تبليغاتX
گاز نگیر
شمارنده





Powered by WebGozar

شبکه خبری صنایع غذایی ایران
گاز نگیر
از هر دری سخنی

حتما تا حالا جریان فیلم ۳۰۰ رو که به زودی روی پرده های سینمای آمریکا می رود را شنیده اید . و می دانید در این فیلم ایرانیان زمان اسکندر را گروهی وحشی و بی تمدن نشان داده اند .

لگو ماهی (پندار )   که سابقه طراحی بمب موفق گوگلی در دفاع از خلیج فارس را دارد اینبار هم دست به کار شده و در اقدامی مشابه اینبار طراحی یک بمب هنری را شروع کرده است .

از تمام دوستانی که وبلاگ و یا سایت دارند خواهش می کنم تا به صورت زیر  عمل کنند :


 

  • اگر وبلاگ یا وبسایت دارید به آدرس http://300themovie.info به شکل زیر لینک بدید:
    <a href="http://300themovie.info">300 the movie </a>

  • از دوستان و خوانندگانتان هم بخواهید که همین کار را انجام دهند
  • از هیچ عبارت دیگه ای برای لینک دادن به اون سایت استفاده نکنید

 همچنین سایر دوستان نیز تا می توانند روی سایت http://300themovie.info  کلیک کنند .

در ضمن لگوماهی برای طراحی این بمب هنری از تمام شما عزیزان درخواستهایی دارد که شما را به سایت خود وی ارجاع می دهم :

وبلاگ لگو ماهی

 

The Achaemenid Empire was the largest and most powerful empire the world had yet seen. More importantly, it was well managed and organized.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 توسط فرناز

    ( این داستان بر اساس یک زندگی واقعی نوشته شده است! )

    تازه پانزدهمین بهار زندگی را شروع کرده بود که به خواستگاریش آمدند .

خوش اخلاق ، خوش چهره و معقول و مقبول بود . هنرهای زیادی بلد بود و در

حد متعارفی هم سواد داشت . متعلق به یک خانواده به نسبت سرشناس و خوشنام

بود و به قول معروف هیچ عیب و ایرادی نداشت .

  پسر هم حدود 26 سال بود ( به روایت مادرش 26 سال و به روایت سجل یا

همان شناسنامه 27 سال ). با همه جوانیش رئیس صنف نجارها بود و درآمد

خوبی داشت و چرخ زندگی پدر و مادر و خواهر ها و برادرها را می چرخاند و

باز آنقدر برایش می ماند که بتواند یک زندگی جدید تشکیل بدهد . با اینکه اسم و

رسمی داشت ولی محجوب و ماخوذ به حیا بود تا حدی هم خجالتی .


رسم روزگار این بود که داماد عروسش را اولین بار بر سر سفره عقد می دید .


آنقدر بزرگترها گفتند و رفتند و آمدند تا اینکه داماد ما هم عروسش را بر سر

سفره دید ...


   زندگی روی زیبای خودش را به زوج جوان ما نشان می داد و بر خلاف

افسانه هایی که از زندگی با قوم شوهر تعریف می کردند عروس  در کنار

مادر همسرش زندگی خوبی داشت و مثل مادر و دختر واقعی ، یا حتی دو تا

دوست صمیمی بودند .
   بعد از مدتی هم صدای ونگ و وونگ نوزادی از خانه پر مهرشان به گوش

 رسید و چراغ خانه شان روشن شد . مرد جوان قصه ما هر شب با شوق و ذوق به خانه

 می رفت تا کوچولوهای قد و نیمقدش را بغل کند  .
    آن روزگار رسم نبود که مرد محبت قلبیش را بر زبان بیاورد و به زنش

بگوید :" دوستت دارم " و تنها نگاهها بود که حرف درون را انعکاس می داد و

مرد در نگاه مهربان همسرش غرق می شد .


    جنگ ، جنگ ، جنگ ......
  

  جنگ واژه ویرانگری است که همه را مستقیم و غیر مستقیم درشعله سوزان

بی مهرش می سوزاند .  کشورهای همسایه درگیر جنگ شدند و آثار اقتصادی آن

سایر بازارها را تحت تاثیر قرار داد . صنعت چوب هم   دچار مشکل شد و مرد

ورشکست شد . خانه و زندگی و هر آنچه داشتند را برای پرداخت قروض

فروختند ومادر شوهر طاقت نیاورد و از غصه دق کرد . 
 

  زن بار دیگر باردار بود و پا به ماه!


چندی پیش پدر را از دست داده بود و بعد از مادرش حال در سوگ مادر

همسرش بود ،غصه مردش هم که درهم شکسته بود و بی قراری کودکانش  بار

سنگینی بر شانه های اوبود .  اتاقکی نمور و بی نور را در ارزانترین جای شهر  اجاره کردند .


خواهر و برادر زن که پی به ماجرا برده بودند سهم ارث خود از خانه پدری را

به خواهرشان بخشیدند و او را از آوارگی نجات دادند .


مرد کاملا داغان شده بود و جرات شروع  کار جدیدی را نداشت . زن هنرمند

بود و دستان خود را به کار انداخت و زیباترین و بی نظیرترین سبدها را با ساقه

های گندم ( سووال گندم ) می بافت و می فروخت و خرج زندگی را در می آورد

. دستان زیبایش را ساقه ها خون می انداختند و پینه بر آنها نقش می بست .
   چندی بعد با هزار زحمت سرمایه اندکی فراهم کرد و مرد در مغازه ای

کوچک باز به نجاری پرداخت ولی دیگر هیچگاه کار خود را گسترش نداد .
   بچه ها یکی یکی بزرگ شدند و هر یک به سر کار و زندگی خود رفتند . مرد

ماند و زن و کوچکترین دخترشان که به تازگی در دانشگاه قبول شده بود . 


   گویا روزگار نمی خواست این خانواده رنگ آرامش به خود ببینند .
این بار آسمان غرید ، ابر بارید ، سد شکست ، سیل به راه افتاد . می دویدند و

دیوارهای خانه پشت سرشان فرو می ریخت .....

   ( این داستان ادامه دارد ....! )

 




نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم اسفند 1385 توسط فرناز

یک پست الکترونیکی دارم که فقط واسه پروژه ام ساختم و دو تا آدرس بیشتر توی حافظه اش نیست و هر دو تا آدرس هم شبیه هم هستند :

۱- استاد خودم

۲- یکی از پروفسورهای دانشگاه سائو پائولو برزیلی

امروز یک ایمیل از استاد برزیلی داشتم که در جواب سوال من نوشته بود که واحد سرعت در یکی از مقالاتش اشتباه تایپ شده است .

منهم به استاد خودم نوشتم که :" پرفسور Gut قبول کرده که اشتباه تایپی داشته ( ولی من فکر می کنم بیشتر از یک اشتباه بوده ) "

و از اونجایی که استاد مربوطه اصرار داره که مکاتباتم رو حتما به انگلیسی بنویسم متن فوق به این زبان تنظیم شده بود .

حالا حال من رو تصور کنید وقتی سرم رو بلند کردم و دیدم این ایمیل رو عوضی واسه پرفسور Gut  ارسال کردم ! 




نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم اسفند 1385 توسط فرناز
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه

Blog Skin