تبليغاتX
گاز نگیر
شمارنده





Powered by WebGozar

شبکه خبری صنایع غذایی ایران
گاز نگیر
از هر دری سخنی

 

( این بلاگفا من رو نقره داغ کرد !!! ) فعلا همین تصاویر را داشته باشید تا بعدا توضیحات رو اضافه کنم . بعد از ۲ ساعت که نوشتم یک دفعه همه چی را پاک کرد

 صبح پنج شنبه ۲۴ خرداد ماه  از روبروی داشنگاه توسط ۲ اتوبوس عازم اصفهان شدیم . تعدادی از افرادی که ثبت نام کرده بودند نیامده بودند به همین دلیل درون انوبوسهای جای خالی زیاد بود و خیلی راحت بودیم . بعد از اینکه از محدوده شهر تهران خارج شدیم منظره بیابانهای اطراف تهران دیدنی بود .

به خصوص اینکه امسال به خاطر بارندگی های مناسب کویر سرسبز هم شده بود .

( برای خواندن بقیه سفرنامه روی ادامه مطلب کلیک کنید . )

 



ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط فرناز

- الو ؟
- الو ، سلام علیکم ، از دانشگاه تماس می گیرم شما خانم فرناز ... هستید ؟
- بله خودم هستم بفرمایید  ( نکنه چک شهریه پاس نشده باشه !)
- خانم ... بهتون تبریک می گم شما دانشجوی ممتاز دوره  کارشناسی ارشد  شده اید و به همین خاطر همراه با سایر دانشجویان ممتاز  دوره ارشد و دکترا  از طرف دانشگاه  و با هزینه دانشگاه به تور اصفهان دعوت شده اید .
- (من ؟ ممتاز ؟ چی داره می گه ؟ ممتاز !؟ یعنی داره جدی می گه ؟؟؟ ) خیلی ممنون حالا این تور کی هست و  شرایطش چیه ؟
.......
......
......
......
مامان- تلفن کی بود ؟ 
من - از دانشگاه بود .
مامان-چی کار داشتند ؟
من - والا .... میگن شاگرد ممتاز شدم ، برامون تور اصفهان گذاشتند ...
مامان - چه خوب ، چه عالی ، اصفهان دیدن داره

.....
.....
.....
و من هنوز باورم نمی شه . همیشه خوب درس خوندم ولی برای خودم درس خونده بودم ، نه تشویقی بود و نه توجهی . هیچ اهمیتی هم برام نداشت چون خود یاد گرفتن اونقدر لذت بخش بود که باعث می شد با اشتیاق فراوان به درس خواندن ادامه بدهم .
با اینحال مزه جایزه گرفتن را مدتها بود فراموش کرده بودم .
باور کنید این مکالمه چند دقیقه ای خیلی چسبید . اینقدر که نفهمیدم که به سفر اصفهان دعوت شده ام .
خستگی چند سال درس خوندن از تنم در رفت . قصد رفتن هم نداشتم تا اینکه فهمیدم دو تا دیگه از بهترین دوستانم  هم دعوت شده اند .
سفر با دوستان ، اونم به اصفهان که تا حالا نرفتم باید جالب باشه !
ان شا الله  فردا صبح عازم هستم ......

8 esfehan

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 توسط فرناز

تیتر خبر این بود :

مرد لهستاني پس از 19 سال اغما سرانجام به هوش آمد

سرويس: حوادث
1386/03/16
06-06-2007
15:39:27
8603-08825: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: حوادث

مرد لهستاني كه 19سال در حالت اغما بود، سرانجام چشمهايش را به روي دنياي جديد اطرافش گشود و به هوش آمد.

به گزارش گروه «حوادث» ايسنا به نقل از خبرگزاري يونايتدپرس، ژان گرزبسكي، مرد 65 ساله لهستاني در گفت‌وگو با يك شبكه خبري لهستاني در اين باره، گفت: دنيا پيشرفت كرده، اما مردم هنوز شكايت دارند.

وي افزود: وقتي من به حالت اغما رفتم، در آن زمان فقط چاي و سركه در فروشگاه‌ها موجود و گوشت جيره‌بندي بود و همه جا صفهاي طويل براي دريافت بنزين به چشم مي‌خورد.

وي ادامه داد: امروز من مردم را با تلفنهاي بي‌سيم در خيابانها مي‌بينم و كالاي بسياري در فروشگاه‌ها موجود است كه از ديدن آنها سرگيجه مي‌گيرم.

گرز بسكي، كارگر راه‌آهن بود كه در سال 1988 در اثر برخورد با يك قطار به وضعيت اغما رفت.

پزشكان پيش‌بيني كرده بودند كه او دو تا سه سال زنده خواهد ماند و در تمام اين 19 سال، همسر وي هر روز او را حركت مي‌داده تا دچار زخم بستر ناشي از بي‌تحركي نشود.

 

   تصورش را بکنید به هر دلیلی ۱۹ سال در کما و بی خبری به سر ببیرید و بعد به هوش بیایید . به نظرتان دنیا پس از ۱۹ سال چگونه خواهد بود ؟

مهمترین تغییری که مشاهده خواهید کرد چه خواهد بود ؟

و آیا خواهید توانست خود را با اوضاع جدید تطبیق بدهید ؟ و روابط جدید فامیلی را هضم کنید؟ ( مثلا اینکه نوزاد ۵ روزه خواهرتان به یک دختر ۱۹ ساله تبدیل شده باشد و برخی از عزیزانتان را در این فاصله از دست داده باشید ؟ )

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 توسط فرناز

1-يك مدت هست در مورد كار پايان نامه به بن بست رسيدم يا اطلاعات آزمايشگاهي كم دارم يا با نرم افزار مشكل پيدا مي كنم . وضعيتم شبيه وقتي است كه يك كلاف كاموا از هم باز شده و در هم گره خورده است . بدتر از همه اينكه سر كلاف هم گم شده باشد و مجبور باشي سر يك تاريخ معين كار بافتن را هم تموم كني !! مي دونم كه در نهايت اين گره را باز خواهم كرد و مي دانم كه كار را به سرانجام خواهم رساند ولي شديدا الان به يك ايده و يا فكر نو نياز دارم تا سرنخ گم شده را پيدا كنم .

2- يك طوطي دارم كه كوچكترين عضو خانواده ماست و خيلي دوستش داريم ( عكسش كنار وبلاگ هست ). تفريبا تمام چيزهايي را كي مي شنود تكرار مي كند و خودش را در دل ما جا كرده است . مي گويند طوطي ها فقط مقلد هستند و نمي دانند كه چه مي گويند. من به اين نظريه شك داشتم ولي ديشب شك من تبديل به يقين شد .

 ديشب در حاي كه با پدرم مشغول گفتگو بودم خودش را وارد بحث كرد و درست ترين و دقيق ترين جوابهايي را كه مي شد داد :

 پدر : كي رفت بيرون ؟

 من : نازنين

طوطي : كجا رفت ؟

من : رفت دنبال مامان

 طوطي : چرا ؟

 من : براي اينكه مامان رو بياره خونه

 پدر : با چي رفت ؟چ

 طوطي : ماشين ......




نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 توسط فرناز

امروز نازنین ( خواهرم) هم به جمع وبلاگ نویسان بلاگفا پیوست .
البته مدتها است که در kataweb به ایتالیایی وبلاگ می نویسد و خوانندگان فراوانی هم دارد ، چرا که برای ساکنان قاره سبز خواندن روزمرگیها و دغدغه های یک دختر ایرانی آنهم به زبان خودشان بسیار جالب است و بارها مطالبی که نوشته بود به عنوان پرخواننده ترین پست ماه برکزیده شده و در مجله الکترونیکی  peace reporter به چاپ رسیده بود .
بارها و بارها نازنین به من اصرار کرده بود که وبلاگی دیگر به ایتالیایی یا فرانسه باز کنم و در آن بنویسم اما من آنقدر به نوشتن به فارسی ادامه دادم تا اینکه این نازنین بود که فارسی نویسی را آغاز کرد ( شاید منهم از رو بروم و در kataweb بنویسم !!! ) . مسلما جنس نوشته هایی که به فارسی می نویسد با آنچه تاکنون به ایتالیایی نوشته است متفاوت خواهد بود  همانطور که خودش چنین نوشته است :" فکر کنم یه کمی درد دل به زبون مادری خودمون هم بدک نباشه!!!

به هر حال برای خواهرم آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم که وبلاگ پربار و موفقی داشته باشد . ( اینم عکس خودم و نازنین )

خودم(راست) و نازنین(چپ)




نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط فرناز
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه

Blog Skin