برج پشت برج ...
آپارتمان پشت آپارتمان ...
آسمان شهرمان گم شده است.تا چشم می اندازی خانه و خانه و خانه
و از لابه لای این همه خانه ماه به سختی پیدا است. و ستاره ها گم شده اند.
دلم برای راه شیری تنگ شده است.
برای دب اکبر
دب اصغر
ستاره قطبی
زهره
مشتری
.

می خواهم یک بار دیگر به آسمان شب چشم بدوزم و در بیکران آن غرق شوم
اما آسمان شهرم آلوده است
آلوده از غبار
آلوده از نور چراغهای نئون
آلوده از دود
و ستاره ها از آن گریخته اند...
آسمان سخاوتمند کویر را می خواهم که بی دریغ زمین را چراغانی می کند...
در میان ستاره ها به دنبال آرامش می گردم.
هم آرامش را گم کرده ام و هم ستاره ها را
کسی آدرس کهکشان راه شیری را ندارد؟
این همه کتاب خواندم و کلاس رفتم و پای حرف با تجربه ها نشستم که در شرایط سخت روابط اجتماعی رفتار صحیح داشته باشم، اما هنوز هم می ترسم و گند می زنم.
از دعوا می ترسم، از ناراحتی می ترسم، از اخم می ترسم. میام یک طرف را آروم نگه دارم گند می زنم به کل قضیه. جرات حرف زدن ندارم. جرات رفتار قاطع ندارم. خیلی حرفها را در خودم نگه می دارم و رفتار انفعالی دارم. از خودم بدم میاد. خیلی زیاد...
کاشکی به اندازه یک مورچه جرات داشتم.
کاش...
بعد از ۱۰ شاید هم ۱۲ سال به بهانه یک عروسی پدر و مادرم چمدانشان را بستند و برای سفری دو روزه عازم مشهد شدند و برای اینکه از فرصتی که دارند نهایت استفاده را بکنند به جای قطار با هواپیما به مشهد رفتند که پذیرایی هواپیمایی ایران ایر از همان اول باعث شده است که سفرشان به خاطره تلخی تبدیل شود. ماجرا بدین شرح است که در اولین تماسی که با آنها داشتیم پرسیدیم که پرواز راحتی داشتند یا خیر که جواب پدرم این بود که از توپولوف نمی شه انتظار پرواز راحتی داشت.
بعد از دوازده ساعت هر کار می گردیم امکان تماس با پدر و مادرم را نداشتیم و بعد از چند ساعت که تازه توانستیم موبایل مامان را بگیریم با صدایی که غیر عادی بود گفت بعدا تماس بگیرید!
مانده بودیم که چه شده که پدرم خودش تماس گرفت و گفت مامان از غذای هواپیما مسموم شده و ظاهرا مادرم تنها کسی نبوده که در طی چند روز اخیر از غذای هواپیماهی ایران ایر مریض شده است و روز گذشته را در بیمارستان و زیر سرم به سر برده است.
ظاهرا حال پدرم هم سنگین است هر چند که اظهار می کند حالش خوب است و مشکلی نیست.
امیدوارم فردا صبح تکانهای هواپیمای توپولف مامان را زیاد اذیت نکند و از مهرآباد تا خانه در ترافیک گرفتار نشوند.
در ضمن امشب را به جای آنکه به عروسی بروند در هتل مانده اند و دوران نقاهت و ضعف بعد از بیماری را مامان می گذراند.
خداوند رحمت کند و بیامرزد پدر و مادر آقا( شاید هم خانم ) Jana Pekova و مسئولین هتل آوه شهر پراگ را که با یک ایمیل مشکل من را متوجه شدند و بدون هیچ نوع اذیت کردنی اتاقی را که می خواستم برایم رزرو کردند.
واقعا که برخی از این بیگانگان و سکنه بلاد کفر خیلی منطقی تر از اهالی بلده فخیمه خودمان هستند و اصول جلب رضایت مشتری که همانا رضای خدا و خلق خدا و برکت دنیا و آخرت در آن است خیلی بهتر رعایت می کنند. هرچند که احتمالا بعدا حسابی جیبم خالی میشه ولی عجالتا کارم را حسابی راه انداخته اند.
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد...
نمی دونم از دست کی باید عصبانی باشم.
از دست خودم که اینجا به دنیا آمدم؟
از دست پدر و مادرم که چند ماه طاقت نیاوردند و به ایران برگشتند و گرنه در انگلیس به دنیا می آمدم و الان یک تابعیت دیگه داشتم ؟
از دست سیستمهای جدید بانکداری الکترونیک ؟
از دست دهکده جهانی که ظاهرا ما خارج از این دهکده هستیم ؟
از دست کسانی که ایده کارتهای بانکی اعتباری را دادند ؟
از دست خودمان که کارتهای اعتباریمان حتی در شهر خودمان همه جا کاربرد ندارد چه برسد به کاربرد جهانی ؟
از دست سادگی و بی غل و غشی خودم ؟
از دست کی ؟
هنوز درگیر کارهایی انتهایی پروژه هستم و از همه بدتر باید عنوان پایان نامه را اصلاح کنم و این به معنای یک عالمه کار اداری در این گرمای طاقت فرساست.
به هر حال علی رغم تمام سختی ها زندگی ادامه دارد و من سعی می کنم به ماورای این سختی ها نگاه کنم.
امروز یکی از دوستان دبیرستانم سایت ( در واقع نرم افزار) جالبی را تحت عنوان به نویس به من معرفی کرد. با این نرم افزار می توانید با حروف لاتین تایپ کنید اما خروجی برنامه یک متن با حروف فارسی است. فکر کنم اگر ورژنی که قابلیت اجرایی روی گوشیهای موبایل را داشته باشد هم موجود باشد مشکل جستجوی حروف فارسی بر روی دکمه ها را بتوان حل کرد. البته مسلما این جور برنامه ها به درد گوشی نوکیای ۲۶۰۰ من نمی خورد که فقط در نقش گوشی تلفن ایفای وظیفه می کند!
این هم آدرس مستقیم لینک به نویس:
سر پست قبلی اوضاع روحیم حسابی قمر در عقرب بود. بیشتر از دست استاد مشاور عصبانی بودم که یادش نبود من کی هستم و چی هستم.
به هر حال پریروز ایمیل زیر برایم رسید که هم موجبات خوشحال و هم اسباب دل نگرانی مضاعف را فراهم کرده است . خوشحالم برای اینکه یک هیئت داوران مقاله من را خوانده اند و متوجه عملیات ژانگولری که در محاسباتم انجام داده ام نشده اند و یا از شده اند و از نظر ایشان این یک عملیات صحیح ریاضی بوده است و در نتیجه داور جلسه دفاع هم ممکن است به همین نتیجه برسد و نگرانم چون این کنگره مربوط به پتروشیمی است و تمام سیالاتی که من روی آنها کار کرده ام تخم مرغ و آب سیب و پرتقال و شیر و از این قبیل مواد بوده است.
پیوست: سعید خان و یلدا جان و باقی خوانندگان عزیز که سابقه ارائه مقاله دارند هیچ توصیه ای برای ساخت پاورپوینت ندارند که به من بدهند ؟
نويسنده گرامي: فرناز ...
احتراماً ضمن قدرداني از ارسال متن كامل مقاله با عنوان " تحليل جريان سيال غير نيوتنی درون مبدلهای قاب و صفحه ای به کمک ديناميک سيالات محاسباتی " به اولين كنفرانس پتروشيمي ايران (IPC-2008)، با كمال مسرت به استحضار ميرساند مقاله جنابعالي مورد پذيرش كميته علمي كنفرانس قرار گرفته است. خواهشمند است فايل پاورپوينت مورد نظر را حداكثر در بيست اسلايد براي بيست دقيقه سخنراني، و پرسش و پاسخ تا تاريخ 20/4/87 از طريق سايت كنفرانس و مشابه با مراحل ارسال مقاله به صفحة ثبت نام ضميمه فرماييد.
بعضی روزها انگار برای بدبیاری درست شده اند. هرچی هم که در طول روز پیش می روی اوضاع قمر در عقرب تر می شود.
پرینت پایان نامه را قبلا داده بودم یک جایی نزدیک خانه مان که کمی گران می گرفت. کنار دانشگاه قیمت کردم نصف قیمت بود. امروز بردم آنجا. از قدیم گفتند هر ارزانی بی دلیل نیست. گند زد با آن پرینت گرفتنش. تازه چند بار چند بار مجبور شدم پرینت بگیرم. آخر سر هم قیمت تمام شده بیشتر از دفعه قبل شد !
بدو بدو کوبیدم رفتم دانشکده صنایع غذایی که استاد مشاورم امروز آنجا امتحان داشت. کلی معطل شده تا ببینمش. بعد که من را دیده میگه اصلا موضوع پروژه ات چی بود؟ منکه نمی دونم چی کار کرده بودی ؟ کارد می زدی خونم در نمی آمد. شوکه هم شده بودم.
گفتم استاد من 10 روز پیش آمدم پیشتان همه نتایجم را نشان دادم. نشان به آن نشانی که از بچه ها داشتی کوئیز می گرفتی. (رجوع شود به اینجا)
با آن همه نشانی باز گیج می زد. نمونه مقاله را دادم دستش. بعد پرینت را دستم دید. گفتم می خواستم این را بدهم به شما ولی چون بد پرینت گرفته شده نمی دهم. از دستم گرفت گفت عیب ندارد.
مطمئنم 2 روز دیگه زنگ می زند می گوید خانم چرا اینجوری پرینت گرفتی
موقع رفتن صدایم کرد و پرسید تو چند سال پیش با من سیالات نداشتی ؟
گفتم چرا ! دانشجوی خودتان بودم!
( توی دلم گفتم چطور 6 سال پیش را یادش است اما 10 روز پیش یادش نیست ؟)
با اعصاب خرد شده برگشتم خانه.
باید استاد راهنمایم را ببینم
برایش پیغام گذاشته بودم.
الان ایمیل زده من سرم شلوغه وقت ندارم. تلفن بزن.
تلفن به چه دردم می خوره !
خدا!
خدا !
دارم خل می شوم.
دل توی دلم نیست و از اضطراب دارم دیوانه می شوم.
شاید هم تا حالا دیوانه شده باشم و خودم خبر ندارم
توی گوگل دنبال یک مقاله علمی در زمینه ضریب اصطکاک می گشتم. یک لینک پیدا کردم که به نظر می آمد مفید باشد. روی آن که کلیک کردم با پیغام آشنای :" مشترک گرامی! دسترسی به به سایت مورد نظر مجاز نمی باشد" مواجه شدم.
توی دلم گفتم برو بابا ! با یک ف.ی.ل.ت.ر. شکن بازش می کنم تا ببینیم مجازم یا نه ؟
ولی خنده ام هم گرفته بود. آخر قرار بود به خاطر فی.لتر بودن این سایت جایزه هم بگیرم.
باور نمی کنید ؟
یک نگاه به تصویر زیر بیندازید تا باورتان بشود!
خداوند بیامرزد و رحمت کند اجداد ما ایرانیان را! و خداوند هدایت کناد ما فرزندان نا خلف را که حاضر نیستم به از پندهای گهربار پیشینیان درس زندگی بیاموزیم.
امروز هدف و برنامه نیروهای قدرتمدار جامعه فقط نهی از منکر شده است. گواهش هم ونهای سبزرنگی است که در گوشه و کنار همه میادین و خیابانهای اصلی شهر دیده می شود تا بلکه همگی اجماعاْ ان شاا... راهی بهشت شویم. اما از سوی دیگر میزان خبرهای فساد اخلاقی این ناهیان از منکر زیاد شده و نوع فساد نیز از نوع لجن آلود آن می باشد. من کاری به درستی و یا نادرستی این طرحهای به اصطلاح امنیت اجتماعی ندارم گرچه همین امروز امنیت جانی من در دوربرگردان همت به مدرس از طرف یک موتور سوار که با سرعت بالا خلاف دور برگردان حرکت می کرد و یک دفعه از غیب ظاهر شد به خطر افتاده بود و دریغ از یک پلیس از هر نوعش تا جلوی حرکت غیر اخلاقی و غیر قانونی موتور سوار را بگیرد( این حرکت غیر اخلاقی تر است یا رنگ آبی مانتوی زنان؟)
الغرض
یک صلوات نثار روح ابو نصر علی بن احمد اسدی طوسی شاعر قرن پنجم هجری کرده و دو بیت شعری را که وصف الحال اوضاع امروز جامعه ماست به آنان که گوش شنوا دارند تقدیم می کنم تا بلکه جملگی پند گیریم :
هر آن کو به نیکی نهان و آشکار
دهد پند و او خود بود زشت کار
چو شمعی بود کو پس و پیش را
دهد نور و سوزد تن خویش را
لینک مرتبط:


