آیا واقعا جادو و جادوگر وجود دارند ؟
یا اینکه فقط بعضی افراد با افکار منفی و پلید خودشون اطرافشون را سمی می کنند ؟
به هر حال چه واقعا جادو باشه یا نباشه دیگه امروز ۱۰۰٪ از یه چیزی مطمئن شدم .
اونایی که سم پاشی می کنند و آشوب به پا می کنند و ... هیچ کدوم به خدای یکتای قادر متعال ایمان و اعتقاد ندارند . حتی می تونم به جرات بگم که به مکاتب عجیب و غریبی که این روزها عین قارچ زیاد هم شده اند باور دارند .
کسانی هم که تحت تاثیر این پست فطرتها قرار می گیرند اونایی هستند که ایمانشون ضعیف تره .
خدایا ! کمکمون کن تا بر این شرَی که بر پا شده غلبه کنیم !
بارالها ! مکرشون رو به خودشون برگردون و ما رو در برابر حیله ها حفاظت کن .
پروردگارا ! خودت می دونی که همیشه هر حرفی رو به حساب حسن نیت یا سادگی افراد می گذارم و این بار هم شاهد بودی که از محبت چه ظاهری و چه باطنی چیزی کم نگذاشتم .
خدای خوب من ! خیلی دلم می خواد که لعنتشون کنم ولی همه چیز را به حکمت بی کرانت واگذار می کنم .
قسم به سوره فلق :
بگو پناه می جویم به خدای فروزنده صبح روشن
از شر مخلوقات (شریر و مردم بد اندیش )
و از شر شب تار هنگامی ( از پی آزار ) در آید
و از شر زنان افسونگر چون به جادو در گرهها بدمند
و از شر حسود بدخواه چون شرار رشک و حسد بر افروزد !
۱- وبلاگ نویسی باعث شده تا ضعفها و قوتهای ما خودشون رو بی هیچ واسطه ای نشون بدن . بعضیها قدرت نویسندگی قوی دارند . بعضی به طور ذاتی روحیه طنزپردازی دارند . گروهی هم باری به هر جهت و الکی خوشند و فقط محض خالی نبودن عریضه وبلاگ زدند و با چرت وپرت پرش می کنند .
ولی نکته جالب در همه این وبلاگها غلط های املایی است که خودش دو دشته می شه . یک دسته اون غلطهایی که بر اثر تایپ سریع به وجود می یاد و یک یا دو حرف جا میفته و یا جابه جا می شه
یه دسته هم اونایی که واقعا غلط دیکته است و از ضعف نویسنده سرچشمه می گیریه مثل این غلطها که تازگی دیدم :
همایت مشقول مسرف و ...
۲-
این چند روز اخیر بیشترین بازدیدکنندگان که از طریق موتورهای جستجو به وبلاگ من سر زده اند کسانی بوده اند که به دنبال سازه های ماکارونی می گشته اند .
علتش هم فکر کنم مسابقات ماکارونی واحد تاکستان هست .
البته گروه ما به علت درگیرهای امتحان و پروژه در این مشابقه شرکت نمی کنه
واسه راحتی کسانی که دنبال سازه های ماکارونی می گردند لینک کامل سازه های خودمون رو اینجا می زارم .
در ضمن پیشنهاد می کنم لغت کلیدی spaghetty bridge contest رو هم امتحان کنند .
اینم لینک ماجرای سازه های ما :
http://farab22.blogfa.com/8503.aspx
امان از دست بعضیها که زمان سختی به جای اینکه کمک حال باشند بدتر با ایجاد اضطراب و تو دل خالی کردن روزگار رو سخت تر می کنند .
روزهای تیره و سختی را می گذرانیم !
اگر نبود امید به رحمت پروردگار و اعتقاد به اینکه این روزها تنها امتحانی از جانب وی است شاید از پا در می آمدیم .
هرچند که گاه آنقدر فشار زیاد می شود که چون امروز پنهان از دیگران از ته دل بارها و بارها گریستم .
این چند سطر را هم شاید تنها برای برون افکنی این احساسات تیره می نویسم .
گمان نبرید که نا امیدم یا آنکه اعوذ بالله از رحمت او مایوس شده ام ...
نه ...
بلکه این روزها بیشتر و بیشتر به او و بزرگیش ایمان آورده ام که اگر اراده وی نبود اکنون پدربزرگ در کنار ما نبود و صدای خنده اش را نمی شنیدیم .
به هر حال در اوج این اوضاع درهم ریخته ساعتی پیش توانستم طرح توربین هواپیما را که بد قلقی می کرد تمام کنم و از این بابت خیلی خیلی خوشحالم .
قبلا از پدربزرگم در پست " همشاگردی سلام " نوشته بودم .
از چهارشنبه گذشته پدربزرگ مریض شده و نزد ما مانده است .
مردی که از کودکی او را به عنوان یک ایرانگرد خبره می شناختم ...
مردی که همیشه در دستش یک ساک بود و عازم دیدن دیدنیهای کوهستانهای ایران به خصوص زاگرس و البرز مرکزی ...
مردی که هر از چندگاهی به دشتهای ایران می رفت و با کلی حرف و خاطره و عکس بازمیگشت ...
مردی که از ماندن در رختخواب بیزار بود و همیشه سحرخیز ...
مردی که هر زمان در خانه بود کتاب را بر روی زمین نمی گذاشت و در حال مطالعه بود ...
چند وقتی است که به شدت بیمار شده است . هیچ گاه ندیده بودم که پدربزرگ از درد شکایت کند . حتی زمانی که به خاطر ناراحتی قلبی در بیمارستان بستری شده بود نه از درد بلکه تنها از تنگی نفس شکایت کرده بود .
ولی از چهارشنبه شب صدای وی از درد در آمده است . حدود ساعت ۱۱ شب مشغول درس خواندن بودم که صدای ناله کردن پدربزرگ را شنیدم . سراغش رفتم . تمام شب از درد می نالید و فریاد می کرد و من هر کاری که بلد بودم از طب سنتی و جدید برایش انجام دادم . به خاطر سابقه قلبی جرات دادن مسکن نداشتم . ساعت ۳ بود که التماس می کرد وی را به بیمارستان ببرم . ترسیدم که از شدت درد به قلبش فشار بیاید . مادرم را بیدار کردم و تا سحر بالای سرش بودیم .
تا ظهر که بتوانیم پدربزرگ را به دکتر متخصص برسانیم تنها خدا می داند که چه کشیدیم .
خوشبختانه مشکل اصلی را دکتر درمان کرده است اما هنوز پدربزرگ درد می کشد هرچند که به شدت چهارشنبه شب نیست . با اینحال گویا شب هنگام شدت درد بیشتر می شود و این چند شب گذشته را عملا همراه وی تا صبح که کمی درد آرام می گیرید پابه پا بیدار بوده ام و تنها در طول روز حداکثر یک ساعت فرصت استراحت داشته ام .
امیدوارم هیچ پدربزرگی در هیچ خانه ای بیمار نشود .
شما هم برای پدربزرگ من دعا کنید
تا زودتر سلامتش را بدست آورد .
------------------------------------------------------------------------------------------------
خدا دیشب به ما خیلی رحم کرد .
حال پدربزرگ یک دفعه از شدت درد به هم خورد و نفسش بند آمد و چشماش سفید شد . برای لحظاتی فکر کردیم که خدای نکرده پدربزرگ از دست رفت .
بعد از اینکه نفس پدربزرگ برگشت از درد فریاد می کشید . وحشت کرده بودیم که نکنه بلایی سر قلبش آمده باشه . تا زمانی که دکتر برسه و حالش جا بیاد و مطمئن بشیم مشکل از قلب نیست خدا می داند که چه کشیدیم .
بعد از اینکه درد آرام شد دو ساعت تمام پدربزرگ یکنفس با هیجان حرف می زد . از همه چی می گفت و خودش را تخلیه هیجانی می کرد . خوشحال بودیم که حرف می زند و رنگ به صورتش برگشته است .
واقعا خدا دیشب به ما رحم کرد .
باز هم از همه شما می خوام برای
سلامتی پدربزرگ دعا کنید .



