امروز ظهر پسردایی به دنیا آمد. توی عکس زیر چهار ساعت از تولدش می گذرد.
ای کاش کلماتی یافت می شد تا میلاد یک کودک نورسیده را توصیف کند. کلماتی که پاکتر از تمام لغات باشند تا تقدس این لحظه را شرح بدهند....
امروز یک لنگه کفش نوزاد بافتم. خیلی خوشگل شده. باورم نمی شد بتونم این کار را بکنم. زن دایی امروز وقت دکتر داشت تا مشخص بشه بچه کی به دنیا میاد. الان زنگ زد. گفت فردا وقت بیمارستان دارند.
شوکه شده ام. ما هفته آینده منتظر تولد نوزاد بودیم. یک لنگه کفشم هنوز نصفه است. باید تا آخر شب ببافمش.
نازنین باور نمی کرد. میگفت سر کارش گذاشته ایم.
راستش همه یک کم گیج و ویج هستیم. فکر نمی کردیم به این زودی باشه. من احتمال آخر هفته را میدادم. یعنی اول یا دوم آبان.
فردا قراره یاسمن ( دخترداییم) را من از مدرسه بردارم. از اینکه باید بره مدرسه دلخوره.
تا خود صبح برای سلامت مادر و نوزاد دعا می کنیم.
ان شاا... قدمش مبارک باشه.
محمد درویش در وبلاگ خود مهار بیابان زدایی در زمینه حفظ محیط زیست مبحثی را مطرح کرده است تحت عنوان " مردم یا دولت! فقر فرهنگی یا فقر مدیریتی ؛ متهم ردیف نخست کیست؟!"
وی معتقد است که مردم متهم اصلی هستند:
"همان مردمی که نشان دادهاند، اگر موضوعی برایشان جدی باشد، آنقدر مقاومت میکنند تا دولت و کارگزاران و قانونگذاران قدرتمندش عقب نشینند، همان گونه که در لایحهی حمایت از خانواده چنین شد و یا در بحث اخذ افزایش ۳ درصد مالیات، بازاریها دولت را به عقبنشینی واداشتند. بنابراین، چگونه است که سیوند آبگیری میشود، گاوخونی و هامون و بختگان و هورالعظیم خشک میشوند، دریاچه ارومیه به چنین وضع رقتباری میافتد، تالاب انزلی به گنداب انزلی بدل میشود، رویشگاه مانگرو در پارس جنوبی به سوی انحطاط پیش میرود و طنین چندشآور ارههای برقی و موتورپمپهای آبی همچنان به قتل درختان و مکیدن آخرین قطرههای آب از ژرفنای زمین ادامه میدهند و هیچ اعتراض مؤثری را نمیشنویم؟ چرا مردم ما در برابر خاموشی صدای طبیعت، خاموش ماندهاند؟!"
من اعتقاد دارم گرچه مردم متهم هستند اما متهم اصلی تر همان رسانه هایی هستند که در مورد مسایلی همچون لایحه حمایت از خانواده اطلاع رسانی کرده و در مردم نسبت به این مساله ایجاد حساسیت کرده اند، اما در زمینه مشکلات زیست محیطی فعالیت اندکی از خود نشان داده اند.
همین نظر را در وبلاگ بیابان زدایی مطرح ساختم ودرویش در پاسخ به این مساله نکته جالب دیگری مرا مطرح می سازد :
" هرچند ممکن است در برخی موارد نظر شما به واقعیت نزدیک باشد، اما در موارد متعددی هم می توان مشاهده کرد که مردم با وجود آگاهی همچنان نسبت به تخریب و آلوده کردن محیط زیست ادامه می دهند. به عنوان مثال می توان به فاجعه شرم آور ریختن زباله از درون خودروهای عبوری در جاده ها و خیابانها اشاره کرد که به ویژه چهره جاده های شمال کشور را نازیبا و متعفن کرده است. غم انگیزتر آن است که اغلب این خودروها در شمار خودروهای گران قیمت قرار دارند و معلوم است که این تخریب و آلوده ساختن ناشی از فقر و عدم آگاهی نیست!"
در تایید همین مطلب، امروز صبح پرادویی را دیدم که سر نشین آن شیشه ماشین را پایین داده و دستمالی را که در آن فین کرده بود به سطح سواره رو پرتاب کرد. در پستی هم که سال قبل در همین وبلاگ گذاشته بودم در مورد ریختن زباله در جاده ها هشدار داده بودم ( لینک مرتبط).
اما ذکر چند نکته را لازم می دانم:
1- پولدار شدن الزاما همراه با فرهنگدار شدن نیست. چه بسا افرادی که قبل از یافتن ظرفیت به پولهای فراوان رسیده اما فرهنگ استفاده از آن را نیافته و حتی عادات فرهنگی خوب قبلی خود را به گمان آنکه ناشی از فقر بوده است، به دور انداخته اند.
2- اطلاع رسانی مداوم و آگاهی دادن، مسلما تنها راهی است که جامعه را نسبت به محیط زیست خود حساس خواهد کرد.
3- چه خوش گفته است سعدی نیکنام : " عالم بی عمل به زنبور بی عسل ماند!"
اطلاع رسانان و اصحاب رسانه و صاحبان قلم و هنرمندان و دانشمندان تنها زمانی حرفشان اثر می کند که خود در زندگی شخصی زباله به کنار جاده نیافکنند و آبها را آلوده نکنند و ....
4 - شاید ایجاد یک جنبش در بین افراد جامعه بتواند ایشان را حساس کند. به عنوان پیشنهاد شاید بتوان اینکار را کرد: حال که دوربینهای دیجیتال در دست افراد زیاد شده و اکثر موبایلها دوربین دار هستند، وبلاگ نویسان به شکار صحنه هایی بروند که نشانگر تخریب محیط زیست، و یا آلوده کردن آن توسط افراد عادی جامعه است و آن را به نمایش بگذارند. به عبارتی همچون آینه پلشتی های روح اجتماع را در این زمینه نشان دهند تا ناخودآگاه همه دست به شانه برده و آشفتگی روی خود را مرتب کنیم.
5- من هم به عنوان یک مهندس شیمی خود را مقصر می دانم! اگر به عنوان یک فرد عادی می توان زباله را در کنار جنگل و دریا رها نکنم، اما به عنوان مهندسی که با علم تولید و تبدیل مواد آشنا است تا به حال هیچ کار نکرده ام و بهانه های اقتصادی آورده ام!
6- امیدوارم همه ما برای محیط زندگی خود ارزش قادل شویم و محیط زیست را از نابودی نجات دهیم.
تصویر مرتبط:
لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد.
طبق مطالعات انجام شده، عمر متوسط لاک پشتها 150 سال است. این به آن معناست که 75 سالگی اوج جوانی یک لاک پشت می باشد. سنی که ما انسانها خودمان را پیر محسوب کرده و خیلی ها حتی به این سن نیز نمی رسند.
مدتی است که لاک پشتی مهمان منزل ما شده است. اینکه این لاک پشت از کجا آمده و چطور به خانه ما وارد شده است، خود حکایت مفصلی است که تعریف کردن آن از حوصله خارج است. نام او به روایتی عسلی و به وروایت دیگری لاکی است. من نام لاکی را بیشتر می پسندم، چون رفتار و منش او اصلا عسلی و شیرین نیست و عسلی نامی است که بیشتر برازنده یک گربه لوس خانگی می باشد، نه یک لاک پشت اخمو، متین، موقر و با شخصیت!
نمای نزدیک از لاکی (برای مشاهده تصویر بزرگتر بر روی عکس کلیک کنید)
متاسفانه سن دقیق لاکی را نمی دانیم اما نباید بیشتر از 10 سال داشته باشد و اگر واقعا 150 سال عمر کند، مسلما نوه ها و نتیجه های ما را هم خواهد دید و شاهد اتفاقات قرن ما خواهد بود. اینکه در 150 سال آینده اوضاع ایران و جهان چگونه خواهد بود، پرسشی است که تنها لاکی جواب آن را خواهد یافت!
کارتون بامزی را به خاطر دارید؟ همان بچه خرس بامزه ای که با مادربزرگش زندگی می کرد ( پدر و مادرش کجا بودند؟) و هر وقت گرفتار می شد، با خوردن یک شیشه عسل نیرویی فوق العاده یافته و مشکلش را حل می کرد( از همان زمان عاشق عسل شدم و هر روز با صبحانه عسل می خورم).
بامزی دوستان بامزه دیگری هم داشت که معروفترین آنها لاک پشتی به نام شلمان بود. شلمان ساعتی داشت که بر روی آن به جای اعداد برنامه زندگیش حک شده بود. جالبترین ساعت، ساعت خواب و استراحت شلمان بود و هرگاه عقربه ساعت بر روی آن قرار می گرفت، شلمان بدون توجه به موقعیت، همان جا می خوابید. گاهی اوقات این اتفاق وسط یک مسابقه یا یک درگیری این اتفاق می افتاد و ما به وضعیت پیش آمده می خندیدیم. ولی واقعیت این است که زندگی لاک پشتها بر مبنای چنین روالی تنظیم شده است و زمانی که ساعت بیولوژیکی آنها اعلام وضعیت استراحت می کند، بدون توجه به وضعیت خود را به اولین گوشه دنج ممکن رسانده و می خوابند!

اما این موجودات به ظاهر تنبل، در عمل، دارای سرعت حرکت بالایی هستند. بارها پیش آمده که لاکی را از پاسیو به حیاط برده ام، و تا سر جنبانده ام از زیر در خارج شدم و به انتهای کوچه رسیده است.
اگر به خاطر داشته باشید شلمان یک لاک پشت تمیز بود. در طبیعت نیز لاک پشتها خیلی مراقب بهداشت محیط خود بوده و محال است در محیط زندگی خود مدفوع کنند. لاکی نیز هرگاه نیاز به دفع دارد از دیوار پاسیو بالا می رود و ما می فهمیم که چه خواسته ای دارد و او را درون باغچه کودها می گذاریم تا کارش را انجام بدهد.
نکته آخر اینکه لاک پشتها به تنوع غذایی اهمیت می دهند. لاکی نیز دو روز پشت سر هم از یک نوع غذا نمی خورد. اگر دیروز خوراکش برگ کاهو بوده باشد روز بعد انگور و غضروف می خورد و دیگر به برگ کاهو لب نمی زند.
۱-بعد از یک ماه و نیم تاخیر امروز آمدم دانشگاه تا هم یکی از مقالاتم را که قرار بود برای یک ژورنال ارسال کنم بفرستم و هم یک سر و گوشی آب بدهم ببینم نمره پروژه ام را به واحد فارغ التحصیلان ارسال کرده اند یا نه؟
سرعت اینترنت وایرلس افتضاح است و من هم که کلی کار داشتم که با دایل آپ خانه قابل انجام نبود دارم حرص می خورم. الان یک نگاه به اطرافم انداختم دیدم همه دارند حرص می خورند. یکی ناخن می جود. یکی با حرص نفس می کشد. دیگری روی میز ضرب گرفته و زیر لب بد و بیراه می گوید.
مثل اینکه تکنولوژی به ما ایرانی جماعت نمی آید.
۲- توی راهرو ها که راه می رفتم یکهو دلم هوای سر کلاس نشستن را کرد. فکر کنم دو سه بار دیگه به دانشکده سر بزنم خر بشوم برم دنبال دکترا. فعلا که عزمم را جزم کردم تا دو سه سال درس نخونم. اما به قول یکی از دوستان ما به درس خواندن و سر کلاس رفتن اعتیاد پیدا کرده ایم.
۳- پست قبلی بین خوانندگان وبلاگ جنجال به پا کرد. عده ای موافق و عده ای مخالف بودند. می خواستم جواب مخالفها را بدهم دیدم موافق ها بهتر از من جواب داده اند . بنابراین فقط به نظاره بحثها نشستم.
۴- پیرو پست قبل دیشب قسمت یکی مانده به آخر روز حسرت پخش شد. عجیب این قسمت شبیه به داستانهای پاورقی بود که هر بار که به مطب پزشک می روم و انواع و اقسام داستانهای پاورقی مجلات خانواده را برای وقت گذرانی می خوانم . اصلا یک داستان ماورایی که ذهن را به چالش بکشد نبود و خیلی سطحی و لوس بود. از همین الان معلوم است که بچه مه لقا همان فریده است. نویسندگان فیلمنامه واقعا زحمت کشیده بودند! ( والا منم می تونم اینجوری داستان بنویسم)

۵- دیروز برای خرید به میدان جلال آل احمد رفته بودیم انگور بی دانه قرمز که در مغازه های سطح شهر از ۲۵۰۰ تا ۴۰۰۰ تومان برای هر کیلو فروخته می شود در آنجا با همان کیفیت کیلویی ۹۰۰ تومان بود. چنان صفی برای خرید انگور تشکیل شده بود که نگو و نپرس. من هم در صف ایستاده بودم. یک بنده خدا از من پرسید صف چیه ؟ گفتم انگور !
زیر لب نچ نچی کرد و گفت ببین کارمان به کجا رسیده که برای انگور هم در صف می ایستیم.
فکر کردم الان دنبال خریدهای دیگرش می رود ولی رفت و انتهای صف ایستاد!
دیشب سریال روز حسرت به سیم آخر زده بود و حرمتها را شکست. از نمایش صحنه های مشمئز کننده مربوط به هرویین چیزی نمی گویم که حتی این صحنه ها را در تلویزیون های غربی نشان نمی دهند. جالب هم اینجاست که سیمایی که صحنه های فیلمها و سریالهای خارجی را به خاطر استکان مشروبی که در گوشه یک میز پشت سر یک مبل است، می کشد و تار می کند مبادا چشم بیننده به حرامی بیفتد! دیشب حرامترین حرامها را با وضوح 100% و جزئیات کامل نمایش می داد. و متاسفانه در کشور ما از طفل 3 ساله تا پیرمرد 90 ساله همه با هم سریالها را تماشا می کنند و تفکیک و هشدار سنی قبل از پخش به خانواده ها داده نمی شود . در نتیجه قبح مواد مخدر برای کودکان ریخته شده و در آینده راحت تر به مسیر خطا می روند.
بدتر از همه دیالوگهای سراسر اشکال آن بود. به خصوص جایی که حاج رضا خبر زن گرفتن مسعود را به نرجس می دهند. در حالی که هم و غم سازندگان فیلم بر این است که بگویند سقط جنین در هر شرایطی حرام است، اما از مباح کردن حرامهای دیگر اکراهی ندارند. حاج رضا عمل مسعود را عملی غیر اخلاقی و نه غیر شرعی می نامد. من نه فقیه هستم و نه ادعایی در مورد علوم دینی و حوزوی دارم اما به این جمله که بر آن تاکید فراوان در این قسمت سریال شد دو ایراد دارم:
1- به فتوای بسیاری از علمای شیعه و غیر شیعه ازدواج دومی که بدون اجازه و رضایت همسر اول باشد ، ایراد داشته و باطل است.
2- مگر غیر این است که هر عملی که شرع به آن حکم می کند، پشتوانه اخلاقی دارد؟ و مگر غیر این است که هر عمل غیر اخلاقی، می تواند غیر شرعی باشد؟ پس چرا در این سریال احکام شرعی را غیر اخلاقی و کارهای غیر اخلاقی را شرعی جلوه می دهند؟
مهراوه شریفی نیا هنرپیشه با استعدادی است که حیف است هنر زیبای بازیگری او در چنین فیلمهایی به هدر رود. هنوز خیلی از ما بازی فوق العاده پوریا پورسرخ را در صاحبدلان به خاطر داریم. سریالی که نه تنها زیبا بود بلکه در پایان بر دانش مفید بیننده نیز افزوده شده و احساس خوبی از تماشای آن داشت. من اصلا بازی شل و تک بعدی پورسرخ را در روز حسرت نمی پسندم و ایراد را متوجه فیلمنامه و کارگردان می دانم که به توانایی ای وی اجازه بروز نمی دهد.
نقدی که روزنامه اعتماد رمضان سال گذشته به بهانه پخش مجدد سریال صاحبدلان نوشته ، می تواند بازگو کننده تمام ایرادهای روز حسرت و نقاط قوت صاحبدلان به عنوان اتفاقی که دیگر تکرار نشد، باشد. (لینک مرتبط)
پیوست 1: به توصیه دوستان قالب وبلاگ را عوض کردم. خودم هم از قالب قبلی خسته شده بودم.
پیوست 2: پست قبلی کاملا حقیقت داشت و داستان پردازی نبود. علت وقایع رخ داده شده مشخص نشد و دو شب بعد از آن نیز صدای دویدن را در راه پله ها شنیدیم که هر چه قدر به دنبال منبع آن صدا گشتیم به جایی نرسیدیم. فعلا هم همه چیز عادی و نرمال است و خبر جدیدی نیست!
توجه: در صورتی که ناراحتی قلبی دارید از خواندن مطلب زیر اجتناب کنید!
خسته بودم. می خواستم بخوابم. اما مامان هنوز بیدار بود. هنوز یک مقدار کار مانده بود. کمک کردم میز را برای سحر بچینیم تا سحر فقط غذا را گرم کنیم. تقریبا نیمه شب بود. همه خواب بودند. سکوت بود و سکوت .
ناگهان صدای بلند پخش خبر ساعت 12 نیمه شب را از راه پله ها شنیدم. فکر کردم تلویزیون همسایه بغلی است. صدا خیلی بلند بود. کمی صبر کردم تا شاید صدای تلویزیون را کم کنند. ولی خبری نشد. مامان می گفت انگار صدا از پارکینگ خانه خودمان است. گفتم محال است. در راه پله ها را باز کردیم. واقعا صدا از پارکینگ خودمان بود. ترسیدیم...
یک چوب برداشتم و آرام با مامان به پارکینگ رفتیم. صدا از رادیوی پراید بود. داشتم از وحشت می مردم. مطمئن بودم که تا قبل از ساعت 12 رادیو ماشین خاموش بود و سوئیچ ماشین بسته بود. همه جا را از ترس دزد نگاه کردیم. ولی هیچ دزد احمقی صدای رادیو ماشین را بلند نمی کند. در ضمن همه درها قفل بود.
سلام وصلوات گویان برگشتیم و خوابیدیم.
سحر بود . نازنین متفکر پشت میز نشسته بود. پرسیدم چی شده ؟
گفت اتفاقی افتاده که نمی تواند باور کند. همین که از خواب بیدار شده و چشمهایش را باز کرده بدون اینکه تکان بخورد، ناگهان آینه بالای تختش افتاده و خدا رحم کرده که روی سرش نیافتاده. آینه با پیچ به دیوار وصل است و نحوه افتادنش طوری بوده که انگار یک نفر یا یک چیزی پیچ آن را باز کرده .
ماجرای رادیو دیشب را تعریف کردم. هیچ کس سراغ ماشین نرفته بود و همه دلیل و مدرکی داشتند که اطمینان میداد شب قبل رادیو قبل از ساعت ۱۲ خاموش بوده است.
هیچ توجیهی برای این دو اتفاق وجود نداشت. شاهرخ به دنبال توجیه عقلانی می گشت. شوخی ام گرفت. گفتم نترسی ها! فکر کنم یک جن که عاشق پیچاندن پیچها است دیشب خانه ما بوده. اول سوئیچ را چرخانده بعد پیچ رادیو را باز کرده و بعد هم سراغ پیچ آینه رفته!
شاهرخ ترسید و تنهایی جرات رفتن به طبقه بالا و اطاقش را نداشت.
من از خنده ریسه رفتم اما بعد هر چی فکر می کنم توجیهی به غیر از آن چه به برادرم گفتم پیدا نمی کنم؟
آیا واقعا دیشب یک جن یا یک روح خانه ما بوده است ؟
یا آنکه اشباح سری به ما زده اند؟...
گود برداری غیر اصولی باز هم در شمال شهر تهران حادثه آفرید. خوشبختانه اینبار خسارت تنها مالی است و به کسی آسیب نرسیده است. شرح ماجرا و عکسهای مرتبط را در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب






