تبليغاتX
گاز نگیر
شمارنده





Powered by WebGozar

شبکه خبری صنایع غذایی ایران
گاز نگیر
از هر دری سخنی

۱- دو روز است که به شدت هوس یک لیوان بزرگ شکلات داغ غلیظ کرده ام...

۲- دلم از ساندویچهای دوبل سوپر استار که پر از قارچ باشد می خواهد.

۳- دلم می خواست کمی پر رو تر بودم و محکمتر حرف می زدم و اینقدر الکی دل سوزی نمی کردم. مرد حسابی پدرم درآمد تا متن فارسی که نوشتی را بفهمم حالا سر ۴ تا لغت داری دبه می کنی ؟

۴- امیدوارم از نوشتنم این قسمت سوسک نشوم. دلم می خواهد ماه رمضان امسال که اصلا بهم نچسبیده زودتر تمام شود.

۵- حوصله مهمانی افطاری را ندارم اما دلم یک افطاری درست و حسابی می خواهد که غذایش عدس پلو و کباب آتقی نباشد.

۶- دلم می خواهد یک سفر درست و حسابی بروم. از آنهایی که بی خیال قید و بند می شوی و کلی همسفر باحال داری

۷- دلم خیلی چیزها می خواهد ...

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 توسط فرناز

برج میلاد

دیشب خواب عجیبی دیدم:

خواب دیدم دارم توی خیابان راه می روم که ناگهان همه جا غبار آلود می شود و عابران پیاده ای را دیدم که در کنار دیواری پناه گرفته بودند و با چشمهای از حدقه بیرون زده آسمان را نگاه می کردند. یکی از آنها با فریاد به من می گفت فرار کن!

آسمان را نگاه کردم. عجیبترین منظره تمام عمرم را دیدم. قسمت بالای برج میلاد که آخرین مراحل تکمیل خود را می گذراند از برج جدا شده و مثل بادکنک به آسمان می رفت. با آنکه فاصله زیاد بود اما اینقدر بزرگ بود که تمام جزئیات را می دیدم. تعدادی کارگر افغانی با لباسهای سبز روی آن نشسته بودند و با ناامیدی به ما نگاه می کردند. مهندسین را می دیدم که کلاهای ایمنیشان را به سر فشار می دادند و در نگاهشان انتظار مرگ خوانده می شد. هیچ کس هیچ کاری نمی توانست بکند . همه وحشت زده بودند. بعد از مسافتی که کلاهک برج در آسمان بالا رفت به خاطر وزنش دیگر نتونست به جاذبه زمین غلبه کند و سقوط کرد. می کفتند ۳۲ یا ۴۵ نفر در آن بوده اند که همه مرده اند.

بعد ناگهان ۳ رشته انفجار درون خود برج رخ داد. همه متحیر بودند. قالیباف می گفت برای اینکه مراسم افتتاح برج در روز عید فطر باشد به خدا کم کاری نکردیم!

همه جا به هم ریخته بود و من نمی توننستم بفهمم چه اتفاقی برای کلاهک برج افتاده بود که علی رغم وزن سنگینش اولا از بدنه جدا شده بود و دوما مدتی مثل بادکنک بالا می رفت...

 

از خواب بیدار شدم. فهمیدم چرا این خواب را دیده ام. دیروز خانه ای را دیده بودم که به خاطر خاکبرداری زمین مجاورش که قرار بود در آن برج بسازند فرو ریخته بود. اما صحنه پرواز کلاهک برج میلاد و نگاه در مانده کارگران سبز پوش افغانی آن را نمی توانم فراموش کنم. 

عکسهای ساختمان فروریخته را بعدا در همین وبلاگ خواهم گذاشت.

 

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط فرناز

 

افتتاحیه پارا المپیک چین فوق العاده بود. بر خلاف دوره های پیشین که مراسم اقتتاحییه پارا المپیک ساده شده و  در واقع تکرار همان مراسم اصلی المپیک بو د و بسان پس مانده های سفره غذای بزرگان می مانست که به بازمانده ها اختصاص می یافت، این دوره چینی ها سنگ تمام گذاشتند و  بی اغراق مراسمی باشکوهتر ، کاملتر و پربار تر از مراسم افتتاحیه المپیک برگزار کردند و روحیه امید و  نشاط و سرزندگی را به همگان تزریق نمودند. مراسم با رژه ورزشکاران شروع شد. ایران، اسپانیا،برزیل و چین بیشترین ورزشکاران را داشتند. از نحوه لباس پوشاندن و رژه تیم ایران چیزی نمی گویم. اما غافل گیری بزرگ آنجا بود که تلویزیون چن سعی می کرد احمدی نژاد را نشان دهد و او در بین اطرافیان بلند قدش گم شده و تنها بالای سرش پیدا بود!
پس از رژه ورزشکاران خواننده نابینای چینی به همراه هنرمندان به اجرای قطعه ای پرداختند که نمایشی فوق العاده از خورشید و ابر . باران و آسمان بود. اما حیرت بیینده زمانی فزونی می گرفت که 300 بالرین زیبای حوریوش با لباسهای سفید به صحنه آمدند و عجب آنکه این بالرینها با آن رقص زیبا همگی ناشنوا بودند و تنها لرزش صدا را احساس می کردند. هاله نوری هم در دامن هریک از این دختران زیبا دیده می شد که منبع آن نامشخص بود!
برنامه بعدی اشک ما را سرازیر کرد. دختری 12 ساله از بازماندگان زلزله اخیر چین که پیش از زلزله آموزش باله می دید بر روی صندلی چرخدار  در حالی که یک پایش را از دست داده بود ،با دستانش باله می رقصید. به احترام او بالرینهای ناشنوا بر زمین نشسته و با دستهایشان رقص پایه باله را می کردند.
آنگاه نوبت به نوازنده پیانوی نابینای چینی رسید تا یکی از قطعات کلاسیک موسیقی را با پیانو اجرا کند و تکنولوژی پیشرفته چینی 4 فصل را در صحنه به نمایش گذاشت.
نمایش و رقص هماهنگ 2000 کودک چینی همه رابهت زده کرد. آنها با حرکات فوق العاده شان یکی از کارتونهای محبوب چینی را به نمایش گذاشتند و فضایی شاد را در مجموعه ایجاد کردند. و عتجب اینکه هیچ کدام دچار اشتباه نشدند.
اما زیباترین قسمت مربوط به روشن کردن مشعل بازیها بود. قهرمان دوومیدانی پارا امپیک دوره های قبلی چین بر روی صندلی چرخدار در حالی که توسط یک طناب خود را بالا می کشید  تمام ارتفاع ورزشگاه را تا مشعل اصلی بالا رفت و در بین راه در حالی که معلوم بود خسته شده است تسلیم نشد و ما را که دو پای سالم داریم خجالت زده کرد!
برنامه را از کانال Rai Sport نگاه می کردم. گزارشگران این شبکه بارها زبان به تحسین مراسم گشودند و از روح معنوی که در آنجا بود سخن گفتند و به قول ما حسابی جوگیر شده بودند تا جایی که یکی از آنها گفت کاشکی بوش هم اینجا بود و تحت تاثیر این فضا او و احمدی نژاد با هم آشتی می کردند!
چینی ها همه دنیا را شرمنده کردند و با پشتوانه تمدن چند هزار ساله شان ماندگارترین المپیکها را در تاریخ برگزار کرده اند. بعید می دانم المپیک لندن توان درخشیدن در برابر چینی ها را داشته باشد.

لینکهای مرتبط:

سایت رسمی بازیها

سایت انگلیسی خبرگزاری شینهوا ( مربوط به بازیها)

عکسهای خبری مراسم افتتاحیه۱

عکسهای مراسم افتتاحیه ۲




نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط فرناز

1- از فردا ماه رمضان شروع می شود. امسال بعد از سالها اولین ماه رمضانی است که در آن برای هیچ امتحانی اماده نمی شوم بنابراین احتمالا حال و هوای متفاوت تری خواهد داشت. روزهای این ماه امسال طولانی خواهد بود اما تصمیم دارم تا اراده تضعیف شده ام را تقویت کنم. قسمت پیشانی مغز محل کنترل اراده و اختیار انسان است که مانند هر بخش دیگری نیاز به ورزشهای مخصوص به خود دارد. خوردن و آشامیدن اولین خواسته های بشر است و اگر بتوانی چند ساعت این خواسته را کنترل کنی مفهومش فعال کردن سلولهای آن قسمت از مغز است.

طی چند ماه گذشته اراده من ضعیف شده، انگیزه ام کاهش یافته ، آستانه تحملم پایین آمده ، حساس و بد اخلاق شده و علائم سرخوردگی و افسردگی ر ا در خود دیده ام. امیدوارم با روزه داری و رفت و آمدهای ماه رمضان شور دوباره زندگی را دوباره پیدا کنم. من عاشق مهمانی های افطار به خصوص از نوع خودمانی اش هستم.

 

2- هفته گذشته به من ثابت شد که روزی رسان واقعی خداست. در حالی که نگران بودم که بیکار بمانم یک اس ام اس از طرف کسی که حتی فکرش را نمی کردم، یک تلفن و یک دیدار غیر منتظره باعث شد که 3 کار خصوصی پیدا کنم و حالا اصلا وقت سرخاراندن ندارم و نگران تعهداتی که کرده ام هستم. بین خواستن ذهنی و عملی شدن آن تنها 3 ساعت طول کشید. خدایا خودت می دانی که من چه می خواهم. همه را به دست تو می سپارم.

 

3- پسردایی که آن همه  از بچه گی آرزوی داشتنش را داشتم تا دو ماه دیگر به دنیا می آید. کاموای خوشرنگی خریده ام که برایش پتو ببافم. امیدوارم تا قبل از به دنیا امدنش تمام شود ( فعلا 1 رج بافته ام)

 

4- بافتنی کردن مثل بیماری مسری است. با نازنین خرید رفته بودیم که نازنین هم یک سری دیگر کاموای قشنگ خرید و فکر کنم تا فردا شال گردنش تمام شود و یکی دیگر برای شاهرخ ببافد ( کاموای نازنین کلفت تر است )

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط فرناز

چندی پیش دوستی تعریف می کرد که برادر زاده دبستانی اش هیجان زده از مدرسه به خانه می آید و می گوید که سر صف اعلام کرده اند که به هر کس که بهترین تحقیق را راجع به زندگی عمه عطار بکند و تا پایان هفته به مدرسه بدهد جایزه تعلق می گیرد.

همه خانواده به اصرار برادر زاده به تکاپو افتادند تا راجع به عمه عطار تحقیق کنند. اما دریغ از یک خط که در مورد خانواده پدری عطار در کتابها نوشته شده باشد و معلوم نبود آیا عطار عمه هم داشته است یا نه؟ به هر کسی که دستی در ادبیات داشت رو انداختند و همه متعجب بودند که این دیگر چه جور مسابقه ای است ؟ باز اگر راجع به خود عطار بود یک حرفی اما عمه عطار ؟!!

خلاصه آخر هفته مادر بچه تصمیم می گیرد به مدرسه برود و با مسئولین آن صحبت کند که این چه بساطی است که راه انداخته اند و تحقیق محال از بچه ها خواسته اند.

فکر می کنید چه جوابی به وی دادند ؟

مدیر مدرسه پاسخ می دهد که اصلا موضوع این مسابقه تحقیق در مورد زندگی عمه عطار نبوده بلکه تحقیق در مورد زندگی ائمه اطهار بوده است و برادرزاده شیطان که در انتهای صف ایستاده بوده و با دوستانش مشغول شیطنت بوده ائمه اطهار را عمه عطار شنیده و همان را در خانه منعکس کرده است!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم شهریور 1387 توسط فرناز

چه معنی داره هادی ساعی طلا بگیره ؟

مگه قبل از بازیها ورزشکاران توجیه نشده بودند که باید در المپیک پکن ایران رکورد بزنه و هیچ مدالی نگیره؟

نکنه ساعی تو جلسه توجیهی قبل از اعزام غایب بود ؟

ولی از شوخی گذشته بازم دم ساعی گرم که با دست نیمه شکسته و در برابر حریف بلند قد تر از خودش اینقدر قشنگ بازی کرد و از جان مایه گذاشت.

امیدوارم آقایان مسوولین این مدال را به حساب خودشان نگذارند.

گزارشگر دوبی اسپرت ۲ بعد از اینکه ساعی طلا گرفت حرف جالبی زد:

" هادی ساعی مدال برنز سیدنی خود را برای کمک به هموطنان زلزله زده اش داد و در نتیجه از دو المپیک بعدی دو مدال طلا پس گرفت"

تلویزیون خودمان هم در شرمندگی مردم ایران مانده بود و در اقدامی عجیب مراسم اعطای مدال را بدون سانسور پخش کرد. و از همه عجیبتر خیابانی و رفقا خفه شده بودند و با اعصاب آرام مراسم را دیدیم و کارگردان ایران وسط مراسم هی افکت نمی رفت!

فکر کنم یادشون رفته بود چیزی به اسم سانسور هم وجود دارد.

به هر حال

ساعی جان خسته نباشی




نوشته شده در تاريخ جمعه یکم شهریور 1387 توسط فرناز
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه

Blog Skin