تبليغاتX
گاز نگیر
شمارنده





Powered by WebGozar

شبکه خبری صنایع غذایی ایران
گاز نگیر
از هر دری سخنی

ملت دقیقه ۹۰ واقعا به ما می گویند. همه کارها را می گذاریم برای آخرین فرصت و به امید تمدید مهلت می مانیم.

خوب استاد محترم! شما که از قضیه این کنگره چند ماه است که با خبری٬ یک هفته زودتر به من زنگ می زدی. حالا درست است که مقاله من حاضر است اما فرمت آن را که باید عوض بکنم.

 

جناب آقای کنگره: آخر فونت ۱۰ برای times new roman هم شد شماره فونت؟ باباغوری شدم به خدا این آخر شبی. دیگر چه کار به مدل جدولها داری که ۱۰۰۱ دستور دادی که جدولها فلان باشد و بهمان.

من که جای شماره گذاری فرمولها را عوض نمی کنم. می خواهد خوشتان بیاید یا خوشتان نیاید! این دیگر مشکل خودتان است. شانس آوردید قبلا مدل مرجع نویسی را عوض کرده بودم و گرنه آن را هم به صورت شماره نویسی [1] , [2] و .... می فرستادم.

حالا چرا اینقدر هزینه شرکت کردن گران است؟ اگر می خواهید من پرزنتیشن oral داشته باشم باید یک تخفیف ۱۰۰٪ بهم بدهید چون همان پول هواپیما را جور کنم کلی هنر کردم و گرنه اصلا افتخار نمی دهم که مقاله ام را آنجا ارائه کنم. حالا سطح علمی کارتان پایین آمد دیگر تقصیر من نیست.

دوستان و آشنایان محترم! وقتی من یادم می رود امروز اربعین است و صبح آماده می شوم که سر کار بروم٬ لطف کنید و من را از اشتباه بیرون نیاورید. به خاطر همین تعطیلی وسط هفته بی موقع تمام کارهای من در هم گره خورده است. حالا بدتر از همه اینها آخر چرا من را هم دعوت می کنید؟ نمی گویید آخر شبی به بیچارگی می افتم؟ چه کنم که دوستتان دارم و نمی توانم دعوتتان را رد کنم.

ببین کارم به کجا کشیده است. آخر شبی به شر و ور گفتن افتاده ام. با خودم عهد کرده بودم یا در این وبلاگ دیگر مطلبی ننویسم یا یک اثر جاودان در ادب فارسی و جهانی بنویسم ( رو کم کنی نازنین!).

پلی چه کنم از دست این دل که پر از درد و دل است...

دل من...

وای این دل من ...

چه کنم از این دل من...




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط فرناز

یکی محض رضای خدا میکروفون را از خیابانی بگیره:

" ما که بازی خاصی از پارک جی سون ندیدیم. حتماً می خواد ساقهاش را برای منچستر و رضایت سر الکس فرگوسن حفظ کنه"

 

یک دقیق بعد:

" ضربه آزاد برای کره. کره ای ها می زنند. رحمتی توپ را بر می گردونه و بله... پارک جی سون گل می زنه"   


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط فرناز

توی کوچه پسکوچه های تخت طاووس ( مطهری) به سمت میدان هفت تیر پیاده راه می روم. چشمم مدام به دنبال جای پارک است:

نگاه کن چقدر تو فضای پارک این دو تا ماشین اسراف کردند! اگر اون پژو یک کم عقب تر پارک می کرد جلوش یک دونه ماتیز می تونست پارک کنه.

هورا! دو تا جای پارک تمیز هم اینجاست.

اون طرف هم یک ماشین که فرمونش هیدرولیک باشه می تونه یک پارک دوبل محشر بکنه.

این میله گردها یک کم جلوی راه را گرفته ولی چون کوچه بن بسته شاید یک پراید بتونه یک کم کج پارک کنه.

یک دفعه به خودم می آیم. من که پیاده هستم! احتیاجی به جای پارک ندارم.

از بس پیدا کردن محل توقف ماشین توی این شهر مشکل شده دیگر به هر فضای خالی در کنار خیابان به چشم یک فرصت خوب برای توقف اتومبیل نگاه می کنم.

چارلی چاپلین یک نابغه بود. در یکی از فیلمهایش که اسمش را به خاطر ندارم٬ چارلی با یک مرد دیگر درون کلبه ای در میان برف و بوران گیر افتاده و ذخیره غذایی آنها ته کشیده است. در یک صحنه چارلی به مرد دیگر به چشم یک بوقلمون گنده نگاه می کند!

حکایت ما هم همین شده است. حتی وقتی نیازی نیست٬ هر فضای خالی در ذهن پایتخت نشینان مساوی با جای پارک شده است و لا غیر.


پیوست: همین الان متوجه شدم که  با این مطلب، ظرف ۳ سال گذشته ۲۰۰ پست داشته ام.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 توسط فرناز

فنچ کوچک سفیدم مریض شد و امروز توی دستم مرد.

نمی دونم چه طوری خبر را به شوهرش بدم که تمام مدتی که حال نداشت کنارش کف قفس نشسته بود و سعی می کرد تشویقش کنه تا چند تا دونه ارزن بخوره و با بدن کوچکش تلاش می کرد تا زنش را گرم کنه و بهش دلداری بده .

 




نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1387 توسط فرناز

هر وقت احساس کردید دلتون گرفته یا اینکه بی حوصله شدید یا به عبارت بهتر پر از انرژی منفی هستید خودتون را به یک کودک زیر دو سال ترجیحا سه ماهه برسانید. باور کنید لبخند بی غل و غش و سراسر پاکی این کودک٬ بوی همان سلام و آرامش بهشت را می دهد. یک لبخند او کافی است تا ته دلتان گرم شود٬ امیدتان به آینده زیاد شود و تمام منفی های وجودتان پاک شود.

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 توسط فرناز

 

از عقب به جلو خودم،نازنین،امیر شاهرخ،سیزده به در ۱۳۶۵ منزل مادربزرگ

پنج شنبه، دهم بهمن ماه 1387

نازنینم!

سلام...

می دونم وقتی این پست را بخونی ایتالیا هستی. حالا یا میلان یا سی ینا. نوشتن این پست برام سخته، اما می خواستم همه اون چیزهایی را که نتونستم مستقیم بهت بگم، اینجا بنویسم.

مسخره است! می خوام همه حرفهای خصوصیم را توی یک محیط عمومی بزنم. شاید بعداً این پست را از اینجا بردارم. شاید هم بگذارم باقی بمونه. نمی دونم...

یادت میاد اون روزی را که با هم نشسته بودیم و تو داشتی انتخاب رشته می کردی؟ بهت گفتم ژاپنی را هم بزن، خندیدی و گفتی نه! دلم می خواد  ایتالیایی را بزنم.

یادت میاد اون روزی را که حسین آقا روزنامه را انداخت زیر در ؟ یادته اینقدر هول شده بودیم که اول اشتباهی لیست قبول شده های هنر را نگاه کردیم و اسمت را ندیدیم. بعد من تعجب کردم از اینکه چرا اینقدر تعداد فامیلیهای میم کمه و بالای صفحه رو دیدم که هنره؟ یادته وقتی اسمت را دیدیم چقدر جیغ زدیم؟

یادت میاد با همدیگه پیاده راه می رفتیم، و تو هنوز کمی شک داشتی که بری دنبال فیزیک که اون همه دوستش داشتی یا اینکه به علاقه ای که مدتها بود پنهان کرده بودی برسی؟ و من بهت گفتم حتماً توی این ایتالیایی یک حکمتی هست که دو سال پیاپی هم اسم من دراومده و هم اسم تو. اونم توی یک دانشگاه. خدا می خواد یک چیزی به ما بگه. و روز بعدش تو برای ثبت نام رفتی؟

انگار همین دیروز بود که از راه دانشگاه من دنبال تو می آمدیم. تو را می دیدم که با پدیده و گلرخ و مریم و بچه های دیگه که اسمشون یادم نیست دور و ور تستا را گرفته بودید و ایتالیایی بلغور می کردید و  از در می آمدید بیرون. و من چقدر دلم می خواست می فهمیدم که چی میگید.

یادته اون موقعها که این همه نگهبان و پاسبان و حراست دم در هر دانشگاهی نگذاشته بودند و هزار و یک جور کارت نمی خواستند، گاه گداری همراهت می آمدم. و چقدر کیف می کردم از اینکه میدیدم خواهر کوچکم این قدر دست و پا داره و دوست و آشنا دور خودش جمع کرده.

از همون بچگی نگرانت بودم. هرچی بود خواهر کوچکترم بودی و احساس می کردم باید دائم ازت مراقبت کنم. آسانسور هتل هایت مشهد را یادته ؟ اگر تنها بودم شاید می ترسیدم. اما این حس که بزرگترم و باید ازت حفاظت کنم نگذاشت بترسم و راه حل برگشت به طبقه خودمون را سریع پیدا کردم ( حالا همش 4 سالم بود و تو هم دو ساله).

سرویس دبستانمون را یادته؟ همون که راننده اش علی آقا بود؟ یادت میاد وقتی کلاس اول بودی، یک بار گفتند گل سنگ را بمب گذاشتند و یک  مادر و بچه مردند؟ سارا را یادته که خونشون نزدیک ما بود؟ تا خبر رو شنید زد زیر گریه. تو هم ترسیدی و گریه می کردی؟ خدا می دونه چقدر چاخان کردم که من از خونه خبر دارم. همه حالشون خوبه و تو و سارا هم همه حرفهام را باور می کردید. حالا دل تو دل خودم نبود!

یادت می یاد چقدر با شاهرخ سر به سر من می گذاشتید؟ هرچند داد و بیدادم در می آمد اما عاشق این بازی "درگیری با فرنازتان" بودم.

نازنینم! این چند سال گذشته خیلی غصه خوردم. از اینکه می دیدم من و شاهرخ تونستیم درسمون را ادامه بدیم  و تو نتونستی ، خیلی ناراحت بودم. درسته که توی کار خیلی موفق بودی و به همه اونهایی که می گفتند زبان خوندن توی دانشگاه به چه دردی می خوره ثابت کردی که از بیخ و بن اشتباه می کنند، خوشحال بودم، اما بیشتر از اینها رو برات می خواستم.

پارسال وقتی که یک دفعه تصمیم گرفتی کنکور حقوق بدی، مطمئن بودم از پس کار بر میای. تمام اون شب و روزهایی که در بین ساعات به هم فشرده کاری ، ساعتی را خالی می کردی تا درس بخونی، تحسینت می کردم.

وقتی که جواب اولیه کنکور اومد و اون درصدهای عالی را زده بودی و رتبه از اون عالی تر گرفته بودی شک نداشتم که قبول میشی.

یادته اون روز را که با هم پای اینترنت نشستیم تا ببینیم کدوم دانشگاه قبول شدی؟ وقتی دیدم جلوی اسمت زده مردود شوکه شدم. با هیچ معیاری تو نباید مردود می شدی. اگر تو ناراحت شدی، من داغون شدم. می خواستم برم سازمان سنجش را به خاطر اجحافی که در حق تو و امثال تو کرده به آتش بکشم. هم من، و هم خودت می دونستیم که چرا قبول نشدی. به همون دلیلی که امسال سر کنکور کارشناسی صدایش  در اومد که نابرابری جنسیتی کرده اند. این رو اضافه کن به انواع مختلف سهمیه هایی که به خصوص تو رشته های انسانی اعمال میشه. معلوم بود که دیگه جایی برای تو باقی نمی مونه.

همون لحظه از خدا خواستم، که چنان موقعیتی را نصیبت کنه که خوشحال بشی از اینکه توی دانشگاههای ایران قبول نشدی.

اون موقع که از دانشگاه سی ینا باهات تماس گرفتند که حتماً باید سر کلاس تا اول فوریه حاضر بشی، خیالم راحت شد که  به اونجایی که لیاقتش را داشتی رسیدی. دانشگاه سی ینا کجا و دانشگاه تهران و علامه و امثالهم کجا؟! تفاوتی از زمین تا آسمان. تازه قشنگی ماجرا هم اینجاست که اینبار رشته ای برای فوق پذیرش گرفتی که از ته دل دوستش داری و نیاز اتحادیه اروپا است. رشته ای که خود اروپایی ها حسرت پذیرفته شدنش را می خورند.

همه اینها را نوشتم تا بدونی چقدر خوشحالم و چرا امروز ظهر که وضعیت ویزات معلوم می شد دل شوره گرفته بودم که مبادا ویزا ندهند.

اما همه اینها دلیل نمی شه که دلم برات تنگ نشه. اگر خودم را نگه داشتم برای این بود که به جای تو خوشحالم. هرچی باشه خواهر کوچکتری هستی که می بینم بزرگ شده و یک شیرزن شده. که کیف می کنم وقتی می بینم موفق میشی. که ته دلم غنج می زنه وقتی این اجانب ایطالی نشین شیفته و واله تو و سواد و شعور و معرفتت میشن.

اما دلم تنگ میشه واسه شهر کتاب رفتنامون. برای نارون رفتنمون. برای کیش میش و برزیل و کافه گالری رفتنمون. برای ولگردی هامون تو خیابون. واسه دیوونه بازیهامون وقتی از در و دیوار شهر عکس مینداختیم.

واسه اون موقعهایی که سختم بود یک جا زنگ بزنم و تو گوشی را می گرفتی و می گفتی بده من، کاری نداره.

واسه وقتهایی که عصبانی می شدیم و تو  توی ماشین داد می زدی که این چه وضعیه و من لبم را موقع رانندگی گاز می گرفتم و می گفتم جوش نزن.

واسه وقتهایی که یک راننده احمق خلاف می کرد و تو به جای من شیشه را می دادی پایین و سرش داد می زدی و منم رانندگیم را می کردم.

واسه آقا باقری رفتنهامون که می گفتیم این و اون را لازم داریم و وقتی می رفتیم از خرید کردن پشیمون میشدیم و دست خالی بیرون می اومدیم.

واسه هری پاتر خوندنهامون. که هر جلدش یک خاطره است. و من زودتر می خوندم و تو می آمدی التماسم می کردی که نگو آخرش چی میشه ولی سیریوس بلک می میره یا نه؟ یا دامبلدور زنده میشه؟ اسنیپ چی؟ و حیرون می موندم که نه به اون التماس که نگو و نه به این سوالها که ته ماجرا لو میره.

واسه کتاب خوندنهامون. از بادبادک باز تا کافه پیانو. بعضی وقتها هر دوتامون از یک کتاب خوشمون می آمد. بعضی وقتها تو از سبک یک کتاب تعریف می کردی و به نظر من مزخرف بود. بعضی وقتها هم عین کافه پیانو دوتایی می گفتیم عجب کتاب چرتی.

 اینا را نمی نویسم که ناراحتت کنم. فقط می خوام بگم هیچ کس به اندازه تو به من نزدیک نیست. که انگار یک روحیم در دو بدن. که خیلی دوستت دارم. که وقتی بری دیگه هم زبونی که بفهمه دارم راجع به چی حرف می زنم ندارم.  حتی کسی باهاش دعوا کنم و بدونم به دل نمی گیره و یک ساعت دیگه با هم آشتی هستیم هم ندارم.

حتی دیگه کسی هم نیست که از خپل (پیشی) و پسر(طوطی) بترسه و من هرهر بهش بخندم و برگرده بهم بگه " کوفت خنده نداره که!"

می دونم اینقدر کار دارم که به محض اینکه بری فرصت سر خاراندن نخواهم داشت. و خدا رحمت کنه اموات گراهام بل و ادیسون و مارکونی را که کل وسایل ارتباطی امروز زیر سر اکتشافات و اختراعات اونهاست و می تونیم دقیقه به دقیقه از حال هم خبر بگیریم.

قسمت میدم به همه لحظات خوشی که با هم بودیم، از فرصتی که نصیبت شده لذت ببر و از اونها استفاده کن.

باور کن، هیچ چیزی به اندازه موفقیت تو من را خوشحال نمی کنه. آخه تو نازنین منی. همون نازنین که ترک دوچرخه قناری سوارش می کردم و باهاش شوئیچی بازی می کردم ،وقتی خودت اولین بار تنهایی سوار سه چرخه شدی از ذوق زدگی نمی دونستم چی کار کنم. همون نازنینی که وقتی دیدم می تونه توی استخر بزرگه دلفین بدون تیوب بازو شنا کنه، اینقدر خوشحال شدم که دور استخر می دویدم و به همه دوستام پز می دادم که نازنین بالاخره توی استخر بزرگه شنا کرد. حالا انگار نه انگار که خودم از اول توی گودی شنا می کردم و توی شناهای چهارگانه همیشه برنده میشدم.   

من را ببخش اگر هر چه قدر سر پروژه  و دفاعم ترا اذیت کردم. خیلی وقت بود این را می خواستم بگم اما نمی شد. الان هم که دیگه وقت نیست. واسه همین می نویسم. تو حق داری هر چه قدر دلت می خواد سر پروژه ات  اذیتم کنی و غر بزنی و داد بزنی و بد اخلاقی کنی. قول میدم اصلا ناراحت نشم.

من را ببخش اگر این دو هفته اخیر نمی تونستم احساست را درک کنم و بفهمم چرا گریه می کنی و از دستت عصبانی میشدم. عصبانی میشدم که چرا وقتی به اون چه لیاقتش را داری رسیدی، به خاطر یک دوری مختصر که زود هم تا چشم به هم بزنی تموم میشه، بغض می کنی.

برو نازنینم. برو...

برو توی دریای آینده شیرجه بزن. شنا کن، جلو برو. یک جا نمون. یک جا موندن حق تو نیست، پژمرده ات می کنه. برو جلو. نترس. توی استخر بزرگه دلفین غرق نشدی. اینجا هم غرق نمی شی.

نگران من و شاهرخ و مامان و بابا هم نباش. ما هم شنا می کنیم. همه چیز به نوبت و وقت خودش پیش خواهد آمد.

سلام من را به آنا ماریا، مائورو، مارتا و گایا برسان. اگر استفانو را هم دیدی سلام گرم یاسی و دایجون اینها را برسون. به لیدا بگو اینجا همه دلشان تنگ شده و سراغش را می گیرند. ایشالا با آدریانو هم برنامه تحقیقاتی طرحمان را جور می کنم. سلام مخصوص مرا به لوری و آدریانو برسان. اگر فرصتی دست داد و ریتا و مری رو هم دیدی خیلی سلام برسون.

به همه دوستان ایتالیاییمان سلام برسان.شهره و سارا را ببوس. به سروش بگو فرناز مطمئنه که یک آینده روشنی داره و در وجودش یک مرد تاجر موفق بین المللی را می بینه. جدولهای جعفر را یادت نره بدی! 

خیلی زیاد نوشتم

اما ...

باید می نوشتم

می بوسمت

فرناز

 




نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم بهمن 1387 توسط فرناز

عمه خانم٬ عمه جان بزرگه مامان است. از همان پیرزنهای نورانی که هر چه سنشان بالاتر می رود به نورانیت صورتشان اضافه می شود. همان پیرزنهای شیرین و خوش زبانی که لفظ خیر دارند و محال است آه و ناله و نفرین کنند. همانهایی که دوست داری کنارشان بنشینی و آنها با زبان شیرنشان از جوانیشان بگویند و اینکه چطور شد آقای بچه هایشان را برای بار اول دیدند و مراسم ازدواجشان چطور بود و آن زمستانی که به قد یک کوه برف آمد چطور کرسی را گرم می کردند و تابستانها چطور می گذشت و از لا به لای صحبتهایشان صدای آب قنات و چهچه پرنده ها و بوی سیب گلاب را احساس کنی.

همان پیرزنهای ساده دلی که سادگی شان به سفیدی همان برف سپید کوهستان است. خلاصه کلام٬ از جنس همان مادربزرگ سریال عروسکی خونه مادریزرگه ( ساخته مرضیه برومند)! همان قدر عاشق مرغ و جوجه و خروس و گربه و آقا کلاغه.

یادم می یاد چند سال پیش توی بالکن حیاط خونه پدربزرگ نشسته بودیم و خروس همسایه می خواند. صحبت از این بود که خروسها چطوری می فهمند کی وقت فجر صادق شده تا بخونند.  به دنبال این بودیم که یک توضیح منطقی و علمی مثل ساعت بیولوژیک بدن پیدا کنیم. هیچ وقت یادم نمی ره که عمه خانم با همون لبخند شیرینش گفت:" آخه عمه جون قدیمها که ساعت نبود٬ تا ساعت بیولوژیکه٬ میولوژیکه چه می دونم همون ساعتی که شما می گید باشه. خدا بیامرزه بزرگترهای ما رو. اونا اعتقاد داشتند سحر که میشه درست سر سحر یک خروس که توی بهشته شروع می کنه به قوقولی کردن. حیوونها هم عین ما نیستند که به خاطر گناه چشم و گوششون بسته شده باشه. پاک پاک هستند. تمام خروسهای عالم صدای خروس بهشتی را می شنوند و همزمان با اون قوقولی قوقو می کنند و ثنای خدا را میگن و ما آدمها را هم صدا می کنند که خواب نمونیم نمازمون قضا بشه و پاشیم و بریم پی رزق و روزی حلال. آره عمه جون ! این زبون بسته ها از ما شنواترند."

امروز صبح که با صدای خروس لاری که دیشب آورده ایم بیدار شدم یاد حرف عمه خانم افتادم. شاید هزارجور توجیح علمی وجود داشته باشه که هر کدوم در نوع خودشان جالب هستند. اما من روایت عمه خانم و خروس بهشتی را بیشتر می پسندم. بعد از نماز پنجره را باز کردم و به صدای طبیعت گوش دادم. به بلبلی که در تاریکی سحر می خواند. به صدای تک غار اندک کلاغهای باقی مانده در شهر و به صدای گنجشکها که انگاری یک دفعه همه با هم از خواب بیدار شدند. گویی توی بهشت یک کلاغ٬ یک گنجشک و یک بلبل هست که به محض اینکه صبح سحر می خوانند همه کلاغها٬ گنجشکها٬ بلبلها جواب او را می دهند. درست مثل همان خروس بهشتی! 


لینک مرتبط: در رسای خروس




نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم بهمن 1387 توسط فرناز

در حال پرسه زنی و شکار صحنه های جالب شهر تهران با دوربینم بودم که در بین انواع و اقسام خدماتی که در شهر از سوی اصناف و مغازه داران به مردم ارائه می شود خدمات زیر توجهم را جلب کرد:

ساز و دهل




نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط فرناز
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه

Blog Skin