![]() |
![]() |
|
| از هر دری سخنی |
|
محمد امامی در بخشی از آخرین پست وبلاگش نوشته :
" در طول شبانه روز بیشتر ساعات را در اتاقم سپری میکنم و کمتر از خانه بیرون می روم ، چند روز پیش که برای کاری از منزل خارج شدم در کوچه و خیابان با مردمی مواجه شدم با چشمان بسته ، یا عبوس و اخمو .این تصویر را طی ماه ها و سالهای گذشته به یاد دارم . احساس میکنم چیزهای هستند که فراموششان کرده ایم ، در زندگیمان بس به همه چیز و همه کس عادت کرده ایم که دچار فراموشی شده ایم. " این مطلب من را یاد یک موضوعی انداخت . سال گذشته یک خانواده ایتالیایی بعد از اینکه ۳ هفته بیشتر بخشهای مرکزی و جنوبی ایران را گشته بودند و از شهراهایی مثل یزد و شیراز و اصفهان دیدن کرده بودند, مهمان ما بودند . روز دومی که با هم بودیم و تهران را می گشتیم گایا و مارتا از من می پرسیدند : " چرا اینقدر مردم ایران در خیابان اخمو هستند ؟ چرا اینقدر چهره هایشان در هم است ؟ " تعریف می کردند وقتی از فرودگاه مهرآباد خارج شده و این مردم اخمو را دیده بودند خیلی ترسیده بودند . اما بعد متوجه شده بودند اگر سراغ یکی از همین اخمو ترین افراد بروند و سلام کنند , اخمهایش از هم باز می شود , می خندد , مهربان می شود , و در نهایت اینکه شیفته مهمان نوازی ایرانیان شده بودند اما نمی توانستند درک کنند مردم به این خوبی و مهربانی چرا در خیابان لبخند نمی زنند و همه اخمو و گرفته هستند . اگر شما به جای من بودید , چه جوابی می دادید؟ ( برای آشنایی با این خانواده اینجا را کلیک کنید ! ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 19:42 توسط فرناز |
|
|
1- باور کنید هیچ چیز مثل یک استخر آب سرد توی این گرما نمی چسبد . آب
سردی که می گم واقعا آب سرد است و وقتی توی آن شیرجه می روید از سرما منجمد می شوید . ولی بعد که به آب عادت کردید ، شنا کردن خیلی مزه می دهد ، منتها فقط تا 45 دقیقه ! بعدش یواش یواش متوجه می شوید که سر انگشتانتان یخ زده و دارید می لرزید ، به خصوص اگر شب باشد و آفتاب هم نباشد . که همراه شما است تازه گرم شده و به هیچ قیمتی حاضر نیست از آب بیرون بیاید !
2- از دوستانی که لطف کردند و در پست قبلی نظر گذاشتند خیلی ممنونم . مهمترین علتی که شروع به وبلاگ نویسی کردم این بود که با نگاه جدیدی به دنیای اطراف خود نگاه کنم تا معنای صحیح زندگی را پیدا کنم و از " من " بودن دور شوم . نقد دوست دندان پزشک تلنگری بود که هدف اصلی را فراموش نکنم، منتها می خواستم ببینم از دید شما خوانندگان چقدر از هدفم دور شده ام ؟
ذهنی خود دارند . اگر شخص ، رفتار یا واقعه ای در آن چهارچوب و قالب بگنجد ، از نظرایشان بسیار خوب و عالی است ولی چنانچه مغایرتی با باورهای خود را مشاهده کنند نا صواب و غیر قابل قبول است .
مکان و موقعیت نیستند . متاسفانه نمونه متداول این شیوه تفکر در بین تعدادی از کسانی که به آموزش کودکان و نوجوانان مشغولند و گروهی از والدین مشاهده می شود . از دیدگاه این افراد تنها چند درس مهم تر هستند و در مراحل بالاتر قبولی در یک رشته خاص و یا در یک دانشگاه خاص ملاک موفقیت و خوشبختی است . دوره راهنمایی جزء دسته دانش آموزان ضعیف یا همان " تنبل " بود . برای تقویت درسهای عربی و زبان پیش من می آمد ولی قادر به یاد گرفتن ساده ترین اصول زبان و یا حتی لغتهای ساده نیز نبود ، در درسهایی مثل ریاضی و علوم هم که اوضاع بدتر بود ! در طراحی و هنر به خصوص هنرهای دستی مثل خیاطی شکوفا شد . هیچ گاه به دانشگاه نرفت ولی از همان دوره کار دانش چنان دست دوخت خوبی از خود نشان داد و آنقدر در طراحی لباس موفق بود که هم اکنون صاحب یکی از مزونهای لباس عروس شیراز است و خانواده خود را نیز مشغول همین کار کرده است . خانواده ای که روزی به نان شب نیز محتاج بودند هم اکنون صاحب چندین دستگاه آپارتمان و اتومبیل هستند و در آمد بسیار خوبی از این کار دارند .
پرسید و وقتی که از وضع او با خبر شد گفت : " خوب حالا این یکی یک کم شانس آورد ، کسی که دانشگاه نره در نهایت شکست می خوره ! " است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:37 توسط فرناز |
|
|
- می گویند ایرانیها طبع لطیفی دارند و شعر بخش عمده ای از فرهنگ آنها را تشکیل می دهد . این مساله حقیقت دارد ولی بخش دیگری که نمی دانم چند وقت است به این فرهنگ اضافه شده است روحیه طنزپردازی است . هنوز ۲۴ ساعت از سهمیه بندی نگذشته است که انواع جوکها و لطیفه های بنزینی همه جا را فرا می گیرد مثل این یکی : " از این به بعد واحد مهریه از ۱۳۸۶ سکه به ۱۳۸۶ لیتر بنزین تغییر می کند . "
یا : " اسم فیلمهای سینمایی بدین شرح است : روز بنزینی , من ترانه ۱۰۰۰ لیتر بنزین دارم , ازدواج بنزینی , دیشب باباتو تو پمپ بنزین دیدم آیدا و ... " اینجوری شاید با لبخند زدن به مشکلات بزرگ , از لحاظ روحی از سختی آنها کم می کنیم . البته گاهی اوقات این طنزپردازی ها به هجو می رسد و سرمایه های معنوی خودمان را تخریب می کنیم مثل SMS های هزل و هجوی که بعد از جام جهانی برای علی دایی ساخته شد .
۲- حالا که از طنز می گویم جا دارد از Friends و نمونه های مشابه آنهم یادی بکنم . friends با فیلنامه قوی ای که دارد هرچند گاهی اوقات وارد مباحث ممنوعه ( خط قرمزهای ما ) می شود فاقد صحنه ها و گفتگو های زاید است و یک سریال طنز به تمام معنا است . از نمونه های موفق دیگر می توان از Listen Up و Fraiser نام برد . وجه مشترک این نوع سریالها صدای خنده ای است که پس از تکه های خنده دار پخش می شود و مانند یک اتیکت اعلام می کند که این یک سریال طنز است . این وسط Scrubs از جنس دیگری است . دفعه اولی که این سریال را دیدم به علت آنکه فاقد صدای خنده بود فکر کردم یک سریال جدی پزشکی است و از اینکه سیر وقایع داستان منطقی نبود جا خورده بودم . تا آنکه در پایان فیلم و پس از آنکه با شخصیتها آشنا شدم متوجه شدم که فیلمی با طنز عمیق اجتماعی را نگاه می کنم . طنزی که مسائل اجتماعی را نقد می کند و اگر متوجه معنای آن بشوید خیلی بیشتر از Friends می خندید و از تماشای آن لذت می برید .
۳- حالا که از طنز گفتم جا دارد از انتقاد هم بگویم . چند وقت پیش در نقد این وبلاگ از سوی یکی از خوانندگان نقدی دریافت کردم که هرچند بخشهایی از آن بی ادبانه و دور از ادب نقد نویسی بود با اینحال بخشهای دیگری از آن را جالب یافتم: " فرناز خانوم من مدتی هست که نوشته های شما رو دنبال می کنم اما می بینم که در اکثر نوشته ها شما قصد دارید خودتون رو مطرح کنید.به عنوان مثال همین نوشته.شما در تلاش هستید که موفقیتهای زندگی خودتون رو بزرگ کرده به رخ دیگران بکشید.شاید قصد دارید ضعفهای دیگر خودتون رو با این شیوه فراموش کنید.دانشجوی فوق لیسانس بودن اون هم رشته ای که شما در آن مشغول تحصیل هستید کار خیلی بزرگی نیست که شما اینقدر به رخ دیگران می کشید.من خودم دندان پزشک هستم و هیچوقت شغل خودم رو در بوق و کرنا نمی کنم.توجه داشته باشید که اگر چهار نفر آدم با سواد این نوشته های شما رو بخوانند و اینهمه تعریف از خود رو ببینند خواهند گفت چه دختر چیپ و بدبختی هست که اینچنین از خود تعریف می کنه.معمولا دختر هایی که زیبا نیستند اینچنین می کنند تا عقده قیافه زشتشون رو فراموش کنند.البته امیدوارم شما از اون دسته نباشید.تا زمانی که به این کار ادامه دهید اطرافیان و خوانندگان وبلاگ شما فقط عده ای آدم بی سواد و سطحی خواهند بود." حالا از خوانندگان این وبلاگ به خصوص آنهایی که مدتها است آنرا می خوانند خواهشمندم تا نظر خود را برایم بگویند و بنویسند که از نظر آنها من جقدر از هدف اصلی نوشتن وبلاگ که نوشتن وقایع کوچک و جالب روزمره بود فاصله گرفته ام ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 23:23 توسط فرناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی شیمی هستم
زندگی را با همه خوشیها و سختیهاش دوست دارم چون فرصت قشنگی هست که برای یک بار در اختیار دارم و می خوام ازش استفاده کنم بنابراین دوست دارم از اتفاقات کوچک و جالبی که هر روز در اطراف ما رخ می دهد بنویسم |
|
RSS
|