تبليغاتX
گاز نگیر
از هر دری سخنی

 
1- هفته پیش بادبادک باز را یک نفس و یکروزه خواندم ! بعد از کتاب " در زیر یوغ " نوشته ایوان وازوف و ترجمه محمد قاضی ، مدتها بود که چنین کتاب تاثیر گذاری را نخوانده بودم . بعد از خواندن کتاب ، یک روز کامل اسیر نوشته ها بودم و نمی توانستم با محیط اطرافم رابطه برقرار کنم. بعدا که از سحر و جادوی  کتاب خارج شدم ، به تحلیل آنچه خوانده بودم پرداختم. این کتاب به نوع خیلی خاصی با خواننده ایرانی ارتباط برقرار می کند: اول به این دلیل که همه ما در طول 30 سال گذشته با افغانها رابطه مستقیم داشته ایم و پای حرفهایشان نشسته ایم . بنابراین هر کردام از شخصیتهای کتاب می تواند یکی از افغانهایی باشد که ما می شناسیم و دوم اینکه تاثیر ایران بر افغانستان در این کتاب خیلی جالب نشان داده شده است . به خصوص در بخشی که امیر و حسن به دیدن یک فیلم دوبله شده آمریکایی می روند و گمان می کنند که هنرپیشه ها ایرانی هستند و بعدا پدر امیر از اعجاز دوبله در ایران می گوید  یا آنجا که پدر امیر برای دیدن مسابقات جام جهانی 1970 با هواپیما به اصفهان می رود زیرا در افغنستان فقط رادیو وجود دارد و ...

از کودکی همیشه سوالی برایم وجود داشت که اگر افغانها شورویها را دوست نداشتند در وهله اول چرا اجازه دادند آنها افغانستان را اشغال کنند و چرا مثل ما که جلوی عراق ایستادیم ، ایشان از اول ایستادگی نکردند؟

جواب این سوال به طور غیر مستقیم در کل کتاب مستتر است. اگر بیشتر بگویم کل داستان لو می رود و مزه اش از بین می رود . خواندن این کتاب را به همه توصیه می کنم. نازنین کتاب " هزار خورشید درخشان " که دومین کتاب خالد حسینی می باشد را خریده است و آن را برای روزهای عید ذخیره کرده ایم !

 

2- پیش از بادبادک باز کتاب " از میان ظرفهای شسته شده " نوشته نازنین لیقوانی را خواندم . نویسنده سعی کرده بود برشی از زندگی روزمره یک زن را نشان دهد و در خلال همین برش تاریخچه ای از گذشته را مطرح کند. در عین حال چند گره هم در طول داستان انداخته بود ولی یا گره ها بی ربط بود و یا آنکه به خوبی گشوده نشده بود. کتاب پر بود از شخصیتهایی که وارد و خارج می شدند و حضور آنها الزامی نداشت مثل خوشه ، پریسا ، جوانهایی که در مهمانی هاله بودند ، مادر شوهر هاله ، پسر همسایه ، مرتضی و ...

 شخصیتها نیز تا حدودی سردر گم بودند . مثلا در ابتدای کتاب به نظر می رسید که هاله یک دوست ناباب است که زندگی خانوادگی دوستش را ویران می کند ولی در پایان کتاب هاله یک دوست خوب بود که همواره در طول سالها به دوستش کمک کرده بود. کلاً کتاب محکمی نبود و تنها مزیتش این بود که گرچه شخصیت پردازی قوی نداشت ولی خط سیر داستان ثابت بود. شاید اگر نویسنده چند بار دیگر کتابش را بازبینی می کرد، داستان محکمتری می نوشت.   

 

3- هر چند وقت یکبار از کتابخانه مرکزی دانشکده ، کتاب و رمان می گیرم. این بار دوکتاب " دایره کامل " نوشته دانیل استیل و " بردگان سیاه " نوشته کایل انستوت و ترجمه محمد قاضی را گرفتم.

کتاب دانیل استیل یک کتاب کسل کننده بود که فقط محض  فهمیدن اینکه بالاخره تانا با چه کسی ازدواج می کند تا آخرش را خواندم و کلا ارزش نقد کردن ندارد. البته ترجمه خوبی هم نداشت و مترجم تمام He و She را " او " ترجمه کرد و خواننده دائم سردرگم می شد که منظور از " او " کیست. گفتگوها و اصطلاحات راهم مریکایی را هم عینا عه عیناً ترجمه لفظ به لفظ کرده بود که برای فهمیدن آنها نیز باید دوباره به انگلیسی بر می گرداندمشان تا منظور نویسنده را بفهمم.

 به نظر من مهمتر از عنوان کتابهای خارجی ، مترجم کتابها هستند. این معضل به خصوص در مورد ادبیات انگلیسی دیده می شود که هر کسی که کوره سوادی داشته است دست به ترجمه زده است. فهمیدن متن انگلیسی یک چیز است ، ترجمه کردنش چیز دیگر ! و معمولا مترجمان خوب بهترین کتابها را ترجمه می کنند. خدا رحمت کند محمد قاضی را ! هر کتابی که مترجمش محمد قاضی بوده است واقعا ارزش خواندن داشته است. همین الان کتاب بردگان سیاه دستم است که او ترجمه کرده است. داستان در یک مزرعه پرورش برده می گذرد و گویا کل داستان واقعی باشد ( از مقدمه کتاب ) . هنوز تا انتهای کتاب را نخوانده ام ولی تا اینجا که کتاب عجیبی بوده است . نه می توانم آنرا زمین بگذارم و نه زمانی که پستی بشر را نشان می دهد ، به خواندن ادامه دهم. نمی دانم این کتاب تجدید چاپ شده است یا نه ؟ نسخه ای دست من است چاپ دوم و متعلق به 25 سال پیش است.

 

4- از ترجمه بد گفتم ، این ترجمه های بد شامل ترجمه کتب مهندسی هم می شود . با تمام احترامی که برای دکتر کاغذچی قائلم ولی ترجمه کتاب ترمودینامیک مهندسی شیمی ایشان افتضاح است! این روزها که درگیر پروژه هستم چند کتاب در مورد CFD خواندم که معروفترین آنها کتاب هافمن است. از ترجمه فارسی آن هیچ چیزی نفهمیدم ولی نسخه لاتین دیجیتالش را از یکی از دوستان گرفتم و فوق العاده به من کمک کرد.

 

6- هنوز به دنبال خرید کتاب هری پاتر هستم . ولی خرید آنرا موکول کرده ام به عید ، و زمانی که می خواهیم از عید دیدنی فرار کنیم!

 

5- در جواب دوستانی که در مورد جا افتادن اتاقم می پرسیدند باید بگویم کم کم دارم به اتاقم عادت می کنم ودیگر در آن غریبی نمی کنم . این پست را هم برای آنهایی نوشتم که می پرسیدند چرا آپ نمی کنی !!!

به اندازه کافی آپ شد ، نه ؟

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:26  توسط فرناز | 
۱- یکی از کارهایی که در آشپزی خوب بلدم جا انداختن انواع خورش و سوپ هست و انصافا خورشهایم حرف ندارد !

کسانی که دستی توی آشپزی دارند یا  اینکه به نوع غذایی که می خورند اهمیت می دهند می دانند که فرق خورش جا افتاده و نیافتاده در این است که هر چند مواد هر دو یکی بوده و هر دو تا هم پخته اند اما در  مثلا خورش جا نیافتاده  بادمجان ، بادمجانها توی اب خورش شنا می کنند و گوشت ها بی مزه هستند.

حالا اینکه چه جوری می شه خورش را جا انداخت ، مربوط می شه به همون فوت کوزه گری در آشپزی !

۲- نزدیک عید که می شود ، خانه تکانی و احیانا دستی به سر و روی خانه کشیدن هم شروع می شود . امسال هم تصمیم گرفتیم یک کمی نقاشی کنیم که اتاق من هم گرفتار قلم موی نقاشها شد و من هم که اوضاع را اینطور دیدم کل اتاق را به هم ریختم و یک رنگ جدید انتخاب کردم و دکوراسیون اتاق را هم عوض کردم.

الان با اینکه همه چیز مرتب و تمیز و عین دسته گل است ، با اینکه اتاقم نو شده و همه چیز سر جایش است، ولی انگار هنوز اتاقم جا نیافتاده است . دقیقا عین خورش قرمه سبزی جا نیافتاده ! که هر چند بو عطر قرمه سبزی را داره ولی سبزی ها شنا می کنند !

 اگر در بین شما کسی باشد که روش جا انداختن اتاق تازه رنگ شده را بلد باشد  منهم به او روش جا انداختن سوپ و خورش را یاد می دهم؟ !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 15:54  توسط فرناز | 

1-اصلا خیال نداشتم که تا 2 هفته آینده مطلبی بنویسم . ولی به طرز معجزه آسایی بزرگترین گره که در کار پروژه ام افتاده بود باز شد. برای همین این روزها آرامش بیشتری یافته ام و کارها روی غلطک افتاده اند .

 

2- بعد از سرمای سختی که دیماه امسال داشتیم و چله بزرگه تا توانست زورآزمایی کرد، اما گویا چله کوچیکه خیال زورورزی ندارد و هوا بهاری بهاری است . البته به قول یک ضرب المثل قدیمی که از مادربزرگم شنیدم " اگر پشت چله کوچیکه به بهار نبود، بچه را توی گهواره سیاه می کرد" .

به هرحال این هوای ملس بهاری که هم خنکه و هم دلچسب ، باعث شده است که کم کم همه به خانه تکانی بیفتند. جمعه پیش که نگاهی به کوچه انداختم ، اکثر همسایه ها را مشغول شیشه و در شستن دیدم.

 

3- از جلد پنجم هری پاتر ( هری پاتر و محفل ققنوس ) که کتابها را از دوست قرض گرفتم و خواندم مجموعه هری پاترم ناقص مانده است . هر بار که به شهر کتاب می روم عزمم را جزم می کنم که بقیه جلدها را بخرم. اما پس از دیدن قیمت پشت جلد و ضرب آن در تعداد جلدهای نداشته ، پشیمان می شوم و کتاب دیگری می خرم. از همه بدتر اینکه در اشتیاق خواندن جلد آخر می سوزم و به ترجمه کمتر از ویدا اسلامیه راضی نیستم.

 

4- حالا که به آخر سال نزدیک شده ایم ، به سال گذشته نگاه می کنم و آرزوهایی که داشتم و آرزوهایی که برآورده شدند و آنهایی که نشدند. برای سال آینده هم آرزوهایی دارم .آرزوهای بزرگ و آرزوهای کوچک. برخی از خواسته ها سالها وقت می برند تا به آنها برسیم ولی برخی دیگر خواسته های کوچکی هستند که امید داریم به زودی برآورده شوند.

 

5- چشمهایم را می بندم و آرزو می کنم :

- آرزو می کنم در سال 87 مجموعه هری پاتر من کامل بشود و جلد آخر را هم بخوانم !

- آرزو می کنم در سال 87 مقاله هایم در کنگره های داخلی و خارجی پذیرفته شود !

- آرزو می کنم در سال 87 سفرهای زیادی بروم و فرصتی پیش بیاید که از کشورهای آسیای میانه دیدن کنم!

- آرزو می کنم در سال 87 حساب بانکی ام پر از پول شود!

- از همه مهمتر آرزو می کنم در سال 87 و سالهای بعد از آن پدر و مادرم سالم و سلامت و سرحال باشند!!

- و یک آرزوی درگوشی هم می کنم که آن را فقط و فقط به خود خدا می گویم، پس گوشهایتان را تیز نکنید چون به شما نمی گویم ....

 

6- خواهرم نازنین ، پیمان ، عاطفه ، امیر ایتالیایی و آیدا را هم دعوت می کنم ، تا از آرزوهایشان هر چند تا که دوست دارند ، برای سال جدید بگویند.

   

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 19:58  توسط فرناز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
ليست وبلاگ‌های به روز شده
درباره وبلاگ
دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی شیمی هستم
زندگی را با همه خوشیها و سختیهاش دوست دارم
چون فرصت قشنگی هست که برای یک بار در اختیار دارم
و می خوام ازش استفاده کنم بنابراین دوست دارم از
اتفاقات کوچک و جالبی که هر روز در اطراف ما رخ می دهد
بنویسم

پیوندهای روزانه
تستهای خودشناسی
ویرایشگر به نویس
یک بازی که با آن به گرسنگان آفریقا برنج اهدا می شود
آیا ما با فرهنگ هستیم
آب در نمایشگاه کتاب
خاطرات مستر همفری
کارتون های دوران کودکی
http://300themovie.info/
http://300themovie.info/
http://300themovie.info/
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
7/22/2008 - 8/21/2008
6/21/2008 - 7/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
1/21/2008 - 2/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
6/22/2007 - 7/22/2007
5/22/2007 - 6/21/2007
4/21/2007 - 5/21/2007
3/21/2007 - 4/20/2007
2/20/2007 - 3/20/2007
1/21/2007 - 2/19/2007
12/22/2006 - 1/20/2007
11/22/2006 - 12/21/2006
10/23/2006 - 11/21/2006
9/23/2006 - 10/22/2006
8/23/2006 - 9/22/2006
7/23/2006 - 8/22/2006
6/22/2006 - 7/22/2006
5/22/2006 - 6/21/2006
4/21/2006 - 5/21/2006
آرشیو موضوعی
ما و سازه های ماکارونی ( قسمت آخر )
سازه های ماکارونی و ما ، گزارش تصویری ( قسمت چهارم
سازه های ماکارونی و ما ( قسمت سوم )
ماجرای سازه های ماکارونی و ما ( قسمت دوم )
ماجرای سازه های ماکارونی و ما ( قسمت اول )
رضایت شغلی
چگونه کبوتر بی صبر ساخته شد
کبوتر بی صبر چگونه ساخته شد ( قسمت دوم )
سوتی بزرگ بوش و بلر !
راز بزرگ من !
همشاگردی سلام
سیره حضرت محمد مصطفی صل الله علیه و سلم
پیوندها
خواهرم نازنین
کلیپ های با حال
کبوتر بی صبر ( زنده رود : فلش)
کبوتر بی صبر ( کلیپ تهران ، فلش )
کبوتر بی صبر ( ایران کلیپ ، فلش )
نازنین جان( ایتالیایی)
amnesiac
سعید زیگول
مهتاب
بوسه تو
امدادگران ایران
گلایه ها
دل نوشت
جن زده
اقا معلم
حضرت محمد (ص)
دختر آفتاب
پل
عادت می کنیم
وبلاگ پیمان
دنیای عرفان کوچولو
آقا فرید گل
از سرزمینهای شمالی-یلدا
وبلاگ تخصصی آبمیوه
روزنگار خانم شین
برگی از دفترچه ایام
مشاوره پزشکی رایگان
یاد داشتهای ایرج روزدار
آیدا در پنجره
تماشاگه راز
خبرنگار دست چپ ( یک خبرنگار حوادث )
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

شمارنده





Powered by WebGozar

 

300 the movie