تبليغاتX
گاز نگیر
شمارنده





Powered by WebGozar

شبکه خبری صنایع غذایی ایران
گاز نگیر
از هر دری سخنی

بیست و نه اسفند ماهی که آخرین روز سال نباشد یعنی امروز.

یعنی اینکه 24 ساعت بیشتر برای خانه تکانی و کارهای شب عید فرصت داری.

و یعنی اینکه صبح اول صبح که بیدار می شوی رادیو را روشن کنی و بگذاری روی موج رادیو تهران و حال و هوای عید پیدا کنی با برنامه بازیخانه و یک دفعه هوس کنی گوشی را برداری و در مورد موضوع برنامه نظر بدهی:

" چرا امسال ننه سرما زودتر رفته؟

الف- اصلا دلش خواسته

ب- با عمو نوروز قهر کرده

ج- قول ازدواج به یک نفر دیگه یک جای دیگه دنیا داده

د- از دست گرونی شهر تهران فرار کرده

ه- دلیلش این بوده که...."

 زنگ زدم تا گزینه آخر را تکمیل کنم. بر خلاف همیشه که به سختی خط این جور برنامه ها آزاد میشه بعد از سه بار تماس موفق شدم.  اپراتور بعد از اینکه نظرم را ضبط کرد پرسید که دلم می خواه توی یکی از مسابقه های سرخ و آبی و یا اسم فامیل شرکت کنم؟

نمی دانستم مسابقه اول چطوری است؟ در نتیجه گفتم اسم فامیل شرکت می کنم.

 همه این اتفاقات ساعت 9 صبح افتاد. 9 و نیم صدایم را پخش کردند که اول اصلا نشناختم که این صدای من است و ساعت 11 زنگ زدند که برای مسابقه آماده باشم.

الکی الکی همگی ( من، مامان، باباجان، شاهرخ) هیجان زده شده بودیم. مامان اینها دور رادیو جمع شده بودند. رقیبم یک دختر 15 ساله بود که حرف گاف ( گ) به او افتاد که همه را جواب داد. مجری برنامه هم نامردی نکرد و به خاطر اختلاف سن به من قاف ( ق) را داد.

مجری: اسم؟

من: قلی!

 مجری: فامیل؟

من: قاسمی

 مجری: شهر؟

من: قائمشهر

 مجری: کشور؟

من: قرقیزستان

 مجری: میوه؟

من: قهوه!

مجری: مگه میشه؟

من: بله! قهوه هم اول به صورت میوه از درختش برداشت می شود و سپس روی آن فراوری انجام می شود و اون قهوه ای که ما می شناسیم تبدیل می شود..

مجری: قبول می کنیم

 مجری: گل؟

من: آآآآآ....قوزه پنبه؟

مجری: نداریم

من: گل از قاف والا سخته

مجری: بهتون زمان می دیم

 ( داخل خونه همه به تکاپو افتادند. قی قا قم قژ.....)

من: قاشقی؟

مجری: نه

من: اقلا خودتون بگید کنجکاو شدم بدونم چیه؟

مجری: اقاقیا که نیست! نه شوخی کردم گیاهی هست کوهستانی که 30 روز طول می کشه تا به گل بیاد و کلی در کوهستان باید بگردی تا پیداش کنی و اینجوری شروع می شه : قر...

من: نمی دونم چی بگم

 مجری: حیف شد. اطلاعات عمومی شما خیلی خوب بود

حالا این چند تا رو هم جواب بدید:رنگ؟

 من: قهوه ای

 مجری: حیوان؟

من: قاطر! قو هم میشه

 مجری: اشیا؟

من: قاشق

 خلاصه رقیب ما به علت نداشتن غلط برنده شد. البته جایزه ای در کار نبود.  حالا از صبح تا حالا ما هنوز داریم دنبال گلی می گردیم که با قاف شروع بشه.

شما می دونید کدوم گل هست که اول اسمش ق باشه؟

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 توسط فرناز

امسال جای نازنین و Leida شب چهارشنبه سوری خیلی خالیه!

یادش به خیر...

پارسال با نازنین و شاهرخ دنبال خرید و کارهای دم عید بودیم که یک دفعه دیدیم تو کوچه های زعفرانیه یک وانت پر از ترقه و فشفه پارک کرده . سریع ماشین را پارک کردیم و به سمت وانتی دویدیم. چه حالی داد خرید انواع و اقسام وسایل آتش بازی . فروشنده خیلی بدعنق بود و وقتی می دید ما کاربرد خیلی از وسایل را نمی دونم دائم نگاه عاقل اندر سفیه به ما و سایر مشتریهاش می انداخت. چقدر بعدش توی ماشین خندیدیم.

نازنین Leida را برای شب دعوت کرده بود منزل مادربزرگ.  Leida یک دختر جوان ایتالیایی است که در دانشگاه زبان و ادبیات فارسی خوانده  و از خود ما به آداب و رسوم ایرانیها آشناتر است و فارسی را خیلی شیرین و بدون لهجه صحبت می کند. خیلی خوشحال بود که از ویزایش آنقدر باقی مانده است که چهارشنبه سوری هم در ایران باشد.

جای همگی خالی...

آن شب در منزل مادربزرگ خیلی خوش گذشت. عکسهای زیر یادگار آن شب شاد و فراموش نشدنی است که Leida گرفته است:

( برای بزرگ شدن عکسها روی آن کلیک کنید)

 آتش بازی٬ چهارشنبه سوری ۱۳۸۶

نازنین و لیدا، چارشنبه سوری ۱۳۸۶

 

زردی من از تو

زردی من از تو٬ سرخی تو از من


پیوست: چند سالی هست که انواع و اقسام تلاشها از سوی اهالی ایرانی دنیای مجازی وب برای ثبت نوروز  در گوگل و یاهو و مراکز مشابه در حال انجام است. از طرف دیگر  هم  حال و هوای عید نوروز هم بدن چهارشنبه سوری ناقص می ماند. بد نیست تلاشی هم برای ثبت چهارشنبه سوری در گوگل و ...آغاز شود.

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 توسط فرناز

حرفم را پس میگیرم! شیرین تر از یک نوزاد چهارماهه یک نوزاد پنج ماهه است به خصوص وقتی که غلت می زنه و از خوشی قاه قاه می خنده


لینک مرتبط: شیرین ترین

 

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 توسط فرناز

مدتها بود که دلم می خواست غیر از عربی و انگلیسی زبان دیگری را هم یاد بگیرم. بین زبانهای مختلف به آلمانی علاقه خاصی داشتم. دنبال یک کلاس آلمانی خوب می گشتم که یکی از دوستانم گوته را پیشنهاد کرد. اما وقت گرفتن برای ثبت نام ترم اول گوته با توجه به کثرت داوطلبان کار مشکلی بود. به ناچار متوسل به همان دوستم شدم تا اسمم را وارد لیست انتظار کند.

مدتی گذشت و همچنان در لیست انتظار بودم و خبری هم از گوته نبود. سفر اول نازنین در پیش بود و با رفتن او نیاز بود تا شخص دیگری نیز در خانواده با ایتالیایی آشنا باشد. علاقه مند هم شده بودم و در کلاسهای مدرسه سفارت ثبت نام کردم و این آغاز آشنایی من با شخصیتی عجیب و فوق العاده به نام پرفسور امتو و روش اعجاب انگیزش برای آموزش زبانهای خارجی بود که خود داستان دیگری است.

هنوز هفته ای از شروع کلاسهای ایتالیایی نگذشته بود که دوستم تماس گرفت . گفت که ثبت نام گوته شروع شده و سه شنبه باید آنجا باشم. خوب یادم است که آنروز ماشین نداشتم و با تاکسی و پیاده راه افتادم. مبلغ ثبت نام حدود ۴۰ هزار تومان بود. بین راه به کانون زبان رسیدم و یادم آمد که آگهی دوره های آلمانی کانون را همان روز صبح در روزنامه دیده بودم. تصمیم گرفتم از روش تدریس و کتاب آموزشی آنها نیز آگاه شوم. به داخل ساختمان رفتم. از آلمانی و روشهای تدریسشان پرسیدم. همان موقع دختری هم برای فرانسه ثبت نام کرد.

فرانسه٬ ماری کوری٬ سوربن٬ ماه عسل مامان و بابا در پاریس٬ ویکتور هوگو ٬ بینوایان٬گوژپشت نتردام٬ آلبر کامو٬ بیگانه٬ ناپلئون و ...

ناگهان تمام این کلمات در ذهنم به رقص در آمد.

من نفر بعدی بودم که برای فرانسه ثبت نام کردم. نیمی از ۴۰ هزار تومان را بابت ثبت نام دادم و دیگر مسیرم را به سمت گوته ادامه ندادم.

فرانسه زبان زیبایی بود که قدرت کلمات را در آن احساس می کردی. یک جورایی شبیه فارسی خودمان که تمام احساست را می توانی بیان کنی و به نوعی دیگر شبیه عربی که کلماتش قدرت دارند. مثل فارسی دیکته بی قاعده و مثل عربی گرامر با قاعده دارد. حتی افعال بی قاعده در فرانسه قاعده دارد.

سه سال تمام از خواندنش لذت بردم و هیچ گاه پشیمان نشدم از آنکه با این زبان شگفت انگیز آشنا شده ام.

اما تقدیر شاید بر این است که باز به سمت آلمانی بازگردم. دو قرار مهم کاری یکی امروز بعد از ظهر و دیگری تا ۲۰ روز آینده هر دو با مدیران مهم آلمانی است. از هر طرف میروم به باز مسیر کار به آلمان ختم می شود. خوشبختانه آنقدر به انگلیسی مسلط هستم که مثل زبان مادری با آن صحبت کنم و آلمانها هم خوشبختانه انگلیسی فق العاده ای دارند. اما دانستن زبان آلمانی مطمئناْ می تواند تاثیر مثبتی بگذارد.

فکر کنم لازم شود تا مسیری را که تا نیمه رفته بودم این بار کامل تا گوته ادامه دهم.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 توسط فرناز
   سردرد


 

هیچی بدتر از یک سردرد سمج آن هم درست وقتی که یک عالم کار مفید و دوست داشتنی داری٬ نیست.

 

headache




نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 توسط فرناز

این روزها که تب شبکه های اجتماعی داغ است و با برداشته شدن ف.ی.ل.ت.ر شبکه facebook روز به روز بر کاربران ایرانی آن افزوده می شود ، لازم دیدم تا آخرین اخبار کرمهایی که به شبکه های اجتماعی و به خصوص facebook حمله کرده اند را بگذارم تا کاربران با احتیاط بیشتری با موارد مشکوک برخورد کرده و هوشیاری کاملتری در برابر این ویروسهای مجازی داشته باشند. اصل خبر متعلق به تاریخ 7 مارس 2009 ( 17 اسفند 1387) می باشد

"Koobface و دیگر کرمها به facebook حمله می کنند"

همچنان که facebook خود را برای کاربران روزافزون خود هر روز قابل اعتماد تر می سازد اما به نظر می رسد که سارقان اینترتی نیز شبانه روز مشغول فعالیت برای سرقت هویت دوستان، هواداران و مارکهایی هستند که از طریق شبکه های اجتماعی به یکدیگر لینک شده اند.

Facebook در طی هفته گذشته 5 تهدید امنیتی را گزارش کرده است. بنابر گزارشات Trend Micro چهار برنامه شوخی سعی در فریب کاربران برای افشا کردن نام و و رمز کاربری دارند. و نوع جدیدی از کرم Koobface درون سایت مشغول تاخت و تاز است و بر روی سیستم قربانیانی که بر روی یک ویدیوی دروغین یوتیوب کلیک می کنند، malware نصب می کند.

کرم Koobface بسیار خطرناک است که می تواند از طریق انواع malware بر روی سیستم کاربری که از سایتهای نامطمئن بازدید می کند، نصب شود. وقتی سارقان  malware را اجرا می کنند، به دنبال کوکیهایی که در شبکه های اجتماعی ساخته شده است، می گردد. آخرین نوع این کرم به facebook حمله کرده است، اما انواع قدیمی تر آن به Myspace نیز حمله برده بودند.

 عملکرد شریرانه Koobface

به محض اینکه که Koobface  کوکیهای شبکه اجتماعی را ردیابی کند  به جستجوی IPآدرسهای متناظر با دامنه های remote می پردازد و به محض اتصال٬ کاربر بدذات می تواند از راه دور دستوراتی را بر روی سیستم قربانی اجرا کند.

....همچنین با ردیابی دوستان قربانی بر روی شبکه اجتماعی یک پست HTTP برای سرور می فرستد.در واقع این کرم با فرستادن پیغامهایی به دوستان قربانی که حاوی لینکی از وبسایتهایی می باشد که در آن یک کپی از کرم قابلیت دانلود بر روی سیستم دوستان از همه جا بی خبر دارد ، آنها را نیز آلوده می کند.

Facebook با داشتن بیش از 175 میلیون کاربر هدف جذابی برای کرمها می باشد.

بسیاری از کاربران در مورد باز کردن پیوست ایمیلها و یا لینکهای درون ایمیلها بسیار با احتیاط عمل می کنند اما هیج کدام نسبت به ویدئوی ارسالی درون facebook از طرف یک دوست قابل اعتماد٬ مشکوک نمی شوند.

کرم Koobface ترکیبی  قدیمی و جدید است. جدید به این دلیل که به شبکه های اجتماعی حمله کند و قدیمی زیرا با codec جعلی که به یک ویدئوی  به ظاهر جالب لینک شده است کاربر را وادار به نصب malware می کند.

 توصیه های ایمنی:

1- همواره آنتی ویروس خود را به روز کنید

2- قبل از کلیک بر روی هر لینکی که از سوی دوستانتان آمده است دوباره تامل کنید.

3- هیچ وقت و هیچ گاه codec ها را از روی سایتهای نامطمئن به این هوس که یک صحنه خاص از یک شخصیت مشهور را ببینید، دانلود نکنید.

 


 لینک اصلی خبر

 




نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط فرناز

لبخند نوزاد

هومن در بخش نظرات نوشته است :"

"پست قبلیت در مورد بچه و بی بی جات بود لطفا بعد از این کمتر در باره این گلهای زندگی بنویس چرا که شاید یکی دلش بخواد و این دوره زمونه لامروت اجازه اهل و عیالدار شدن رو بهش نده ... یه زمانی یه برنامه طنز میداد تلویزیون، فکر کنم اسمش ساعت خوش بود این یوسف صیادی یا نصرا...رادش(درست یادم نیست)یکیشون شدید عشق بچه بود خلاصه بچه میدید حسابی حالش دگرگون میشد...یادت که اومد انشاالله... آره خلاصه اون موقع میخندیدم ولی حالا همه چی فرق کرده...فکر نمیکردم یه روز علاقه به نی نی جات پیدا کنم... پس نتیجه اخلاقی اینکه خواهر من! مردم آزاری نکن و این حس فقدان رو در خواننده این همه بیدار نکن آخه معصیت داره والله..."

در پس جملات به ظاهر شوخ و طنز  هومن حقیقتی نهفته است: نیاز انسان به فرزند

بعد از نیازهای اولیه هر فرد برای ادمه زندگی از قبیل گرسنگی و تشنگی بشر نیازهای دیگری هم دارد.

معمولا در همه کتابها از بزرگترین نیاز انسان خاکی تحت عنوان نیاز ج.ن.س.ی یاد می شود. اما من با این نظر مخالفم. این بزرگترین نیاز انسان نیست٬ بلکه یک مقدمه است برای برآورده شدن بزرگترین خواهش روحی انسان : داشتن فرزند

هومن از من خواسته است تا دیگر از بچه ها ننویسم

اما چطور ننویسم وقتی یک لبخند طفل شیرخوار تمام نگرانی ها و ناراحتیهایم را از بین می برد؟

زمانی که سر بر روی شانه ام می گذارد و صدای نفسش را می شنوم.

آنگاه که انگشتم را در مشتش می گیرد

و آن هنگام که با زبان بی زبانی آغون واغون و داد و فریاد می کند و می خندد؟

به نظر من مسیر تکامل انسان بدون فرزند ناقص می ماند:

ابتدا به موجودی ضعیف و بیچاره که به شدت به تو نیازمند است دل می بندی

بعد تمام وجود و زندگیت را وقف او می کنی. بعد از تولد نوزاد دیگر از خواب شیرین شبانه خبری نخواهد بود. دیگر هر زمان که بخواهی نمی توانی پاشنه کفشت را ور بکشی و هر جا که می خواهی بروی.

دیگر نمی توانی برای دل خودت خریدهای هوسانه بکنی و باید حساب دخل و خرجت را داشته باشی.

اما تو وقف شده ای و دل به همین لبخندها بسته ای.

کودکت بزرگ می شود و باید مواظب باشی تا این عزیزتر از جان را درست تربیت کنی و نگذاری علاقه بی حد و حصرت سبب لوس شدن او شود. و این نیروی روحی بزرگی را می طلبد.

سالها تو در نقش خدای کودکت بوده ای و او را از همه نظر مراقبت کرده ای. اما زمانی می رسد که باید قبول کنی او مستقل و صاحب رای شده است و دیگر  بایستی رهایش کنی. این یعنی دل کندن از با ارزشترین گوهر زندگیت. اینگونه روح تو صیقل می خورد و کامل می شود و رابطه قشنگ تری را با فرزند بزگ شده ات برقرار می کنی.

بنابراین هومن جان

اگر دل تو بچه می خواهد

اگر دل من برای نفس و خنده نوزاد ضعف می رود

این بنابر بزرگترین نیاز روحی ماست و نشان سلامت روانی ماست

اگر شرایط اقتصادی٬ اجتماعی و فرهنگی جامعه ما جلوی تشکیل خانواده را می گیرد

دلیل نمی شود تا این نیاز هم در روح ما از بین رفته باشد.

اما اینکه چه باید کرد؟

الله اعلم...




نوشته شده در تاريخ جمعه نهم اسفند 1387 توسط فرناز
   بهار


اگر هوا الان اینقدر بهاریه پس خود بهار که برسه هوا چطوری میشه؟

کلا نظم طبیعی انگار خورده به هم. امروز لاکی٬ یک ماه زودتر از خواب زمستونی بیدار شده  و از جای دنجی که برای زمستون درست کرده بود اومده بیرون.

هوا یک جوریه که انگار الان باید بری سیزده به در٬ نه اینکه خونه تکونی کنی. همون هوای چرت برانگیز بهاری! خلاصه با اینکه همه جای خونه را ریختیم به هم اصلا حال و هوای عید و نوروز به من دست نداده.

خلاصه اینکه از دست آب و هوا یک جورایی عصبانیم. آخه بهار باید بعد از سرمای استخوان سوز بیاد که بهار باشه و مزه بده. نه بعد از زمستونی که هر چه قدر هم زور زد بیشتر از ۴و ۵ روز برفی اونم از نوع نیم بندش نداشت.

یک کم حساب کتاب منطقی:

اگر به جای زمستون بهارداشتیم٬ پس تابستون میاد جای بهر.

به همین ترتیب پاییز جای تابستون

و در نتیجه از اول مهر زمستون شروع می شه

نتیجه گیری کلی:

۱- ما نصف راه را تا استرالیا طی کرده ایم.

۲- این طی مسیر برای ۷۰ میلیون ایرانی همزمان بوده است.

۳- بعید نیست که صفحات زیرین پوسته فلات ایران به سمت استرالیا حرکت کرده باشد، اما هنوز خودمان نفهمیده باشیم.

۴- با این سرعتی که پیش می رویم سال ۱۳۸۹ همگی به استرالیا می رسیم که از سرعت اخذ ویزای مهاجرت سریعتره

۵- احتمالا استرالیا هم به سمت نیم کره شمالی حرکت کرده است

۶- وسط راه حوالی اندونزی با استرالیا ملاقات می کنیم

 

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1387 توسط فرناز

 

یعنی شیرین تر از یک نوزاد کوچولوی چهار ماهه هم در دنیا چیز دیگه ای وجود داره؟

عکس تزیینی است




نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1387 توسط فرناز

angry face

 

angry

 

بدون شرح.............


پینوشت: دیروز اینقدر عصبانی بودم که نمی دانستم چه جوری خودم را خالی کنم.

حالا اینکه چرا عصبانی بودم بر میگرده به اتفاقی که دیروز توی دانشگاه افناده بود و نتونستم به کسی که کمک احتیاج داشت کمک کنم.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم اسفند 1387 توسط فرناز
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه

Blog Skin