![]() |
![]() |
|
| از هر دری سخنی |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:25 توسط فرناز |
|
|
صحنه اول :
مرد می خواست از خیابان اصلی به کوچه فرعی بپیچد . سرعتش را کم کرد ، راهنما زد و پیچید . درست در سر تقاطع با یک موتوری شاخ به شاخ شد . موتوری که با سرعت از فرعی بیرون می آمد ، تعادلش را از دست داد و به زمین خورد . ضربان قلب مرد بالا رفته بود و نفس نفس می زد . با عصبانیت و ترس از اینکه نکند موتوری طوری شده باشد پیاده شد . موتوری سر پا ایستاد . سر زانوهایش خراشیده بود و خاکی شده بود . به غیر از این طوریش نبود . مرد به او پرخاش کرد : " اینجوری از فرعی بیرون می آیند ، مادر ... ؟ " لحظه ای بعد مشت موتوری بود که به بینی مرد خورد . هنگامه محشر به پا شد . مردم به دور آنها که دست به یقه شده بودند جمع شدند . موتوری فریاد می زد : بی همه چیز ، چرا فحش ناموسی می دی ؟" و مرد نعره می زد :" بی همه چیز تویی ، مردم را جون به لب می کنی ، بی قانونی می کنی و دو قورت و نیمت هم باقیه ؟ "
مرد خسته از روزی چنین پر دردسر با اعصاب داغون به خانه برگشت . اول کمی با اهل خانه پرخاش کرد . ولی بعد پشیمان شد . تقصیر آنها نبود که تصادف کرده بود و تقصیر آنها نبود که با یک آدم بی منطق دعوایش شده بود . به ناچار برای آنکه کمتر ایجاد تنش کند و آرام بگیرد به اینترنت پناه برد. یکی از وبلاگهای محبوبش را که یکسال بود هر شب می خواند و گهگاه برای آن نظر می داد ُ باز کرد . نویسنده این بار نوشته بود : " امروز حال مادرم بدتر شده بود . با دکتر تماس گرفتم . گفت باید آمپولی را که گفته بود سریعاً تهیه کنیم . با خواهرم تماس گرفتم. سرکار نبود . برای همکارش پیغام گذاشتم . موتور آقا رضا را قرض گرفتم . اینقدر هول بودم که نفهمیدم چطور از کوچه بیرون آمدم ، با یک سواری تصادف کردم . می خواستم عذر خواهی کنم که به مادرم فحش داد . خونم به جوش آمد و یک مشت به صورتش زدم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 22:44 توسط فرناز |
|
|
2...1....0... نارنجی...قرمز!
تا به سر چهار راه می رسم قرمز می شود ، توقف می کنم . هوا تازه تاریک شده،پسری حدوداً 20 ساله سر چهارراه ایستاده ، پشتش به ماشین ماست . یک دسته گل مریم در دستش است . با موبایل حرف می زند . نازنین می گوید که گوشیش N70 است . نگاه می کنم. گوشی تر و تمیزی است . معلوم است که تازه خریده و نو است . نازنین می گوید :"حتما با دوست دخترش حرف می زند ، با هم اینجا قرار دارند دختره دیر کرده ! " به شلوار پسر نگاه می کنم . خاکی و پاره است . دسته گل مریمش هم ظاهرا خیلی تازه نیست . می گویم :" حتما از این گلفروشهای سر چهار راه است ." نازنین قبول نمی کند. می گوید :" اگر گلفروش است پس چرا گوشی N70 دارد ؟" نمی دانم چه جوابی بدهم . صحبت پسر تمام می شود . سراغ باغچه وسط خیابان می رود . چند دسته دیگر گل مریم بر می دارد ، موبایل را در جیب عقب شلوارش می گذارد و سراغ ماشینهای پشتی می رود . در آینه نگاهش می کنم . دسته گلی را به سرنشینان پژویی که بعد از ما به چهار راه رسیده است می فروشد ... به گوشی 2600 خودم نگاه می کنم ... 3...2...1...چراغ سبز می شود ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 15:1 توسط فرناز |
|
|
امروز داشتم آمار جستجوهایی که منجر به بازدید از وبلاگم شده بود را نگاه می کردم. بعد از انواع و اقسام جستجوهای سازه ماکارونی , بیشترین جستجو مربوط به صدای فن کامپیوتر بود . نمی دانم در کدام یک از پستها از این عبارت استفاده کرده ام ولی آمار بالای این جستجو فقط یک مفهوم دارد :
جستجوگر از صدای بلند فن کامپیوتر نگران شده است . چند تا توصیه می توانم بکنم :
این پست را فقط برای کسانی نوشتم که از صدای فن سیستم ناراضی هستند. در ضمن فقط کامپیوترهای ۴۸۶ قدیمی بی صدا کار می کردند . با پیشرفت مدارهای کامپیوتری برای خنک نگاه داشتن آنها نیاز به استفاده از فنها افزایش یافته و در نتیجه کامپیوترها پر سر و صدا شدند . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 9:21 توسط فرناز |
|
|
عراق قهرمان جام ملتهای آسیا شد . باور کنید هیچ ملتی به اندازه عراقیها مستحق این برد شیرین نبودند. نه ایران عزیز ما ! که اگر قهرمان می شدیم مهر تاییدی بود بر تمام بی برنامگیها ،بی تدبیریها و حق کشیها در عالم فوتبال وطنی ! نه عربستان ! که مردمش غمی ندارند و سختی نکشیده اند و با دلارهای نفتی زندگی خوشی را می گذرانند . نه ژاپن ! که هر چند فوتبال قشنگی بازی می کنند ولی باور کنید نهایت خوشحالی مردمش یک روز بیشتر نیست. نه کره جنوبی ! که با جهشی که در عالم تکنولوژی کرده است چهار نعل به سمت پیشرفت می شتابد و عدم قهرمانی جلوی پیشرفت آنها را نمی گیرد. نه استرالیا ! که اگر می بردند باد دماغشان بیشتر و تکبرشان عظیمتر می شد . مردم عراق به شادی بزرگ نیاز داشتند . مردم عراق به امید نیاز داشتند.
در حالی که عالم سیاست به دنبال تکه تکه کردن قومیتهای عراق بود ... در حالی که تند رو های دینی پیکر بیگناه عراقیان را هدف اهداف ایدئولوژیک سرتا پای غلطشان قرار داده بودند ... در حالی که خبرگزاریها روزشان را با شمارش کشته های دیروز عراق اغاز می کردند و از این راه نان می خوردند... در حالی که دلالهای اسلحه و مافیای مواد مخدر و دزدان نفتی از اوضاع اشفته عراق سود می بردند ... در حالی که کودکان عراقی امیدی به آینده نداشتند ... در حالی که هر روز زنان بیوه ، کودکان یتیم ، مردان داغ دیده می شدند ... در حالی که جوی خون در خیابانهای بغداد جاری بود ... خدا جای حق نشسته بود .. مطمئنم بر روی لبان تمام مردم عراق لبخند نشسته است . مطمئنم دلهاشان مملو از امید به فردا است . مطمئنم قلبهایشان به هم نزدیک شده است .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 18:49 توسط فرناز |
|
|
ماجرای سازه های ماکارونی را به خاطر دارید ؟ کاملا معلومه که من و دوستام از آن ماجرا درس عبرت نگرفتیم
چون : ۱- همچنان به خواندن فراخوانهایی مثل مسابقات ماکارونی ادامه می دهیم . ۲- بعد از خواندن فراخوانها تصمیم به شرکت کردن می گیریم . ۳- معمولا سوژه هم تا حد زیادی با تخصصهای ما تفاوت دارد. این بار شاداب بود که برای بار اول فراخوان مقاله برای کنگره صنعت و دانشگاه را در اینترنت دید . ماحصل یک گفتگوی ساده چنین بود : شاداب : این لینک رو ببین ! یک کنگره توی دانشگاه علم وصنعته . من : راجع به چی هست ؟ شاداب : صنعت و دانشگاه من : مهلتش تا کی هست ؟ شاداب : ۱۰ مرداد من : می گم ... شاداب : نکنه همونی که من می خوام رو می خوای بگی ؟ من : اینکه شرکت کنیم ؟ شاداب : من هستم ! تو چی ؟ من : معلومه که هستم
و اینجوری بود که تصمیم به شزکت گرفتیم . البته این تصمیم را حدود ۳ ماه پیش گرفتیم منتها چون اولویت اول با پروژه هامون بود یک مقدار این کار به تاخیر افتاد. به هر حال فعلا یک فرم نظر سنجی روی اینترنت گذاشتیم که مربوط به مهندسان شیمی است . این چند وقت هم که نبودم گرفتار جمع آوری اطلاعات فرم نظر سنجی بودم . اگر کسی از خوانندگان این سایت احیاناْ مهندس شیمی است یا در صنایع شیمی و پتروشیمی کار می کند به من آدرس ایمیلش را بدهد تا آدرس فرم را بفرستم . اگر هم از خوانندگان جدید هستید و دوست دارید ماجرای ماکارونی را بدانید اینجا را کلیک کنید .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 11:24 توسط فرناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی شیمی هستم
زندگی را با همه خوشیها و سختیهاش دوست دارم چون فرصت قشنگی هست که برای یک بار در اختیار دارم و می خوام ازش استفاده کنم بنابراین دوست دارم از اتفاقات کوچک و جالبی که هر روز در اطراف ما رخ می دهد بنویسم |
|
RSS
|