماکارونی تولید آذر که کیفیت بهتری داشت و یک نوع ماکارونی دیگر که کیفیت بالایی داشت خریدم .
حمید هم بعد از نهار رسید و این بار جدی تر و سریعتر مشغول به کار شدیم .
راجع به جزئیات ساخت سرتون رو درد نمی یارم ولی حدود ساعت 10:30 بود که کار تقریبا فرم پیدا کرد و مشغول رفع مشکلات جزئی طرح شدیم .
به خاطر نوعی شباهت هم که سازه ما به رنگین کمان داشت اسم گروهمون رو رنگین کمان گذاشتیم .
ساعت 11 وقتی حمید مشغول محکم کردن محل اتصالات با چسب بود ، تفنگ حرارتی بیچاره که از ساعت 11 صبح یکسره تو برق بود دیگه طاقت نیاورد و در دستان حمید آتش گرفت . بللافصله چسب رو از برق در آوردیم ، خوشبختانه پدرم هم آنجا بود و سیم تفنگ را کوتاه کرد و تونستیم کار رو تموم کنیم .
آخر شب 4 تایی اینقدر خسته بودیم و آنقدر روی زمین کار کرده بودیم که حسابی داغون شده بودیم .
این هم عکس سازه ماکارونی ما

این داستان ادامه دارد ....
ما نه چیزی راجع به سازه می دونستیم و نه هیچ تصوری راجع به نحوه ساخت سازه ماکارونی داشتیم . پنج شنبه و جمعه را مشغول مطالعه بودیم . من از ته کمد کتابها ، کتاب و جزوه استاتیک و مقاومت مصالح را پیدا کرده بودم و با دقت فصل خرپاها را خوندم و از روی نمونه های دو بعدی موجود در کتاب یک نمونه کوچک ساختم . بقیه بچه ها هم مثل من این دو روز را به مطالعه استاتیک گذروندند . در ضمن از روی اینترنت نمونه هایی ساخته شده قبلی رو هم برای رسیدن به یک ایده کلی نگاه می کردیم .
شنبه دوباره توی دانشگاه دور هم جمع شدیم و از اونجا که حمید سابقه یک دور شرکت در این مسابقات را داشت ، یک جلسه مشورتی گذاشتیم و یک طرح کلی برای کار ریختیم . این وسط بزرگترین مشکل ما این بود که چسب نداشتیم و ساعت 7 شب تازه برای خرید چسب حرارتی به 4 دیواری رفتیم .
از اون طرف پیدا کردن ماکارونی با ضخامت درست و استحکام مناسب یکی دیگه از مشکلات کار بود . قسمت خنده دار ماجرا این بود که وقتی برای خرید ماکارونی می رفتیم دنبال تاریخ تولیدمی گشتیم و مغازه دارها هاج و واج می موندند که این دیگه چه مدلشه .
توی یک سوپر مارکتی یک ترازوی دقیق بود و اجازه گرفتم تا ازش استفاده کنم .
چند تا رشته ماکارونی در آوردم تا وزنشون کنم و بعد وزن یک رشته را حساب کنم که دیدم یک مشتری با چشمهای 4 تا شده داره به من نگاه می کنه . بعد با حالتی متحیر ازم پرسید که " عذر می خوام ، شما مگه چه غذایی می خواهید بپزید که وزن یک رشته ماکارونی براتون مهمه ؟؟!!! "
خلاصه به نظرم تمام سوپری های محل فهمیدند که ما می خواهیم سازه ماکارنی بسازیم .
یک شنبه خونه شاداب جمع شدیم ( البته به جز حمید که سر کار بود ) و طرح کلی که ریخته بودیم را ساختیم . حدود 3 ساعت اول که فقط مشغول کشف کردن این بودیم که چه جوری با چسب ما کارونی ها رو به هم وصل کنیم . بعد وقتی که این کار رو یاد گرفتیم ، روی بعد سوم و زاویه دادن کلی دردسر داشتیم .
سر تا پامون چسبی بود و همه اتاق پر از خرده ماکارونی شده بود .
ساعت 4 هم کلاس رئولوژی داشتیم که با کمال افتخار دو درش کردیم . ( ساعت 4 تازه کف سازه را ساخته بودیم ) .
حدود ساعت 7 بود که اولین سازه تمام شد و شکلی شبیه به قایق کاغذی پیدا کرده بود .
عکس این سازه را ندارم ولی قایق زیر تقریبا همون شکلی است .

این داستان ادامه دارد ....
دوشنبه بعد از ظهر ( دو هفته پیش ) مثل هر دانشجوی کارشناسی ارشد ، خیلی معقول و مقبول رفته بودم دانشگاه. روی سمینارم کار کرده بودم و خیلی محترمانه سراغ استاد رفتم و نتیجه تحقیقاتم را دادم و در مورد بقیه کار راهنمایی گرفتم . بعد هم خیلی سنگین و رنگین رفتم سر کلاس میکروبیولوژی صنعتی نشستم . بعد از 1 ساعت و نیم استاد وقت استراحت داد و من و دوستام تصمیم گرفتیم که یک چایی بنوشیم . در راه رفتن به بوفه بودیم که چشممون به آگهی زیر افتاد
.

شاداب و آزاده گفتند بد نیست روز مسابقه بریم تماشا ، که از دهن من در رفت چرا تماشا !!! خودمون شرکت می کنیم و اون 2 تا هم انگار منتظر فرصت بودند بلا فاصله گفتند آره فکر خوبیه و رفتیم تا ببینیم شرایط ثبت نام چی هست . خلاصه شرایط ثبت نام را از دفتر بسیج پرسیدیم و بعدش با یکی از بچه های مکانیک هماهنگ کردیم که با ما باشه و سر کلاس رفتیم .
قرار شد شب بریم روی خط تا قوانین مسابقه را بخوانیم و از همین جا بود که مشکلات ما هم شروع شد .
شب که به خونه رسیدم دیدم ای دل غافل !!!! خطوط تلفن قطعه و امکان ارتباط حتی با خونه همسایه هم نیست چه برسه به اینترنت !( جریان قطعی تلفن رو قبلا گفته بودم )
از اون ور بچه ها هم SMS زدند که ظاهرا وقت ثبت نام گذشته و از اون بدتر از قوانین مسابقه هیچی سر در نمی یارند .
فردا صبح زود ( سه شنبه صبح ) قرار گذاشتیم بریم دانشگاه تا ببینیم چه کار کنیم . اونجا متوجه شدیم که مهلت ثبت نام حضوری تا 4 شنبه صبح تمدید شده و به نفر چهارم گروه ( حمید ) هم خبر دادیم. سرتون رو با جزئیات ثبت نام درد نمی یارم فقط اینقدر بگم که وقتی ثبت نام قطعی شد تازه متوجه شدیم که عجب کاری را شروع کردیم .
( این داستان ادامه دارد )
امروز فرصتم کوتاه است . به زودی در مورد اتفاقات جالب چند روز گذشته می نویسم . ( این چند روز واقعا از به یاد ماندنی ترین روزهای زندگیم بوده )
قصدم از این پست این بود که بگم یک سر به وبلاگ آقا معلم بزنید . درد و دلهای آقا معلم رو بخونید . البته من هم آقا معلم را نمی شناسم ولی به نظر می یاد از اون معلمهای خوبی باشه گه در بین هر ۱۰۰ تا معلم یکیشون این جوری دل می سوزونه .

