توی وانفسای بی سوژگی نازنین جان دعوتم کرد به یک بازی
منتها چون سلیقه من و نازنین یکی هست انجام این بازی یک کم سخته که تکراری نشه
- کارگردانها
۱- کمال تبریزی ۲-کیانوش عیاری ۳- پیتر جکسون( کارگردان ارباب حلقه ها ) ۴- همه کارگردانانی که نازنین گفته
بازیگران
۱- باران کوثری ۲- مهران مدیری ۳- فاطمه معتمد آریا ۴- حمید جبلی ۵- همه خارجی هایی که نازنین اسمشون را نوشته + دانیل رادکلیف ( همون هری پاتر معروف)
فیلمها
۱- Kingdom of Heavon
2- ارباب حلقه ها ( هر سه قسمتش )
3- تقاطع ( به خاطر اینکه هر دوباری که دیدم خیلی بهم خوش گذشت چون در جمع دوستان بودم )
4- مکس که حیف شد توقیف شد.( نسخه تمیزش را کسی نداره ؟)
5- مارمولک
6- سرور فیلمهای دوران کودکی نوجوانی و آینده :اشکها و لبخندها
حالا به قول نازنین موقع مردم آزاری است
سعید و ثمر و عاطفه و رامین را به بازی دعوت می کنم.
در بحبوحه جنگ و بمباران و موشکباران و در دورانی که برنامه های تلویزیون ( شبکه ۱) از ساعت ۴ و با پخش اخبار استانها و شهرستانها شروع شده و سر ساعت ۵ برنامه کودک پخش می کرد و تا آخر شب به جز جرقه هایی همچون "آیینه" و "سلطان و شبان" برنامه دندانگیر دیگری نداشت ، پخش سریال اوشین از شبکه دوم یک پدیده و نوآوری به حساب می آمد. برای هم نسلان و بزرگترهای من،ساعت ۹ شنبه شبها معنا و مفهوم خاصی دارد.

در این ساعت همه به تماشای ماجراهای زندگی زنی ژاپنی می نشستند و با غصه هایش غصه می خوردند و با خنده هایش می خندیدند. آنقدر این سریال در بین مردم محبوبیت پیدا کرده بود که هر هفته با چاپ برنامه خاموشی در روزنامه ها همه به دنبال این بودند که ببیند که خدای نکرده خاموشی روز شنبه به ساعت ۹ نیافتاده باشد و اگر چنین می شد به دوستان و فامیل زنگ می زدند و سراغ خانه ای می گشتند که شنبه ساعت ۹ شب برق داشته باشند و دست جمعی سریال را با هم نگاه می کردند.
آنقدر شخصیت اوشین در میان مردم جا افتاده بود که در آن مصاحبه کذایی که از رادیو پخش شد و اتفاقا من هم همان موقع شنیدم زنی الگوی خود در زندگی را اوشین معرفی کرد که منجر به توبیخ و اخراج متصدیان آن برنامه رادیویی گردید.
به هر حال این سریال هم از تیغ سانسور در امان نماند و سبب شد تا شایعات فراوانی حول شخصیت اوشین در افواه جاری شود که هنوز هم این شایعات ادامه دارد. از جمله این شایعات این بود که اوشین همسر رسمی ریوزو نبود و به همین دلیل مادر ریوزو از او متنفر بود و یا اینکه اوشین قبل از آنکه همسر ریوزو شود در پوشش آرایشگری از راههای غیر مشروع کسب درآمد میکرده و از همین طریق با ریوزو آشنا شده است.
پس از چاپ کتاب " خاطرات یک گیشا" شایعه دیگری مبنی بر گیشا بودن اوشین شیوع پیدا کرد.
اما خوشبختانه وجود شبکه اینترنت سبب شد تا لکه ننگی که به ناحق و به مدد سانسور بر دامن اوشین نشسته بود پاک شود.
خلاصه دستان که در سایتهای گوناگون از جمله ویکیپدیا قابل دستیابی است در ذیل آورده شده است :
" داستان در سال ۱۹۸۳ شروع می شود. اوشین تاناکورا به جای آنکه در مراسم افتتاح هفدهمین فروشگاه تاناکورا شرکت کند تصمیم می گیرد که به سفر برود. خانواده او از ناپدید شدن وی نگران هستند. نوه اوشین Kei به یاد می آورد که یک بار مادربزرگ برایش داستان عروسک کوکشی را تعریف کرده است و حدس می زند که مادربزرگ کجا رفته است. به همین جهت راهی سفر می شود و مادربزرگ را پیدا می کند.از آنجا به بعد داستان به زمان عقب بر می گردد و اوشین خاطراتش را در طی سفری برای Kei تعریف می کند.
در سال ۱۹۰۷ اوشین هفت ساله برای کار کردن به عنوان پرستار بچه و برای کمک مالی به خانواده اش به خانه ای فرستاده می شود. او تمام اذیتهای جسمی و روحی که صاحبکارش در حق وی روا می دارد به خاطر خانواده اش تحمل می کند. اما زمانی که به وی تهمت پول دزدی می زنند از آنجا فرار می کند اما در بین کولاک و برف گرفتار شده و جانش به خطر می افتد. یک فراری او را پیدا کرده و در کلبه اش به او پناه می دهد تا آنکه برفها آب می شود و اوشین را به ده بر می گرداند .
بار دیگر اوشین برای کار به خانه دیگری نزد خانواده کاگایا در شهر سایاکا فرستاده می شود. در انجا او با دختر خانواده که همسن وی است به نام کایو دوستی عمیقی بر هم می زند و تا ۱۶ سالگی آنجا می ماند.
اما هنگامی که بار دیگر به خانه بازمی گردد متوجه می شود که پدرش می خواهد او به عنوان مستخدم در یک میخانه مشغول به کار شود. اوشین متوجه می شود که این کار پوششی برای ر.س.پ.ی.گ.ر.ی است بنابراین به توکیو فرار کرده و به دنبال آرزوی خواهر بزرگتر مرحومش آرایشگر می شود.
زمانی که به عنوان آرایشگر مشغول به کار است شوهر آینده اش ریوزو تاناکورا را ملاقات کرده و با او ازدواج می کند.زلزله ۱۹۲۳ توکیو سبب می شود تا آنها دار و ندارشان را از دست بدهند اما از زلزله جان سالم به در می برند. به ناچار مجبور می شوند تا برای ادامه زندگی راهی منزل خانواده ریوزو شوند. از آنجا که مادر شوهر با این ازدواج مخالف بوده است و در آنجا اوشین زجر بی پایانی را تحمل می کند. فرزند به دنیا نیامده اش را از دست می دهد و دستش در تلاش برای فرار می شکند. سرانجام او خانواده شوهرش را به همراه فرزند اولش ترک می کند و سعی می کند تا زندگی جدیدی را برپا کند. از آنجا که دستش شکسته بوده است دیگر امکان آرایشگری ندارد و کارهای مختلفی از قبیل رستوران داری و فروش ماهی را امتحان می کند. با بازگشت ریوزو به نزد وی و با کمک همسرش موفق می شود تا تجارت کوچک موفقی را در زمینه ماهی راه اندازی کند . داستان تا سال ۱۹۸۳ ادامه پیدا می کند و اوشین وقایع جنگهای اول و دوم را روایت می کند. اوشین سالهای بعد یک مادر و همسر کامل است."
من سایتهای دیگر را هم نگاه کردم. اوشین یک زن پاکدامن ژاپنی بوده است که فقط و فقط برای آسایش خانواده اش تلاش می کرده است. اما سانسورهای بی دلیل و عوض کردن دیالوگهای بعضی صحنه ها سبب شده است تا ما به دنبال دلیلی قوی برای سانسور باشیم و چه دلیلی قویتر از آلوده کردن دامان اوشین ؟
سریالی که این روزها خانوادگی از شبکه mbc action دنبال می کنیم prison break است. دیشب شاهرخ پای تلفن به من گفت که برایم پوستر مایکل اسکولفیلد ( نقش اصلی سریال با بازی wentworth miller) را خریده است. کلی ذوق کرده ام! کسی می دونه آخر این سریال چی میبشه ؟ اگر می دانید لطفا به من نگویید چون مزه اش از بین می رود!

(تصویر تزیینی است)
امروز شاهرخ برای کنگره بین المللی مواد عازم سوئد شد. دو مقاله وی در این کنگره به صورت سخنرانی پذیرش شده است. دانشگاه محل تحصیل برادرم بر خلاف قولی که داده بود از پرداخت هزینه ها خودداری کرده و چند تا ماده تبصره جدید را برای عدم پرداخت از توی آستینش بیرون داده است( این هم از دانشگاه های پر اسم و رسم دار سراسری و دولتی تهران! ). طبق معمول شرح ماوقع را نازنین پیش دستی کرده و کاملتر نوشته.
بنده هم الان شدیدا علاقه مند جغرافیای سوئد و استکهلم شده ام و همه جای اینترنت را در جستجوی اطلاعات جالب از این سرزمین زیر و رو می کنم. اگر اطلاعات جالبی از این سرزمین دارید خوشحال می شوم که در اختیار من هم بگذارید.
دیروز رفته بودم پیش استاد مشاور! توی خیلی از پایان نامه ها نقش استاد مشاور یک نقش دکوری است و بدون آنها هم کار پیش می رود مگر موضوع خاصی باشد یا موسسه خاصی حتما از طرف خودش برای انجام کار یک مشاور به پروژه اضافه کرده باشد.
ماهیت پروژه من طوری بود که با همان استاد راهنما کار پیش می رفت و اگر تعداد آرا و نظرات بیشتر می شد بدتر جلوی پیشرفت کار گرفته می شد. استاد مشاورم هم به این مساله اشراف داشت و اذیتم نمی کرد.
منتها این آخر کاری اگر پروژه را بدون مشورت با او می بستم وجهه خوبی نداشت و احتیاج بود خودم را به مشاورم نشان بدهم.
دو روز گذشته دنبال مشاور بودم و دیروز بعد از ظهر جلسه ای با او داشتم. گزارش مفصلی از آنچه انجام داده بودم دادم و نتایجم را نشانش دادم. اول یک کمی ایراد گرفت بعد یک سری سوال کرد چند تا سوال مچ گیری پرسید که ببیند خودم واقعا کار کرده ام یا پروژه کس دیگری را کپی کرده ام ؟ و اینکه چقدر با راهنمایم در تماس بوده ام. وقتی حسابی همه چیز را چک کرد خندید و گفت کارت هیچ ایرادی ندارد ! چرا معطلی ؟ نتایجت خیلی عالی است٬! زودتر دفاع کن !
یک مقدار هم برای نوشتن نتایجم راهنمایی کرد. خیالم راحت شد که سوالهای ناجورش را الان پرسید و جواب گرفت . اگر روز دفاع این سوالها را می کرد کل پروژه زیر سوال می رفت. ولی چون هم اضطراب کمتری داشتم بهتر جواب دادم و هم اینکه چون به مشاور احترام گذاشته بودم و نظر او را می خواستم خودش جواب یک سری از سوالها را داد.
وقتی جلسه تمام شد توی پله ها متوجه شدم که چقدر لرزیده ام! زانوهایم نای تا شدن نداشتند. تمام وحشتم از این بود که یک ایراد گنده از کل کار بگیرد و وادار بشم همه چیز را دوباره تکرار کنم ( فرصتی هم باقی نمانده است )
اما الان یک نفس راحت کشیده ام و نظر موافق دو استاد را که از بزرگترین اساتید ایران هستند دارم. هر کس که داور جلسه بشود رتبه علمی اش زیر این دو استاد است و چون دو استاد از نتایج راضی هستند سر جلسه می توانند از من دفاع کنند.
به قول معروف شاخ غول و کمر کار شکست!
دیگه از حالا به بعد بقیه اش خرده کاری های تایپ و پرینت و یک مشت کار اداری است.
مشغول خانه تکانی فایلهای قدیمی بودم که عکس اسکن شده زیر را پیدا کردم. این عکس مربوط می شه به سیزده به در نوروز ۱۳۶۵ در منزل مادربزرگم. هوا آنقدر سرد بوده که لباسهای گرم پوشیدیم.
جلوی صف برادر دو ساله ام ( امیر شاهرخ) ایستاده وسط خواهرم ( نازنین ) که ۵ سال دارد و آخر صف من (۷ ساله) ایستاده ام. هرچند که الان ترتیب قدی به هم خورده و نازنین از همه بلندتر است.
شما سیزده به در سال ۱۳۶۵ کجا بودید ؟



