تبليغاتX
گاز نگیر
شمارنده





Powered by WebGozar

شبکه خبری صنایع غذایی ایران
گاز نگیر
از هر دری سخنی

بلاخره تمام شد!

دیروز صبح دفاع کردم. شاید بعداً شرح دفاع را بنویسم. بر خلاف آنچه که در دو سال گذشته گمان می کردم ، اصلا نه اضطراب و نه دلهره داشتم. برای کل ماجرا علی السویه بود. بد دفاع نکردم. هنوز فیلمی را که نازنین گرفته ندیده ام.

3 مقاله هم داشتم ( 1 فارسی و 2 لاتین و یک ارائه شفاهی)

40 دقیقه حرف زدم و پس از آن به سوالات جواب دادم. استادی که فکر می کردم از همه بیشتر اذیت کند گرچه سوالهای پدر و مادر داری پرسید و خوشبختانه با تسلط جواب دادم، اما از سایر اساتید بیشتر هم به کارم بها داد و حمایتم کرد.

بعد اساتید شور گذاشتند و شورشان به نظرم طولانی رسید. نتیجه شو رشان این بود که می خواهند بهترین نمره یعنی 20 را به من بدهند. ( قابل توجه معلمهای ریاضی دبیرستان به خصوص یکی از آنها که به من می گفت لیاقت و استعداد 20 گرفتن ندارم!)

 

امروز صبح که بیدار شدم به خاطرآوردم که همه چیز تمام شده است. احساس رهایی می کنم. اما رهایی از نوع بد آن. احساس می کنم تلاش 3 سالم هیاهو بر سر هیچ بود. و به شدت احساس می کنم که جهان سومی هستم.

آیا اگر در یک کشور دیگر که بودم در این مرحله مرا به حال خود رها می کردند که در نهایت شغلی در حد منشیگری پیدا کنم ؟ و یا برای یافتن شغلی در حد و شان خودم به همه کس رو بیاندازم؟

 

پیوست: این پست را با لپ تاپ جدیدم می نویسم. جای بعضی از حروف فارسی را به سختی پیدا می کنم

 

لینک مرتبط:

 

 به افتخار خانم مهندس




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام مرداد 1387 توسط فرناز

استاد شماره ۲: خوب ببینم از پروژه ات مقاله هم درآوردی؟

من: بله استاد

استاد شماره ۲ : به چه زبانی ؟

من: انگلیسی

استاد شماره ۲ : برای کدام ژورنال می خواهی بفرستی ؟

من: computers and chemical engineering

استاد شماره ۲ : الان یک نسخه اش دستت هست یا نه ؟

من: بفرمایید استاد!

استاد شماره ۲ : چرا پس اسم من این روش نیست ؟

من ( توی دلم): " هی بدبختی! حالا چی بگم؟"

من: استاد اتفاقا امروز آمدم پیشتان که affiliate شما را بپرسم.

استاد شماره ۲: پس یاد داشت کن ....

( بعد هم استاد یک سری راهنمایی انصافا مفید در مورد نحوه ارسال مقاله می کند)

------------------------------------------------------------------------------------------------------

دو روز بعد

پای تلفن

استاد شماره ۱: خوب خانم مهندس برای دفاع آماده هستی ؟

من: بله استاد

استاد شماره ۱ : مقاله ات هم که حاضره؟

من : بله استاد . فقط باید فرمتش را با فرمت ژورنال یکی کنم

استاد شماره ۱: آماده که شد یک نسخه را برای من ایمیل کن

من : چشم !

-----------------------------------------------------------------------------------------

امروز صبح

ایمیل استاد شماره ۱ را باز می کنم :

" من تغییرات کوچکی در مقاله دادم. خودت برای ژورنال ارسال کن. به نظر من لازم نیست اسم استاد شماره ۲ را هم بگذاریم. راستی چرا اضافه کردی ؟ روز دفاع می بینمت "

حالا به نظر شما جواب هر کدام از استاد ها را چی بدهم ؟




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 توسط فرناز

بعد از چندین ماه برنامه ریزی و حساب و کتاب و پول کنار گذاشتن وقتی سفارت آب پاکی را رو دستم ریخت حسابی دمغ شدم. منتها بعدش که اومدم دو دو تا چهار تا کنم دیدم به جز پول سفارت و بیمه و دارالترجمه من هیچ جای دیگه ای پول ندادم و تا توانستم بدون واریز کردن حساب رزرو هتل و بلیط و غیره را انجام دادم. آز آن طرف وقتی سفر نری خرج سفر هم نداری در نتیجه ناگهان دستم باز شد و یادم افتاد مدتها بود شدیدا به یک لپ تاپ نیاز داشتم. خبر شکسته شدن قیمتها هم مزید بر علت شد و یک روز را برای گشت و گذار در بازار لپ تاپ صرف کرده و ساعاتی پیش لپ تاپ مورد نظر را خریدم.

 

fujitsu simense amilo

لپ تاپی که خریدم مدل fujitsu simens Amilo V3515 است که با مخلفات جانبی حدود ۷۰۰ هزار تومن برایم تمام شد. البته تنوع مدل توی بازار زیاد بود و انتخاب کردن سخت!

اما این برند و این مدل خاص تمام نیازهایم را تا چند سال آینده برطرف کرده و قیمتش هم مناسب تر بود. بعد از خرید لپ تاپ که هزینه اش از انچه حساب کرده بودیم کمتر شد پدر جان به در خواست نازنین جان باز هم ما را خجالت داده و یک دوربین کانن ابتیاع نمود!

تنها مواردی که برای خرید دوربین مورد نظر ما بود این بود که :

۱- کانن باشد

۲- ۱۲ مگا پیکسل باشد

بنابراین دیگر دور بازار نچرخیده و در اولین نمایندگی اولین مدل( Ixus 960is) که مشخصات مورد نظر ما را داشته باشد خریداری کرده و حسابی خودمان را خجالت دادیم!

ixus 960is




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387 توسط فرناز

۱- خرداد ۷۶ بود. آن سال تاسوعا و عاشورا و ۱۴ و ۱۵ خرداد پشت سر هم افتاده بودند و تقریبا یک هفته تعطیلی داشتیم.  تازه از مرحله اول کنکور سراسری خلاص شده و رتبه های مرحله اولمان آمده بود. اما بلافاصله  امتحانات نهایی سال چهارم دبیرستان و ۲۰ روز بعد از پایان امتحانات مرحله دوم کنکور برگزار می شد و این به معنای فشار مضاعف بر روی ما بود. سخت ترین امتحانات را هم برای بعد از تعطیلیهای فوق الذکر گذاشته بودند. به خاطر دارم روز تاسوعا منزل مادربزرگم رفته بودم تا آنجا در فضای باز مروری بر درسهایم داشته باشم. کنار استخر نشسته بودم و شیمی می خواندم. برادرم به شوخی چند قطره آب به رویم پاشید و منهم کمی سر به سر او گذاشتم.

شب با تب ۳۹ درجه از خواب بیدار شدم. سیستم ایمنی بدنم به خاطر فشار شدید آنروزها ضعیف شده بود و تا پایان امتحانات با سرماخوردگی شدید و تب و لرز دست و پنجه نرم کردم و تنها در حد قبولی ورقه های امتحانی را پر کرده و از جلسه امتحان خارج می شدم تا زودتر به خانه رسیده و استراحت کنم.

۲- دو ماه گذشته٬ روزهای پرتنشی را پشت سر گذاشتم که شرح آن در اینجا نمی گنجد. بالاخره روز دفاعم معلوم شد و به زودی فارغ التحصیل می شوم. برای تمدد اعصاب به منزل مادربزرگ رفتم. در طول روز کارگر لوله کش داشتند. بعد از غروب که دیگر کسی نبود به استخر رفتم. عجیب سردم شد اما دلم نمی آمد از آب بیرون بیایم و نیم ساعتی شنا کردم. بعد از یک روز داغ آب سرد می چسبد اما آن شب سرمای آب زهر داشت. بار دیگر ضعیف شده بودم. به چند ساعت نکشید که تب و لرز کردم و صدایم کاملا گرفت و هنوز هم باز نشده است. پس از ۴ تزریق آنتی بیوتیک هم هنوز حالم جا نیامده و صدایم ناصاف و گرفته است. امیدوارم تا ۳ شنبه که دفاع دارم صدایم باز شود و گرنه باید به شیوه پانتومیم از پایان نامه ام دفاع کنم.

۳- اردیبهشت و خرداد ۷۶ روزهایی بودند که در آنها احساس نا امیدی شدیدی می کردیم و آینده ای تاریک را در برابر خود می دیدیم . اما دوم خرداد ۷۶ ناگهان همه چیز عوض شد و چنان شور و نشاطی ما را فراگرفت که آخرین بارقه های گرمایش را حتی امروز احساس می کنیم. 

امروز پس از ۳ سال تلاش شبانه روزی احساس می کنم تمام زحمتی که کشیده ام بیهوده بوده و عمرم را هدر داده ام. هرچند مقاله هایم در کنگره های بین المللی پذیرفته شد اما به خاطر سختی صدور ویزا هر چه قدر مدارک تهیه کردم کفایت نکرد وتقاضای ویزایم رد شد. خیلی دلم می خواست نتایجم را در یک مجمع بین المللی به محک بگذارم و معیارش را بسنجم. اما این فرصت از من گرفته شد و دیگر دل و دماغی برایم باقی نمانده است. مسلماْ اگر روابط دوستانه تری  با جامعه بین المللی داشتیم افرادی مثل من که چند سالی را بر روی طرح و پروژه ای که نفعش به سود جامعه خودمان است وقت صرف می کنند در پایان اینقدر نا امید نمی شدند.

دیگر بارقه های کمرنگ گرمای دوم خرداد ۷۶ که نسل من را به حرکت درآورد هم نمی تواند سرمای این نا امیدی را کاهش دهد.

۴- پروژه من کار عجیب و غریبی نبود. یک سری اصلاحات و مطالعات جدید بر روی نوعی مبدل حرارتی بود که کاربرد عمده اش برای پاستوریزاسیون مواد غذایی است و نتایج بدست آمده سبب می شد که محصولات غذایی با کیفیت بالاتر و با ارزش غذایی بالاتر به دست مصرف کننده هموطنم برسد. اما هیچ کس در اینجا حمایتم نکرد و حاضر بودم با هزینه شخصی از اصلاحاتی که انجام داده بودم در کنگره های بین المللی دفاع کرده و آنرا به نام کشورم به ثبت برسانم. اما دریغ ...

دیگر برایم اهمیت ندارد که پرفسور فرناندز پرتغالی و همکارانش که جدیترین رقیبان من و دوستانم در این زمینه بودند باز هم گوی سبقت را بربایند و کل ماجرا را به نام خود تمام کنند. هر چه باشد آنها پرتقالی هستند و مشکل ویزا و سفر کردن ندارند. در نهایت هم چه من و چه آنها به نتیجه برسیم نفعش به سود جامعه بشری است و چون از آنها حمایت بیشتری می شود پس بهتر است که آنها زودتر به نتیجه برسند تا جامعه بشری هم زودتر مستفید شود!   




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 توسط فرناز

بعد از یک هفته دوندگی فقط احتیاج به یک پرینت و دو تا امضا داری که کارت راه بیفته

کل این کار هم نیم ساعت نباید بیشتر طول بکشه

صبح زود هم پا میشی میری

همه مدارک لازم را هم میبری که مشکلی پیش نیاد

از ساعت 8 تا 10 پشت در بسته صبر میکنی تا کارشناس محترم بیاد

کارشناس میاد

خوشحال میشی

کارشناس پای برگه ات یک یادداشت میزاره و میگه باید فلان برگه را پرینت بگیری بعد بری فلان جا

میری پرینت بگیری ، اپراتور مربوطه مرخصی تشریف داره و جانشینش پاچه میگیره و هیچ جوره نرم نمی شه

بعد از 20 بار بالا پایین شدن که حاضر نیست فایل مربوطه را باز کنه حواله ات میدن به ساختمون مرکزی

کلی معطل میشی تا اتوبوس بیاد

ساعت شده 11

میری مرکز کامپیوتر

به هر کی کارت را میگی جواب می شنوی که به ما مربوط نیست باید از خود واحد باز کنند. باز هم بالا و پایین می شی و حسن و حسین را میبینی تا می فهمی که شاید آقای ایکس بتونه فایل را باز کنه

حالا آقای ایکس هم پیداش نیست.

کم مونده وسط راهرو جیغ بکشی که آقای ایکس پیداش می شه

برگه را نگاه می کنه میگه بعیده بتونم کاری کنم حالا شما صبر کن

ساعت داره 12 میشه

بعد از یک ربع میاد میگه درست شد

خوشحال میشی

حالا فقط 2 ،3 تا امضا مونده

ولی برای گرفتن هر امضا باید چند تا پیش امضا بگیری

ساعت می شه 12:30

همه میرن ناهار و حاضر نیستند یک دقیقه را هم از دست بدهند

تا 1:30 معطل می شی

دوباره روز از نو روزی از نو

حالا سرت غر می زنند چرا زودتر نیامدی ما می خواهیم برویم وقت اداری داره تمام می شه

می خوای داد بزنی بگی من از 7  اینجام

این شما هستید که برای هر امضا حداقل 20 دقیقه معطل می کنید.

فقط یک امضای دیگر مانده

آقای رییس باید امضا کند

ساعت 14:30 است

تا 15:15 معطل همان یک امضا می شوی .

حالا باید سریع خودت را برسانی به دارالترجمه که آن سر شهر است.

بعد از کلی دردسر ماشین را دو تا استگاه اون ور تر پارک می کنی

توی آفتاب با لباس و مقنعه سر تا پاسیاه عرق ریزان خیابانها را گز میکنی تا به دارالترجمه برسی

همه جا چاله چوله است. پایت را که از دارلترجمه بیرون می گذاری درست دم در پایت در یک چاله می رود و می پیچد. تا ماشین می لنگی و به زحمت رانندگی می کنی تا به خانه برسی.

و اینگونه یک روز تو حرام می شود. و کاری که رسما در دو ساعت انجام می شد یک هفته از وقت تو را میگیرد. و در نهایت یک پای آسیب دیده و لنگ برایت باقی می ماند.

باور کنید خیلی از آن امضا ها اصلا نیازی نبود و به راحتی قابل حذف کردن هستند و به هیچ جا هم بر نمی خورد.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 توسط فرناز

از همان روز اولی که عکسش را دیدم، حس بدی به من دست داد و از او خوشم نیامد. حالتی در چشمانش بود که همه چیز بود به جز صداقت. اما همه اش یک عکس بود و کاری به کار ما نداشت. فراموشش کردم . حتی نامش را هم فراموش کردم. تا آنکه کم کم در زندگی ما رخنه کرد. روز به روز نامش را بیشتر می شنیدم و رفت و آمدش بیشتر شده بود. عده ای را شیفته حرف زدن خود کرده بود و وقتی اعتراض می کردم که زیاد به وی نزدیک نشوید حرفم را جدی نمی گرفتند و پرخاش هم می کردند که او فرد صادقی است. و من همه چیز در حرفهایش می دیدم به جز صداقت. ترکیبی بود از بلاهت و عقده های پنهان و ایده های نا صحیح که چون به آنها باور داشت و با هیجان بیان می کردشان دیگران آن را به صداقت در گفتار تعبیر می کردند. روزی به خود آمدم و دیدم رسماً وارد زندگی ما شده است. تا پیش از آن از کسی بدم نمی آمد. به خودم گفتم شاید من و فقط من اشتباه می کنم و او فرد خوبی است. سعی کردم دوستش داشته باشم اما هرچه می کرد و هر چه می گفت به نفرت من از وی اضافه می کرد. تحمل دیدن چهره اش را نداشتم و از دیدنش چندشم می شد. هر روز در جدال ذهنی عجیبی بین عذاب وجدان از نفرت داشتن از او و تلاش برای درک کردنش به سر می بردم. اما او آنقدر به کارها و حرفهای بی سر و ته خویش ادامه داد تا کم کم چشم سایرین نیز باز شد. ولی چه فایده که عنان زندگی ما را دو دستی چسبیده است. مدتها فکر می کردم شخصیت مشابه وی را کجا دیده بودم و یا کجا خوانده بودم.

 

david copperfield

 

جایی خواندم که چارلز دیکنز نه تنها نویسنده بزرگی بود بلکه چنان کامل و بدون نقص شخصیتهای خاص را توصیف می کرد که روانپزشکان از روی توصیفهای وی چند نوع روانپریشی را تعریف کرده اند. در کتاب دیوید کاپرفیلد پدر اگنس ( آقای ویکفیلد) یک منشی جوان دارد به نام آقای یوراه هیپ  که کم کم چنان نفوذی بر روی پدر اگنس پیدا می کند که او را بازیچه خود ساخته و دست به اختلاسهای بزرگ می زند به طوریکه تمام کسانی که ویکفیلد وکالت آنها را داشته به آستانه ورشکستی می رسند. اگنس دیوید را خبر می کند و دیوید دست آقای هیپ را رو کرده ، او را به زندان انداخته و در دادگاه محکوم به تبعید می شود و زندگی عزیزان کاپرفیلد سر و سامانی دوباره می گیرد.

نمی دانم دیوید کاپرفیلد زندگی ما چه کسی خواهد بود اما مسلما اگنس قصه من هستم که از همان روز اول از او خوشم نیامد و امروز متوجه شباهتش با آقای هیپ در داستان دیوید کاپرفیلد چارلز دیکنز شده ام.

اگر شما از اقای کاپرفیلد خبر دارید به وی اطلاع دهید که یوراه هیپ بار دیگر بر زندگی ما چنگ انداخته و هر کاری که دارد زمین بگذارد و به کمک ما بیاید.

                                                                                                           ارادتمند

                                                                                                            اگنس   


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 توسط فرناز

 

آقا جان يا برق را قطع نكنيد يا اگر مي كنيد درست و حسابي و با حساب كتاب قطع كنيد. نه اينكه دستت را بزاري رو دكمه و يه ذره فشار بدي و بعدش پشيمون بشي و يك دفعه يك نوسان شديد برق در كسري از ثانيه ايجاد كني كه هم ترانس و هم محافظ وسايل برقي گول بخورند و برق را قطع نكنند و افت ولتا‍ژ به وسايل برقي خونه تحميل بشه و اونها نتونند اين نوسان را تحمل بكنند و كامپيوتر مادر مرده من ، درست همين روزهاي نزديك به دفاع كه شديدا احتياجش دارم بسوزه! و راهي سي سي يو بشه !

اميدوارم بر اثر سكته اي كرده حافظه اش آسيب نديده باشه و گرنه زحمت ۳ سال من بر باد ميره ٬ هرچند كه از خيلي از اطلاعتم كپي دارم ولي خيلي ها قابل كپي كردن نبود.

 در پي سانحه اخير متوجه شدم كه ميزان سكته كامل و ناقص كامپيوترهاي روميزي اين روزها به شدت افزايش پيدا كرده و به تبع آن ميزان ناله و نفرين صاحبان هم سير صعودي داشته است.  

تنها توصيه اي كه مي تونم بكنم اين است كه مراقب وسايل برقيتان باشيد و به محافظ و ترانس برق هم اعتماد نكنيد.




نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم مرداد 1387 توسط فرناز

پرتگاه اول- ناف آسمون باز شده و شازده پسر و گل دختر شما از اون بالا افتاده پایین و شاهکار خلقت تکمیل شده. اگر دردونه جناب عالی فین می کنه همه باید توجه نشون بدهند و به به و چهچه راه بیندازند که چه قدر قشنگ فین می کنه این بچه ! خدا نکنه یکی به این عزیز کرده بگه بالا چشمت ابرو هست. لشگر کشی می کنی و داد و هوار که چرا حرف زدید؟ به بچه نباید از گل نازکتر گفت و ... بعد هم به شاخ شمشادت یاد می دهی که هر کی دعوات کرد بیا به من بگو تا حسابش را برسم و بقیه بچه های مردم اخی هستند و حرفی زدند جوابشون را بده و اگه زورت رسید بگیر بزنش. نتیجه اینکه وقتی شازده جنابعالی چاقو و چنگال را به سمت چشمهای پسرخاله بزرگترش پرت می کنه و پسر خاله سرش داد می زنه در دفاع از پسرت می یای وسط میدون که حالا مگه چی کار کرده . بچه ام داره هدف گیری تمرین می کنه و بعد هم به سلامتی با کل فامیل قهر می کنی و میری. بعد از چند سال هم از نظام آموزشی مملکت گله می کنی و هر سال مدرسه بچه را عوض می کنی چون همه بد هستند و هیچ کس حاضر نیست با شازده دوست بشه.

پرتگاه دوم- تو اصلا میدونی ازدواج یعنی قبول مسئولیت زندگی؟ اگر نمی دونی و اگر آدم غیر مسئولی هستی چرا ازدواج می کنی ؟ نکنه فکر کردی ازدواج یعنی اینکه تمام مسئولیتهای خودت را بندازی گردن یک بدبخت دیگه که خر شده و می خواد با تو ازدواج کنه؟

   حتما برای این ازدواج کردی که یک شب لباس عروس بپوشی یا یک شب همه بهت بگن آقای داماد و برید توی آتلیه یا باغ اجاره ای توی عکسهای عشقولانه  مثل مدلها ژست بگیرید ؟ بعدش هم برید ماه عسل کنار ساحل و دست همدیگه را بگیرید و قدم بزنید و کنار آتیش بشینید و بعدش هم هوستان را توی رختخواب فرو بنشانید و چون مسئولیت حالیتون نیست نطفه یک موجود بینوا را همون شب ببندید ؟

بعد هم برگردید سر خونه و زندگیتون و هر کدوم عین دوران مجردی پی عیاشی و هوسهای خودتون باشید و انگار نه انگار که یک زندگی جدید را شروع کردید و هی پز روشنفکری و پست مدرنیسم بدهید که نمی خواهید عین مادربزرگهایتان زندگی کنید. بعد چند ماه هم یک طفل معصوم بینوا به دنیا میاد که نهایت توجهی که دارید اینه که براش یک اسم عجیب غریب انتخاب کنید که معلوم نیست از کدوم کتاب ماقبل تاریخ پیدا کردید و هر کی که می شنوه نفهمه اسم دختره یا پسر و شما هم با یک نگاه عاقل اندرسفیه بگید که این اسم یعنی دلاور یا گل ناز و اسم جد هشتم مادری رییس فلان قبیله در ۳۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح بوده که در کوهپایه های زاگرس زندگی می کرده.

اگر وضعتون خوب باشه یک دایه و یک کلفت استخدام می کنید و بچه را می سپرید دست اونها و میرید دنبال آرزوهای بی پایان خودتون و کاری ندارید که این کلفت و دایه چطور بچه را تربیت می کنند و اصلا دل به حاش می سوزونند یا نه؟

اگر هم وضع مالیتون زیاد خوب نباشه خدا زنده نگه داره مادرزن و مادر شوهر را که دلشون برای نوه غنج میره و بچه را می سپارید دست اونها و خیالتون راحته که پهلوی مادربزرگشه و کاری به این نادرید که درسته مادربزرگ و پدربزرگ عزیزند ولی بچه پدر و مادر می خواد.

بعد از چند سال هم به این نتیجه می رسید که با همدیگه تفاهم ندارید و حرف هم را نمی فهمید و از هم جدا می شید و در اسرع وقت با یکی دیگه ازدواج میکنید و چون اصولا آدمهای روشنفکری هستید با همسر سابقتان و زوج جیدش رابطه خانوادگی برقرار می کنید و فرزندتان که نمی تواند این نوع روابط و حضور آدمهای جدید را هضم کند عاصی می شود و به یک ضد اجتماع تمام عیار تبدیل می شود. تمام شیشه های مدرسه را می شکند. بچه ها را کتک می زند. تو روی بزرگترها می ایستد. روی ماشین مردم خط می اندازد.خانه مادربزرگ را به آتش می کشد و منش قلدری را در پیش می گیرد. شما هم چون روحتان حساس است و نمی توانید ناراحتی فرزندتان را ببینید همراه همسر جدیدتان راهی کانادا و آنتالیا و ... می شوید تا در آنجا باز نطفه طفل معصوم دیگری بسته شود.

 

      خلاصه اینکه تویی که نمی دونی بچه داری یعنی چه؟ تربیت بچه یعنی چه ؟ مسئولیت یعنی چه ؟ تو که یا اینقدر بچه را لوس می کنی که از چشم همه می افتد و یا اینکه تنها هنرت بچه پس انداختن بوده و به امان خدا رهایش کرده ای ...بیخود می کنی بچه دار میشی !

 

تصاویر مرتبط

۱- کاریکاتور کودک عاصی

۲- کاریکاتور کودک لوس شده




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط فرناز
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه

Blog Skin