![]() |
![]() |
|
| از هر دری سخنی |
|
دوشنبه زنگ ششم بابا لنگ دراز عزیز ان شا الله ، شما آن اعانه دهنده ای نیستید که روی قورباغه نشست؟ میگفتند آن قورباغه زیر تنه آن آقا بامبی صدا کرد و ترکید در این صورت حتماً یک نفر چاق تر از شما بوده است. یادتان هست در موسسه جان گریر نزدیک پنجره های رختشویخانه سوراخهایی بود که روی آنها چهارچوب مشبک بود؟ هر سال بهار که فصل قورباغه است تعداد زیادی قورباغه جمع می کردیم و می گذاشتیم توی آن سوراخها، گاهی هم می پریدند بیرون و می افتادند توی رختشویخانه و روزهای رختشویی باعث جار و جنجال و سر و صدا می شدند و برای این کار ما را شدیداً تنبیه می کردند ولی با تمام جلوگیریها قورباغه ها را جمع می کردیم. تا یک روزی... سرتان را با شرح جزئیات درد نمی آورم... خلاصه نمی دانم چطور شد ( خدا دانا است ) که یکی از چاق ترین، آبدارترین و بزرگترین قورباغه ها روی یکی از آن مبلهای چرمی بزرگ در اتاق هیئت مدیره پیدا شد و آن روز بعد از ظهر در کمیسیون ... ولی چرا بنویسم ؟ شما خودتان آنجا بودید و بقیه را به خاطر دارید. نمی دانم چرا ناگهان این چیزها به خاطرم آمد. جز اینکه بهار است و پیدا شدن قورباغه این خاطرات را در من بیدار کرده است. تنها عاملی که مانع از قورباغه من می شود این است که در اینجا هیچ قانونی جمع کردن قورباغه را منع نکرده است. ارادتمند جودی آبوت از کتاب " بابا لنگ دراز"، نوشته جین وبستر، ترجمه میمنت دانا ، چاپ هشتم 1374 انتشارات صفی علیشاه، صفحه 49 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:47 توسط فرناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی شیمی هستم
زندگی را با همه خوشیها و سختیهاش دوست دارم چون فرصت قشنگی هست که برای یک بار در اختیار دارم و می خوام ازش استفاده کنم بنابراین دوست دارم از اتفاقات کوچک و جالبی که هر روز در اطراف ما رخ می دهد بنویسم |
|
RSS
|