آبانماه ۱۳۹۵
در را که باز می کنم دو قلوهای دو ساله می پرند تو بغلم. لپهایشان رو بوس می کنم. مریم شیرین زبانی می کند : "عمه جون* دودی* کجاست؟ "
محمد رضا می گوید : "عمه جون تاپشنم* قشنگه؟"
شاهرخ در حالی که ساک بچه ها دستش است خنده کنان خطاب به بچه ها می گوید : " مریم ! محمد رضا! چند دفعه بگم یکی یکی حرف بزنید. سر عمه را نبرید ها !!!" بعد به من می گوید": مطمئنی مزاحم نیستن ؟"
در حالی که کاپشن محمد رضا را در میارم می گویم :" حرف بی خود نزن! خودت می دونی که این دوتا نفسهای من هستند. شیرین چطوره؟"
- خوبه خدا را شکر. داشت چمدون را می بست. یک ساعت پیش دکتر عظیمی تماس گرفت. گفت تیم تحقیقاتی مغز و اعصاب موسسه نتیجه جوابهاشون را با مرکز کلورادو آمریکا و هانوفر آلمان تطبیق دادن و همه چیز خوب بوده.
خوشحال میشوم. این موسسه نذری بود که برای سلامت شاهرخ کرده بودیم. ابتدا با کمک به معدودی بیماران نیازمند که بیماریهای خاص داشتند شروع کردیم و یک دفعه سرمایه ای که برای این کار گذاشته بودیم برکت کرد و بیماران بیشتری را تحت پوشش قرار دادیم. از طرف دیگر هم اوضاع اقتصادی اجتماعی هم بعد از یک سری بالا پایین شدنهای اجتماعی رو به بهبود گذاشت و روابط بین الملل هم حسنه شد. همه اینها باعث شد که به فکر بیفتیم تا بخشی را هم برای کمک به توسعه علم پزشکی به صورت در اختیار گذاشتن اعتبارات و تسهیلات به اساس نامه موسسه اضافه کنیم. به شکرانه سلامت کامل شاهرخ اولین پروژه ای که در این قسمت کلید خورد مربوط به بیماریهای مغز و اعصاب بود. حالا نتیجه ۴ سال تلاش مستمر تیم تحقیقاتی به نتیجه رسیده بود.
می پرسم :" پروازتون ساعت چنده؟"
-" ۳ بعد از نیمه شب. ساعت ۲ با مترو حرکت می کنیم. از اون طرف هم نازنین میاد فرودگاه میلان دنبالمون. بعد یک قطار اکسپرس می گیریم میریم هانوفر دست جمعی."
-" دلت شور بچه ها را نزنه. خودم مراقبشون هستم. نیلوفر هم که می دونی چقدر عاشق دختر دایی و پسرداییش هست."
- " می دونم! راستی مامان و باباجان که از کرمان برگشتند بهشون بگو ۱۲ تا مورد تقاضای کمک جدید داریم که از نظر من همه واجد شرایط هستند"
وقتی کار موسسه روی غلطک افتاد تصمیم گرفتیم فقط روی تهران متمرکز نباشیم و امکانات مالی-درمانی را در اختیار شهرستانهای دیگر هم قرار بدهیم. این تصمیم باعث شد که خیرین سایر شهرستانها هم به ما بپیوندند و در کرمان که شناخته شده تر بودیم فعالیتمان گسترده تر شد. در آخرین جلسه ای که با خیرین استان کرمان داشتیم قرار بر این شد که بخشی از بیمارستان اصلی شهر کرمان را برای درمان بیماریهای خاص تجهیز کنیم .
حمایتی هم که دولت جدید از موسسات NGO مردمی انجام می دهد باعث شده است تا بتوانیم اعتبارات بین المللی برای داخل ایران جذب کنیم. نازنین مسئول بخش هماهنگی NGOهای بخش سلامت در اروپا با موسسه ما و برخی NGO دیگر در ایران شده است. سفر اخیر شاهرخ و همسرش به اروپا نیز در همین زمینه است.
مریم می گوید:" باباجون!فروتگاه* خیلی دوره؟"
می خندم و می گویم :" عمه جونم یک روزی فرودگاه خیلی دور بود."
شاهرخ اخمهایش در هم می رود :" اون روزها را یادم ننداز. وسط بیابون فرودگاه زده بودن تنها راه دسترسی هم با تاکسی بود. منم با اون حال خرابم جونم در می یومد توی اون راه لعنتیش که از یافت آباد و نواب می گذشت.وای وای وای ..."
می گویم :" خدا را شکر که اون روزها گذشت. عوضش حالا قدر عافیت را بیشتر از هر کس دیگه ای می دونیم. فکر می کنی برای سفره سبزمون بر می گردید ؟"
-" آره حتماً! مگه میشه نیایم. نازنین وگرنه کله همه مون را می کنه!"
سفره سبز نذر دیگه ای بود که برای سلامتی شاهرخ کرده بودیم . از همان روزی که جواب سلامت کاملش را از MRI گرفتیم هر سال این سفره را می اندازیم. به نیت ۵ تن و حضرت عباس. خیلی ها نذر این سفره ما می کنند و هر سال شلوغتر از سال قبل میشود.
دوباره زنگ در را می زنند. نیلوفر است که از پیش دبستانی برگشته است. با دیدن بچه ها و داییش از خوشی جیغ می کشد. شاهرخ نیلوفر را بغل می کند:" چطوری خوشگل دایی؟"
چای و بیسکوئیت می آورم. بچه ها با طوطی سرگرم بازی هستند. شاهرخ می گوید :" خوشحالم اون روزهای سخت گذشت. دلم می خواد کل خاطرات تلخی رو که از خرداد ۸۸ شروع شده بود را از تو ذهنم پاک کنم. "
می گویم :" موافقم. اما یک خاطره هست که اون را نباید پاکش کنی"
-" کدوم؟"
- " همون که آبان ماه بود. به خاطر قرصها یک کم گیج و خسته بودی. مامان داشت می گفت ایشالا انرژی که گرفتی و ازدواج کردی و محمدرضات به دنیا اومد همه این چیزا یادت میره. بعد من گفتم اسم پسرش را که انتخاب کردید دخترش را چی بزاریم..."
شاهرخ لبخند می زند:" آره یادم اومد. گفتم مریم. چون عاشق داستان تولد حضرت مریم بودم..."
می گویم:" اون موقع که اسم دخترت را انتخاب کردی خودت نفهمیدی که چه امیدی به ما دادی. این خاطره را اصلا پاک نکن"
مریم زیر چشمی ما را نگاه می کند. خنده ام می گیرید. مطمئنم فهمیده است که راجع به او صحبت می کنیم. بغلش می کنم و یک بوسه آبدار از لپهایش می گیرم.
* دودی: طوطی
*تاپشن: کاپشن
*فروتگاه: فرودگاه
۱- از اهم واجبات است ترک مراوده با کسانی که فاز منفی می دهند و تقویت دوستی با کسانی که سر تا پا فاز مثبت هستند.
در عرض یک ساعت با دو نفر صحبت کردم که اولی به جز آنکه نحسی با خود بیاورد و اطراف خود را با غبار منفی گرایی پر کند هنر دیگری نداشت و خوشبختانه نفر دوم که بلافاصله با او صحبت کردم با فرستادن امواج مثبت و صحبتهای امید بخش و خنده های شادش و حرفهای منطقی اش بیشتر این غبار منفی را زدود.
۲- از قدیم گفته اند سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.
مدتی هست که شبها شعارهای سبز بر روی دیوار نقش می بندد و بعد توسط عوامل شهرداری سفید می شود اما متاسفانه امروز دیدم که برخی شعارهای سبز را دستکاری کرده و آنها را تبدیل به عبارات سخیف و بی مایه و توهین آمیز می کنند که نه تنها بر دل نمی نشیند بلکه اسباب انزجار را فراهم می کند. در این دعوا بی گمان آنکه سخنش متین تر و مودب تر است کلامش نافذتر و مقبولتر خواهد بود.
۳- دفعه پیش بخشی از شعر باران گلچین گیلانی را که در کتاب فارسی چهارم دبستانمان بود گذاشتم. اصل شعر کاملتر و زیباتر از متن کتاب درسیمان است. برای کسانی که علاقه دارند ترانه کامل را در ادامه مطلب گذاشته ام.
ادامه مطلب
بارون دیروز خیلی به ما چسبید. نازنین تا جند روز دیگه باید برگرده و یک سری خرید داشت که حتما باید انجام می شد. به همین خاطر تصمیم گرفتیم بعد از ظهر بریم شهروند فرمانیه. از شاهرخ پرسیدیم با ما میاد یا نه ؟ گفت اگه فقط شهروند میریم آره!
من و نازنین کلی ذوق کردیم. توی راه که بودیم نم نم بارون شروع شد. هوای قشنگی بود. درون شهروند که بودیم صدای غرش رعد و برق را می شنیدیم. خوشبختانه خلوت بود و راحت بیشتر لوازمی که نازنین لازم داشت را پیدا کردیم. شاهرخ که هنوز در دوران نقاهت و درمان به سر میبره زود خسته میشه. واسه همین زودتر کارمون را تموم کردیم که برگردیم. وقتی بیرون آمدیم که سوار ماشین بشیم عین سیل بارون می آمد.
حتی شاهرخ هم سر حال اومده بود. سه تایی می خندیدیم. این بارون اگر برای همه قشنگ بود برای ما معنای خاص باشکوهی داشت. از ته دل لبخند می زدم. شاهرخ با همه خستگیش ازم خواست که به جای اینکه مستقیم برم راه را دور کنم و بندازم توی نیاوران تا بیشتر کیف کنیم.
وقتی برگشتیم خونه شاهرخ حسابی خسته بود و بلافاصله خوابش برد.
من و نازنین احساس خیلی خوبی داشتیم. این باران تنها یک باران ساده پاییزی نبود. یک دنیا معنا و مفهوم درون هر قطره حیات بخش آن نهفته بود.
باز باران با ترانه
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلای گیلان
....
...
می شنیدم از پرنده
از لب باد وزنده
زارهای زندگانی
درسهای جاودانی
" بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره
خواه روشن
هست زیبا
هست زیبا
هست زیبا"


