![]() |
![]() |
|
| از هر دری سخنی |
|
رسم
روزگار اینه که بعد از بی خبری، خبرهای خوش دوتا دوتا می رسد. نازنینم
! به اندازه تمام کائنات برایت خوشحالم! گفتم
کائنات؟ نه! بیشتر ،
خیلی بیشتر برایت خوشحالم! در واقع
فکر نکنم هیچ مقیاسی برای اندازه گیری خوشحالی یک خواهر از موفقیت خواهرش وجود
داشته باشد. بی
صبرانه منتظر روزی هستم که دبیر کل سازمان ملل بشوی و صلح پایدار را در تمام زمین برقرار کنی. خواهرکم!
خیلی خیلی دوستت دارم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:56 توسط فرناز |
|
|
امروز که کارهایم گره خورده بود و سر رشته کار از دستم در رفته بود یک دفعه بی خیال پروژه و دفاع شدم و رفتم
پای تلویزیون . شبکه mbc2 فیلمی کمدی گذاشته بود به نام I do,They don't فیلم درباره مرد و زنی بود که به طور اتفاقی با همدیگر در لاس وگاس آشنا می شوند و بعد از 24 ساعت با یکدیگر ازدواج می کنند. اما هم مرد و هم زن هر کدام صاحب 4 فرزند هستند که بر حسب اتفاق هر کدام هم پسری به نام Andrew با خصوصیات اخلاقی متفاوت دارند. بچه های بزرگتر همگی به یک دبیرستان می روند و دو فرزند کوچک دو خانواده خیلی سریع با پدر و مادر جدیدشان خو می گیرند. شوهر و همسر قبلی این زن و مرد قبلا مرده اند و سایر بچه ها به سختی با والد تازه وارد رابطه برقرار می کنند. دختر بزرگتر مرد " ساندرا" یک ماجرای عاطفی در پیش دارد. و اینکه دو خانواده برای زندگی در کنار یکدیگر به خانه جدیدی نقل مکان می کنند. خانواده جدید ماجراهای زیادی را از سر می گذراند تا آنکه زن و شوهر بر سر تربیت بچه ها با هم دعوا کرده و تصمیم به جدایی می گیرند. در اینجا بچه ها که دیگر به همدیگر خو گرفته اند نقشه ای برای آشتی دادن پدر و مادر هایشان می کشند. در طی اجرای نقشه ساندارا از بالای نردبان افتاده و پایش می شکند و همین حادثه دوباره خانواده را در کنار هم جمع می کند. زمانی که فیلم را نگاه می کردم احساس می کردم که قبلاً هم آنرا دیده ام که متوجه شباهتهای شدید فیلمنامه با سریالی به کارگردانی مهران مدیری به نام " دردسر والدین" شدم که چند سال پیش از تلویزیون پخش می شد. صحنه های دعوای بچه ها دقیقا مثل همان سریال بود. ![]() از آنجا که فیلم I do,They don't ساخته سال 2005 است به فکر فرو رفته ام که شاید این بار قضیه نمونه برداری از روی فیلمنامه های خارجی بر عکس بوده و سازندگان هالیوودی از روی دردسر والدین گرته برداری کرده باشند. یا آنکه هر دو فیلم از روی یک کتاب ، ساخته شده باشند. زیرا تا آنجا که یادم می آید ابتدای تیتراژ دردسر والدین می نوشت بر اساس داستانی از ....؟ اسم داستان یادم نمی آید !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:42 توسط فرناز |
|
|
دوشنبه زنگ ششم بابا لنگ دراز عزیز ان شا الله ، شما آن اعانه دهنده ای نیستید که روی قورباغه نشست؟ میگفتند آن قورباغه زیر تنه آن آقا بامبی صدا کرد و ترکید در این صورت حتماً یک نفر چاق تر از شما بوده است. یادتان هست در موسسه جان گریر نزدیک پنجره های رختشویخانه سوراخهایی بود که روی آنها چهارچوب مشبک بود؟ هر سال بهار که فصل قورباغه است تعداد زیادی قورباغه جمع می کردیم و می گذاشتیم توی آن سوراخها، گاهی هم می پریدند بیرون و می افتادند توی رختشویخانه و روزهای رختشویی باعث جار و جنجال و سر و صدا می شدند و برای این کار ما را شدیداً تنبیه می کردند ولی با تمام جلوگیریها قورباغه ها را جمع می کردیم. تا یک روزی... سرتان را با شرح جزئیات درد نمی آورم... خلاصه نمی دانم چطور شد ( خدا دانا است ) که یکی از چاق ترین، آبدارترین و بزرگترین قورباغه ها روی یکی از آن مبلهای چرمی بزرگ در اتاق هیئت مدیره پیدا شد و آن روز بعد از ظهر در کمیسیون ... ولی چرا بنویسم ؟ شما خودتان آنجا بودید و بقیه را به خاطر دارید. نمی دانم چرا ناگهان این چیزها به خاطرم آمد. جز اینکه بهار است و پیدا شدن قورباغه این خاطرات را در من بیدار کرده است. تنها عاملی که مانع از قورباغه من می شود این است که در اینجا هیچ قانونی جمع کردن قورباغه را منع نکرده است. ارادتمند جودی آبوت از کتاب " بابا لنگ دراز"، نوشته جین وبستر، ترجمه میمنت دانا ، چاپ هشتم 1374 انتشارات صفی علیشاه، صفحه 49 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:47 توسط فرناز |
|
|
دیروز از شدت اضطراب مردم و زنده شدم. بی خبری همیشه بدتر از خود خبر است. وقتی می دانی اتفاقی افتاده ولی نمی گویند چه اتفاقی به ۱۰۰۱ جور احتمال وحشتناک که یکی از یکی دیگر بدتر است فکر می کنی.
و من دیروز از صبح تا عصر در بی خبری و اضطراب به سر بردم. کل ماجرا را نازنین خیلی قشنگ نوشته است.برای همین من دیگه نمی نویسم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:41 توسط فرناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی شیمی هستم
زندگی را با همه خوشیها و سختیهاش دوست دارم چون فرصت قشنگی هست که برای یک بار در اختیار دارم و می خوام ازش استفاده کنم بنابراین دوست دارم از اتفاقات کوچک و جالبی که هر روز در اطراف ما رخ می دهد بنویسم |
|
RSS
|