توی این سه چهار ماهی که دارم وبلاگ می نویسم ادبیات نوشتاری در قسمت نظرسنجی ها توجهم را جلب کرده است .
به هر وبلاگی که سر می زنم فارغ از دیدگاه و عقیده یا موضوع وبلاگ وقتی قسمت نظر سنجی را باز می کنم می بینم انسانهایی که اصلا همدیگر را نمی شناسند از لفظ خطابی "تو " برای نوشتن استفاده می کنند گویی سالهاست نویسنده وبلاگ را می شناسند و و با وی بسیار صمیمی هستند .

حتی زمانی هم که جدالی در می گیرد باز هم گویی این جدال بین دوستان قدیمی بوده که هم اکنون کدورتی از یکدیگر دارند و لفظ خطابی " تو " حفظ می شود .
جالب تر اینکه همان کسی که شاید امروز برای او نظر گذاشته اید و چشمکی یا لبخندی را هم چاشنی آن کرده اید ممکن است همان مسافر بغل دستی در اتوبوس یا تاکسی باشد و چه بسا سر موضوعی کوچک با همدیگر بگومگویی هم کرده باشید .
شاید این هم بخشی از شگفتی های دنیای مجازی و روی پنهان شخصیت آدمی است: تمایل به صلح و دوستی ----> امری که شاید در دنیای واقعی دست یافتن به آن مشکل شده باشد .
برای موضوع پروژه باید مدیر گروهمون را می دیدم و قبل از اینکه دست به هر کاری بزنم با او مشورت می کردم . مدیر گروه ما هم تقریبا شبیه به ستاره سهیل است که پیدا کردنش کمی مشکل است .
امروز که دانشگاه بودم مسئول آموزش گروه گفت که مدیر گروه احتمالا یا امشب یا فردا شب عازم خارج از کشور است . از اونطرف باید زودتر جواب استاد راهنما را می دادم که آیا حاضرم روی موضوعی که پیشنهاد داده کار کنم یا نه ؟
حسابی حالم گرفته شده بود واسه همین می خواستم توی محوطه کمی قدم بزنم که یک دفعه دیدم مدیر گروه حی و حاضر روبروم ایستاده و از قضا در اون لحظه کار خاصی نداشت و با صبر و حوصله حرفهام رو گوش داد و از موضوع پروژه هم خوشش آمد و بهم گفت که مشغول بشم .
داشتم بال در می آوردم و باورم نمی شد به همین راحتی و بدون دنگ و فنگ اداری کارم درست شده باشه ....
- دیروز جمع کثیری از نمایندگان پارلمان انگلیس در اعتراض به سیاست بلر در قبال لبنان استعفا دادند .
- امروز نیروهای امنیتی پلیس انگلیس به خاطر احتمال خرابکاری در پروازهای ارسالی به امریکا فرودگاه هیترو را تعطیل کرد و وضعیت فوق العده اعلام کردند . مسافران مجاز به بردن کیف دستی و آب و حتی غذای کودک در سایر فرودگاهها به داخل هواپیما نیستند و از صبح تمام خبرگزاریهای انگلیس فقط در این مورد خبر پخش می کنند .
چند وقت پیش تولد پدرم بود . انتخاب یک هدیه مناسب برای پدر همیشه کمی سخت تر از پیدا کردن هدیه برای مادر است . کلی فکر کردیم که چه کادویی بخریم که هم به درد پدرم بخورد و هم اینکه خوشش بیاید تا اینکه خواهرم در یک فروشگاه یک دست پلیور و شلوار پیدا کرد که دقیقا همان طرح و مدلی بود که پدرم دوست داشت.![]()
.
قرار گذاشتیم تا خود روز تولد پلیور و شلوار را همراه با کیک بخریم و یک جشن کوچک خانوادگی هم بگیریم .
ولی وقتی که برای خرید رفتیم دیدیم فروشگاه به علت برخی تعمیرات داخلی بسته است
. به چند جای دیگر هم سر زدیم ولی هیچ کدام طرح و مدلی که ما می خواستیم یا نداشتند و یا اینکه جنسشان خوب نبود .
از خیر پلیور و شلوار گذشتیم و تصمیم گرفتیم هدیه دیگری بخریم . همین طوری مغازه ها را نگاه می کردیم تا اینکه به فروشگاه IKEA رسیدیم . آنجا یک جفت دمپایی حوله ای مخصوص بعد از حمام بود ، در حالی که کاملا نا امید شده بودیم برای اینکه دست خالی نباشیم آن را خریدیم . چند تا هدیه دیگر هم از جاهای دیگر خریدیم که به نظر خودمان جالب تر از آن یک جفت دمپایی روفرشی بود .
شب بعد از اینکه کیک را بریدیم نوبت باز کردن هدایا شد . دمپایی روفرشی را زیر همه گذاشته بودم تا آخر سر باز بشود . ولی وقتی پدرم کادوی آن را باز کرد دیدم که چشمانش برق زد و واقعا خوشحال شد
. بعدا برایمان تعریف کرد که زمانی که در انگستان دانشجو بوده است یک جفت از اینها را داشته و خیلی هم به آنها علاقه داشته است و دائم استفاده شان می کرده ولی زمانی که به ایران بر می گردد از آنجا که کهنه شده بودند مجبور می شود آنها را دور بیاندازد و هیچ گاه هیچ دمپایی که شبیه به آنها باشد پیدا نمی کند .
خلاصه بعد از شب تولد پدرم همیشه بعد از حمام دمپایی ها را می پوشد و می گوید :" دستتان درد نکند ، عجب هدیه خوبی خریدید " . الان هم که دارم این مطلب را مینویسم آنها را پوشیده است
.
امروز هم روز پدر هست . هنوز هیچ هدیه مناسبی پیدا نکرده ام . شما برای پدرتان چه کار کرده اید ؟
یکی از سخت ترین کارها در وبلاگ نویسی انتخاب " عنوان مطلب " برای متنی است که می خواهید بنویسید .
الان من هم دچار این مشکل شده ام. چند وقت بود مطلب جدیدی ننوشته بودم . علتش هم اینه که می خوام اولا یک مقدار در قالب وبلاگ دست ببرم دوما روی سمینار و پروزه دانشگاه کار می کنم و سوما یک فلش جدید را شروع کرده ام .
البته بیماری مادرم کماکان ادامه دارد و خوب کارهای منزل و پذیرایی از عیادت کنندگان هم اضافه شده است .
خبر خوش این که فردا شب عروسی یکی از دوستانم است و آماده شدن برای شرکت در جشن عروسی لذت بخش است .
در مورد پست قبلی هم باید بگم که یک جمله را یادم رفته بود اضافه کنم :
" جنگ بر خلاف اتفاقات کوچک زیبای روزمره زشت ترین و بی شرانه ترین حادثه بزرگ بشری است "
فعلا هم نه دیگه اخبار نگاه می کنم و نه اخبار مربوط به جنگ را می خونم . چون باعث می شه که بد جوری به هم بریزم . ولی مطمئنا هر کاری که بتونم برای برای پایان جنگ انجام می دم حتی اگر این کار دعا کردن باشه .

