چند تا کاریکاتور در مورد غرق شدن در ادامه مطلب گذاشته ام که نکات ریز نهفته در آنها برایم جالب بوده است. اگر نقاشیم خوب بود حتما کاریکاتوریست می شدم. زیرا خیلی وقتها یک تصویر گویا تر از ۱۰۰۰ صفحه مطلب و تاثیر گذارتر از ۲ ساعت سخنرانی است.
ادامه مطلب
اینقدر سر گذاشتن عکسهای برگریز پاییز در اندک باغهای باقی مانده منطقه دربند گرفته بودم معطل کردم که پاییز تمام نشده همه جا را سپید پوش کرد.
به هر حال این عکسها مربوط به آبان ۸۷ است. قول می دهم عکسهای باغهای سپید شده از برف را قبل از شکوفه زدن بهاری درختن بگذارم.


پیوست ۱: مادربزرگ بعد از یک دوره بستری بودن در بیمارستان مرخص شده و به خانه آمده است.
پیوست ۲: این خانم و این خواهر عزیزتر از جان می دانند از کدام باغ حرف می زنم.
پیوست ۳: چیزی تا پایان پاییز نمانده است: جوجه هایتان را شمرده اید؟
پیوست ۴: دو روز دیگر تولد مامان است. منتها اینقدر هیجان زده بودیم که زودتر کادویش را بدهیم امشب برایش جشن گرفتیم.
پیوست آخر: باز هم یاد آوری می کنم که در سرمای زمستان پرندگان را فراموش نکنیم(+عکس)
۱- پسر یکی از آشنایان امسال کنکوریه و هر چند وقت یکبار زنگ می زنه با برادرم مشورت می کنه. طفلک امروز صبح زود هراسان زنگ زده بود و با برادرم کار داشت. می گفت برای آزمون سراسری از طریق سایت رسمی سازمان سنجش ثبت نام کرده و همه چیز خوب پیش می رفته تا اینکه می رسه به صفحه آخر ثبت نام و میبینه مشخصات یک دختر شهرستانی به جای مشخصات او که یک پسر تهرانی است در پرونده اش ثبت شده و هیچ نوع کد رهگیری هم اعلام نشده. طفلکی داشت از نگرانی دیوانه می شد. در اینکه مراحل ثتیت نام را درست طی کرده هیچ شکی نیست ( آخه کدوم پسری می یاد یک اسم دخترانه و یک فامیل کاملا متضاد واشه خودش ثبت کنه ؟)]
خلاصه قرار شده با سازمان تماس بگیره ببینه چرا اینجوری شده!
۲- هیچ وقت به اندازه این روزها از صدای زنگ تلفن بدم نیامده. هر بار تلفن زنگ می زنه قلبم می ریزه پایین که نکنه مادر حالش بد شده باشه ؟
۳- دیروز همه خونه مادربزرگه برای عید جمع شده بودیم. جای همگی خالی! منتها نمی دونم چرا از وقتی برگشتم سیستم گوارشیم ریخته به هم. می ترسم مسموم شده باشم. البته امیدوارم فقط یک سردی کردن ساده باشه.
۴- امشب یک نامزدی و فردا تولد دوستم دعوتم. هر جور شده سعی می کنم حداقل یکیشون را برم.
۵- من آدمی نیستم که به خودم اجازه بدم تو کار مردم فضولی یا کنجکاوی یا دخالت و یا اظهار نظر کنم مگر اینکه اونها خودشون سفره دلشون را باز کنند یا تقاضای اظهار نظر کنند. برای همین هم خیلی ناراحت میشم اگر ببینم کسی توی کار خودم یا خانواده ام دخالت و یا اظهار نظر بکنه. نمی دانم این اخلاقی که دارم درست است یا نه ؟
۶- فکر کنم حتما باید یک دوره کلاسهای هلال احمر را بروم که اگر ین دفعه سوزن آمپول و سرم را دیدم غش و ضعف نکنم!
۷- آخر هفته خوبی را برای همه آرزو می کنم.
اگر دیشب بر حسب تصادف کتاب بابالنگ دراز را پیدا نمی کردم و برای بار ۲۳۴۵ نمی خواندمش شاید تا الان دق کرده بودم.
من هم دلم یک آقای اسمیت بابالنگ دراز جرویس عزیز می خواد که تند تند براش نامه بنویسم!

کامنتهایی که برای امیر در مورد ماندن یا رفتن در بلاگفا آمده بود ر ا می خواندم که دیدم پاریس روش داشتن یک فید خوب را برای کسانی که از گوکل ریدر استفاده می کنند پیشنهاد داده است. من نه اهل فید بوده ام تا به حال و نه از گوگل ریدر استفاده می کنم . حتی نمی دونم کسی هست که از گوگل ریدر نوشته های من را دنبال بکنه یا نه. به هر حال دیدم امتحانش ضرری نداره. حالا اگر کسی بخواد فید وبلاگ من را داشته باشه سمت راست صفحه پایین آرشیوهای موضوعی می تونه فید را پیدا بکنه. اما در مورد روش ایجاد فید عین نوشته پاریس را همینجا براتون می گذارم:
" یه پیشنهاد دیگهای که دارم اینه که اگه یه آیکون فید بزاری بقل صفحه ات، همه میتونن توی گوگل ریدر هم بهت لینک بدن و هم راحت بخونن و کامنت بزارن، دیگه هم زحمت اسباب کشی به خودت نده، مگر اونکه خرابیهای بلاگفا دامن خودتم میگیره و برای پست نوشتن مشکل داشته باشی. برای اینکه این آیکون فید رو بزاری تو صفحه ات هم یکی از راهاش اینه که برو تو این وب سایت http://feedicon20.com/ بعد توی قسمت URL آدرس سایتتو وارد کن، بعد هم اینتر رو بزن، بعد خودش برات کد HTML آیکون رو میده، بعدهم اون کد رو کپی کن توی تمپلیتت. واقعیتش اینه که حتی اگر رفتی ورد پرس یا دات کام شدی به هر حال این کار رو بکن چون برای خوانندهاتم خیلی راحتتره که تو گوگل ریدر بخوننت"
از مهمانی خانه دایی که به مناسبت تولد پسر دایی بود تازه بر گشته ام. مهمانی خانه دایی ها به خصوص اگر یک زن دایی خوب داشته باشی خیلی خوش میگذرد. همه مهمانها هم خوب بودند. به قول مد امروزیها سرشار از انرژی مثبت هستم. خوردیم و خندیدیم و حرف زدیم و رقصیدیم و کادو باز کردیم و با همدیگر ظرف شستیم و آخر سر جارو زدیم و جای همگی خالی خوش گذشت. امیر علی هم سنگ تمام گذاشت و آقای آقا بود و گریه نکرد و خوش اخلاق بود.
من هم برای این مهمانی ناهار لباس و کفش نو خریدم و از لباس های نو لذت بردم و رقصیدم و خندیدم و تمامی راههای ورودی نگرانی و غم و اندوه و موارد مشابه را برای ۲۴ ساعت کاملا مسدود کردم.
آیا راهی برای مسدود کردن این مسیرها به صورت مادم العمر سراغ دارید؟
پیوست: یواش یواش داره باورم میشه که یک پسردایی دارم به اسم امیر علی و چقدر این باور جدید حس شیرینیه!
دیدی همچین الکی الکی بعضی وقتها یک هو دلت بی خودی میگیره؟ و هی می شینی با خودت حساب کتاب می کنی چرا همچین شده و به جایی نمی رسی؟ هی وقایع گذشته و کارهای آینده را مرور می کنی و می بینی همه چی سر جای خودشه؟ آی گیج میشی !
این وسط فقط یک متهم باقی می مونه و اونم هورمونهای محترم هستند که معلوم نیست واسه چی قاطی کردند و غده های اشکی چشمت را دارند وسوسه می کنند که به گریه بیفتند!
آهای هورمونهای عزیز! یا سرتون به کار خودتون باشه یا اینکه من ....!
( خودمونیم ها! یا اینکه اصلا چه جوری می تونم از هورمونها زهر چشم بگیرم؟)
امیر علی کوچک ما یکماهه شد. شیرین و کوچک و دوست داشتنی. به مامان میگم چقدر بده که این روزها آدمها خودشون را از لذتی به نام نوزاد به خاطر مسائل اقتصادی و ... محروم می کنند. این که هر بچه ای با خودش روزیش را میاره حقیقت داره. از وقتی امیر علی به دنیا آمده دنیای ما هم شیرین تر شده.
دلم برای بچه های تنهایی که تک بچه هستند می سوزه. هیچ لذتی بالاتر از داشتن خواهر برادر نیست. به مامان میگم کاشکی ۴ یا ۵ خواهر برادر بودیم ( الان ۳ تا هستیم). مهم نیست که امکانات اقتصادی باید تقسم می شد و هر کسی اتاق مستقل نداشت اما عوضش لذت خواهر و برادری را داشتیم.
الان که نگاههای سراسر عشق یاسمن به امیر علی را می بینم که می بوسدش و می بویدش و امیر علی کوچک کاملا خواهرش را می شناسه و نگاه پر محبتش را به صورت یا سمن می دوزه.. از خوشحالی قلبم فشرده می شه و گریه ام می گیره.
ان شا ا... خدا به همه پدر و مادرها چند تا چند تا بچه های خوب بده و روزی فراوان نصییبشان کنه!
این دو تا عکس هم مال همین هفته است.

امیر علی (یکماهگی)

امیر علی یک ماهگی ( برای اولین بار جهت مهمانی از خانه خارج شده و به منزل عمه اش آمده است)
لینکهای مرتبط:
فردا پاکتر از فرشته ای به جمع ما خواهد آمد!


