![]() |
![]() |
|
| از هر دری سخنی |
|
مدتی هست که حاکم روز آمریکا به شدت به دنبال اجرایی کردن طرح خاور میانه جدید هستند .
ظاهرا طرح خاورمیانه جدید برای ایجاد صلح در منطقه است ولی هدف نهایی از اجرای اون تجزیه کشورهای منطقه و به هم ریختن مرزهای اینجاست . کاملا هم مشخصه که به هم ریختن مرزهای کشورها بدون ریخته شدن خون میلیونها بی گناه و از هم گسیختگی خانواده ها و شعله ور شدن جنگهای خانمانسوز داخلی امکان پذیر نیست . در وبلاگ پل هم مطالب قابل توجی در همین زمینه نوشته شده است و نقشه های زیر که مربوط به همون طرح نهایی خاور میانه جدید است را هم از این وبلاگ برداشتم ( هر چند که قبلا هم این نقشه ها رو در روزنامه همشهری دیده بودم ) نقشه اول مربوط به خاورمیانه فعلی و دومی بعد از جابجایی مرزهاست . ولی ... اگر سر به سر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم دریغ است ایران ویران شود کنام پلنگان و شیران شود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:39 توسط فرناز |
|
|
یکی از مزایای خونه تکونی پیدا کردن روزنامه های قدیمی هست که ممکنه توی کابینت و .. به عنوان زیر انداز ازشون استفاده شده باشه . امروز هم من داشتم یک کمی خونه تکونی می کردم که یک صفحه روزنامه همشهری مربوط به تاریخ چهارشنبه 5 بهمن 84 را پیدا کردم . درست همون موقع که تب برره داغ داغ بود و مخالفان و موافقان این سریال واسه هم شاخ و شونه می کشیدند . توی صفحه پیدا شده هم به بهانه فروش پولهای برره در کشورهای عربی یک مقاله مفصل نوشته شده بود . بعضی وقتها هم برای اینکه حقیقت موضوعی روشن بشه بد نیست که زمان بگذرد . یکی از ایرادهایی که به این سریال می گرفتند این بود که گویش برره ای به زبان فارسی آسیب می زنه . خیلی دلم می خواهد بدونم بعد از گذشت حدود 8 ماه از اتمام این سریال چند نفر به این گویش حرف می زنند . البته ظاهراً برخی از اساتید زبان فارسی مثل دکتر حسینی نگران این موضوع نبوده اند ( نقل قول از همشهری ):"فرنگ گفتاری برره بعد از مدتی از سکه می افتد و نباید نگران وارد شدن آسیب به پیکره گفتاری زبان فارسی بود " یکی دیگر از ایرادهای وارد شده به این سریال این بود که دیگر فرزندان این دیار اسطوره های ملی خود مثل رستم و سهراب و .. را نمی شناسند و شیر فرهاد و کیانوش و .. جای آنها را گرفته اند ( به نظر من که این 2 تا هیچ ربطی به هم ندارند اگر می خواهید اسطوره ها زنده شوند فیلم و سریال مخصوص آنها را بسازید ) به هر حال هرچه که بود این سریال خوب یا بد آخر شب مختصر خنده ای بر لبها می نشاند و خصایل منفی اجتماع ما را با زبانی طنز نشان می داد و ما را از انجام دادن آنها شرمنده می ساخت . ولی الان ... الان شاهد تماشای یک سریال مثلا اجتماعی خانوادگی اخلاقی به نام نرگس به صورت روتین از تلویزیون هستیم . من فیلمنامه نویس نیستم . منتقد تلویزیون و سینما هم نیستم . یک بیینده عادی هستم که این سریال را تماشا می کنم . کاری به ایرادهای فنی فیلم ندارم ولی می خواهم بدونم در این سریال چه کسی جایگزین اسطوره ها شده است ؟ نرگس که بر خلاف ایمانی که به او نسبت می دهند دلشوره ای است ( عین این عبارت را نرگس چند بار گفته ) و اصلا شخصیت قوی و محکم یک انسان با ایمان را ندارد . احسان که مثلا به دنبال یک زندگی اخلاقی است و از ماست هم ماست تر است ؟ منصور دوست احسان که نگاه های عاشقانه اش ( معلوم نیست عاشق چه کسی است ) بی معنا است و هیچ ارتباطی به فیلم ندارد؟ سمانه که یک دفعه بعد از اون همه حضور ناگهان به مدت 3 سال غیبش زده است ؟ یا شخصیتهای منفی داستان مثل شوکت که اینقدر در رذالت آنها غلو شده است که اگر هم بازگشت و پشیمانی داشته باشند غیر قابل باور است ؟ امشب آخرین قسمت این سریال پخش می شود که چیزی به جز غم و اندوه را انتقال نداد و هیچ روح امیدی را تزریق نکرد . سریالی که در بیشتر قسمتهای آن من حرص می خوردم به خاطر انواع بدآموزیها :
و ... جالب اینجاست که به عنوان نکات آموزشی در این سریال برخی قسمتها به شعار دادن برای عدم اتلاف انرژی اختصاص یافته بود . . راستش این سریال خیلی شبیه داستانهای پاورقی برخی مجلات که در مطب پزشکان پیدا می شود بود . ای کاش برای ساختن سریالهایی از این دست از نوشته ای قوی تر و کارشناسی شده تر کمک گرفته می شد و یا یک رمان قوی ایرانی که خوشبختانه چنین رمانهایی هم وجود دارند دستمایه فیلنماه قرار می گرفت . لطفا اگر شما از این سریال درس مثبتی گرفته اید برای دیگر دوستان در قسمت نظرسنجی بنویسید . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 20:20 توسط فرناز |
|
|
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:28 توسط فرناز |
|
|
هفته سختی را پشت سر گذاشتم و الان در وضعیت انفجار هستم
سخت از این لحاظ که به طور تصاعد هندسی یک دفعه کارها و مسئولیت هام زیاد شد . و انگار قرار هم بود همه جی خراب بشه : از آب و روغن قاطی کردن ماشین در صبح جمعه تا مریض شدن ناگهانی و شدید خواهرم در ظهر جمعه خلاصه اینکه از عید و تعطیلی هیچی نفهمیدم نمی خوام غر بزنم و خسته تون کنم ولی یک جوری دارم خودم را خالی می کنم چون اگه اینکار رو نکنم مثل دیروز می شه: داشتم رانندگی می کردم . یک کوچه هست که مسیر هر روزم از اونجاست و وسط کوچه یک درخت بزرگ هست که از کنارش ماشین رد می شه ( درخت مورد نظر تقریبا به همین بزرگی و دقیقا شبیه به تصویر زیر است )
با خودم گفتم خوب این درخت این هم دیوار کوچه فرمون رو به طرف چپ می پیچونم و راحت رد می شم منتها مغز خسته من یک خورده در محاسبات اشتباه کرد و چپ و راست را عوضی گرفت و من به سمت راست پیچیدم و محکم کوبیدم توی درخت !! یک توصیه : وقتی خسته هستید حتی اگر ساعت ۱۲ ظهر هم هست لطفا رانندگی نکنید .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 19:41 توسط فرناز |
|
|
فکر نکنم تا حالا توی عمرم اینقدر بدشانسی پشت سر هم آورده باشم .
به هر بدبختی که بود سمینار رو سر موقع تموم کردم و پرینت گرفتم و برای صحافی بردم صحافی هم قول داد که ۲ روز بعد تحویلم بده . ولی چشمتون روز بد نبینه ... وقتی برای تحویل گرفتن سمینار رفتم ( ۲ جلد باید صحافی می شد ) گفتند که کارگرشون اونا را گم کرده است . کارد می زدی خونم در نمی یومد . بعد هم کلی منت سرم گذاشتند که صاحب انتشاراتی رفته امروز کارش رو ول کرده و فقط رفته دنبال کار من و ... که منهم عصبانی شدم و داد و بیداد کردم ( کاری که تا به حال سابقه نداشته ). البته احتمال می دم خراب کرده بودند و می گفتند گم شده چون ۱۴۴ صفحه چیز کوچیکی نیست که گم بشه !! به هر حال سمینار من که پیدا نشد . وقتی هم که می خواستند خسارت بدهند دیدم دارند مرد رند بازی در می یارند و نرخ پرینت را کمتر حساب می کنند . منهم دیدم اینجوریه تعداد صفحه ها رو بیشتر گفتم هیچی دیگه ... دوباره مجبور شدم از اول پرینت بگیرم و فعلا دادم یکجای دیگه صحافی کنند ( امیدوارم این یکی دیگه گم نکنه ). حالا همه اینا به کنار .... دیروز از صبح دانشگاه بودم از توی Sciencedirect.com مقاله در می أوردم . کلی طول کشید تا مقاله هایی که واسه پروژه لازم داشتم در بیارم . بعد هم همه رو ریختم توی یک CD و CD رو گذاشتم توی پوشه که توی پوشه هم کلی مقاله دیگه بود که قبلا پیدا کرده بودم . توی اوج گرمای بعد از ظهر بود که کارم تموم شد و می خواستم برگردم . پوشه را گذاشتم روی سقف ماشین . در ماشین را باز کردم . سوار شدم . شیشه ها را دادم پایین . یک کمی آب خوردم و راه افتادم . ... فکر کنم خودتون حدس می زنید چی شد . وقتی رسیدم خونه دیگه پوشه روی سقف ماشین نبود !!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 10:31 توسط فرناز |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 16:35 توسط فرناز |
|
|
داغ کردم
تموم نمی شه که نمی شه سمینار رو می گم . قرار بود اول مهر تحویل بدیم که استاد مربوطه عوض شد و استاد جدید فرمودند تا 3 شنبه تحویل بدیم خدا می دونه چقدر از ماستمالی کردن بدم می یاد ) ولی ظاهرا چاره ای ندارم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 15:28 توسط فرناز |
|
|
فعلا این پیغام را از دانشگاه برای تشکر از کسانی که کامنت دادند می فرستم
-------------------------------------------------------------------------- قول داده بودم در مورد مهمانان ایتالیایی بنویسم ولی قبل از اینکه داستان این نوادگان خلف مارکوپولو را تعریف کنم بد نیست با هاشون آشنا بشید . تصویر زیر متعلق به مارتا است که سفر به ایران به خاطر پروژه او انجام شده بود .
و این یکی تصویر هم متعلق به کل خانواده است که در یک رستوران سنتی در تهران گرفته شده است . البته خواهر بزرگتر خانواده یک هفته قبل به خاطر اتمام مرخصی به ایتالیا برگشته بود و عکش اینجا نیست . از راست به چپ : گایا ( دوست صمیمی مارتا 22 ساله ) ، مارتا ( 22 ساله ) ، الیزابتا ( دختر کوچک خانواده 15 ساله ) آنا ماریا ( مادر خانواده ) ، مائورو ( پدر خانواده ) ، تومازو ( برادر دو قلوی مارتا 22 ساله )
من مجبور شدم عکسها رو یک کم کوچک کنم واسه همین اگه ناجور شده عذر می خوام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:0 توسط فرناز |
|
|
این چند روزه از ایتالیا مهمان داریم
یک خانواده پرجمعیت ایتالیایی که به خاطر انجام پروژه درسی یکی از دخترهایشان در ایران هستند . کل ماجرا را بعدا تعریف می کنم ولی به طور خلاصه بگم که این خانواده تمام ایران از کنبد کاووس تا بندر عباس را دیده اند و در آخرین مرحله سفر در تهران هستند . دیروز مارتا از سوالی از من پرسید که نتوانستم جواب بدهم . مارتا گفت که در طی سفر از روستاهای زیادی دیدن کرده و همین طور شهر های متعددی را دیده و متوجه افراد بی شماری شده است که لباس خوبی برای پوشیدن و غذای خوبی برای خوردن نداشتند ( فقیر بودند ) ولی از آخرین و بهترین مدلهای گوشی موبایل استفاده می کردند . او علت این مطلب را نمی دانست .آیا شما جواب این سوال را می دانید ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 13:29 توسط فرناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی شیمی هستم
زندگی را با همه خوشیها و سختیهاش دوست دارم چون فرصت قشنگی هست که برای یک بار در اختیار دارم و می خوام ازش استفاده کنم بنابراین دوست دارم از اتفاقات کوچک و جالبی که هر روز در اطراف ما رخ می دهد بنویسم |
|
RSS
|