![]() |
![]() |
|
| از هر دری سخنی |
|
توی این سه چهار ماهی که دارم وبلاگ می نویسم ادبیات نوشتاری در قسمت نظرسنجی ها توجهم را جلب کرده است .
به هر وبلاگی که سر می زنم فارغ از دیدگاه و عقیده یا موضوع وبلاگ وقتی قسمت نظر سنجی را باز می کنم می بینم انسانهایی که اصلا همدیگر را نمی شناسند از لفظ خطابی "تو " برای نوشتن استفاده می کنند گویی سالهاست نویسنده وبلاگ را می شناسند و و با وی بسیار صمیمی هستند .
حتی زمانی هم که جدالی در می گیرد باز هم گویی این جدال بین دوستان قدیمی بوده که هم اکنون کدورتی از یکدیگر دارند و لفظ خطابی " تو " حفظ می شود . جالب تر اینکه همان کسی که شاید امروز برای او نظر گذاشته اید و چشمکی یا لبخندی را هم چاشنی آن کرده اید ممکن است همان مسافر بغل دستی در اتوبوس یا تاکسی باشد و چه بسا سر موضوعی کوچک با همدیگر بگومگویی هم کرده باشید . شاید این هم بخشی از شگفتی های دنیای مجازی و روی پنهان شخصیت آدمی است: تمایل به صلح و دوستی ----> امری که شاید در دنیای واقعی دست یافتن به آن مشکل شده باشد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 9:55 توسط فرناز |
|
|
برای موضوع پروژه باید مدیر گروهمون را می دیدم و قبل از اینکه دست به هر کاری بزنم با او مشورت می کردم . مدیر گروه ما هم تقریبا شبیه به ستاره سهیل است که پیدا کردنش کمی مشکل است .
امروز که دانشگاه بودم مسئول آموزش گروه گفت که مدیر گروه احتمالا یا امشب یا فردا شب عازم خارج از کشور است . از اونطرف باید زودتر جواب استاد راهنما را می دادم که آیا حاضرم روی موضوعی که پیشنهاد داده کار کنم یا نه ؟ حسابی حالم گرفته شده بود واسه همین می خواستم توی محوطه کمی قدم بزنم که یک دفعه دیدم مدیر گروه حی و حاضر روبروم ایستاده و از قضا در اون لحظه کار خاصی نداشت و با صبر و حوصله حرفهام رو گوش داد و از موضوع پروژه هم خوشش آمد و بهم گفت که مشغول بشم . داشتم بال در می آوردم و باورم نمی شد به همین راحتی و بدون دنگ و فنگ اداری کارم درست شده باشه .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 15:19 توسط فرناز |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 17:53 توسط فرناز |
|
|
چند وقت پیش تولد پدرم بود . انتخاب یک هدیه مناسب برای پدر همیشه کمی سخت تر از پیدا کردن هدیه برای مادر است . کلی فکر کردیم که چه کادویی بخریم که هم به درد پدرم بخورد و هم اینکه خوشش بیاید تا اینکه خواهرم در یک فروشگاه یک دست پلیور و شلوار پیدا کرد که دقیقا همان طرح و مدلی بود که پدرم دوست داشت. . قرار گذاشتیم تا خود روز تولد پلیور و شلوار را همراه با کیک بخریم و یک جشن کوچک خانوادگی هم بگیریم . ولی وقتی که برای خرید رفتیم دیدیم فروشگاه به علت برخی تعمیرات داخلی بسته است از خیر پلیور و شلوار گذشتیم و تصمیم گرفتیم هدیه دیگری بخریم . همین طوری مغازه ها را نگاه می کردیم تا اینکه به فروشگاه IKEA رسیدیم . آنجا یک جفت دمپایی حوله ای مخصوص بعد از حمام بود ، در حالی که کاملا نا امید شده بودیم برای اینکه دست خالی نباشیم آن را خریدیم . چند تا هدیه دیگر هم از جاهای دیگر خریدیم که به نظر خودمان جالب تر از آن یک جفت دمپایی روفرشی بود . شب بعد از اینکه کیک را بریدیم نوبت باز کردن هدایا شد . دمپایی روفرشی را زیر همه گذاشته بودم تا آخر سر باز بشود . ولی وقتی پدرم کادوی آن را باز کرد دیدم که چشمانش برق زد و واقعا خوشحال شد خلاصه بعد از شب تولد پدرم همیشه بعد از حمام دمپایی ها را می پوشد و می گوید :" دستتان درد نکند ، عجب هدیه خوبی خریدید " . الان هم که دارم این مطلب را مینویسم آنها را پوشیده است امروز هم روز پدر هست . هنوز هیچ هدیه مناسبی پیدا نکرده ام . شما برای پدرتان چه کار کرده اید ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:6 توسط فرناز |
|
|
یکی از سخت ترین کارها در وبلاگ نویسی انتخاب " عنوان مطلب " برای متنی است که می خواهید بنویسید .
الان من هم دچار این مشکل شده ام. چند وقت بود مطلب جدیدی ننوشته بودم . علتش هم اینه که می خوام اولا یک مقدار در قالب وبلاگ دست ببرم دوما روی سمینار و پروزه دانشگاه کار می کنم و سوما یک فلش جدید را شروع کرده ام . البته بیماری مادرم کماکان ادامه دارد و خوب کارهای منزل و پذیرایی از عیادت کنندگان هم اضافه شده است . خبر خوش این که فردا شب عروسی یکی از دوستانم است و آماده شدن برای شرکت در جشن عروسی لذت بخش است . در مورد پست قبلی هم باید بگم که یک جمله را یادم رفته بود اضافه کنم : " جنگ بر خلاف اتفاقات کوچک زیبای روزمره زشت ترین و بی شرانه ترین حادثه بزرگ بشری است " فعلا هم نه دیگه اخبار نگاه می کنم و نه اخبار مربوط به جنگ را می خونم . چون باعث می شه که بد جوری به هم بریزم . ولی مطمئنا هر کاری که بتونم برای برای پایان جنگ انجام می دم حتی اگر این کار دعا کردن باشه . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 8:48 توسط فرناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی شیمی هستم
زندگی را با همه خوشیها و سختیهاش دوست دارم چون فرصت قشنگی هست که برای یک بار در اختیار دارم و می خوام ازش استفاده کنم بنابراین دوست دارم از اتفاقات کوچک و جالبی که هر روز در اطراف ما رخ می دهد بنویسم |
|
RSS
|