تبليغاتX
گاز نگیر
شمارنده





Powered by WebGozar

شبکه خبری صنایع غذایی ایران
گاز نگیر
از هر دری سخنی

نوشتن برای خودش حال و هوای خاصی می خواد. این حال و هوا با روحیات هر شخصی متفاوته.

من نویسنده قهار و حرفه ای نیستم. توی این وبلاگ فقط بعضی از چیزایی را که در دفتر خاطرات خصوصیم می نوشتم و فکر می کردم شاید برای بقیه هم جالب باشه می نویسم. چند بار تصمیم گرفتم اسباب کشی کنم و برم توی بلاگر . اما هر بار به دلیلی منصرف شدم. اوایل به خاطر اینکه هنوز شور و شوقی بر ای پیشرفت تمام جنبه های علمی کشورم داشتم و با خودم می گفتم هر چی باشه اینجا رو یک سری بر و بچه های ایرانی هم سن و سال خودم راه انداختم و حداقل کمکی که بهشون می تونم بکنم اینه که همین جا بمونم. بعدها به محیط بلاگفا دل بستم و بعد بهش عادت کردم و بعدتر از همه این صفحه و " گاز نگیر" دیگه شده بود خونه دومم . خونه شخصی خودم که هر جور می خواستم دکورش را عوض می کردم و یک جورایی هم وبلاگ عین بچه آدم میشه.

الان هم دلم نمی یاد درش را تخته کنم. تمام خاطرات خوش و خوب و بعضا بد ۵ سال گذشته ام اینجاست. بعضی وقتها هم هوس می کنم بازم اینجا بنویسم.

اما از حال و هوای نوشتن می گفتم. شاید بد نباشه به سبک یکی از اون بازیهای قدیمی وبلاگی یک اعترافی اینجا بکنم:

من آدمی هستم که وقتی مشکلی پیش بیاد به جای اینکه دنبال گوشی واسه درد و دل بگردم و حرف بزنم به قول معروف توی خودم می رم و سکوت پیشه می کنم تا سر و صدای قضیه زودتر بخوابه یا اوضاع آرومتر بشه و سر آرامش بتونم تصمیم بگیرم. اگر اینجا بعد از اون سکوت دو ماهه یک دفعه سر قضیه برادرم حرف زدم برای این بود که فشارش خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی بود که بتونم تحمل کنم. یعنی به عبارتی اینجا فریاد زدم.

به هر حال الان اوضاع احوال جوریه که بازم نمی تونم حرف بزنم. اینجور وقتها بیشتر می خونم تا اینکه بنویسم. خوندن هم نه اینکه فکر کنی تاریخ جنگهای ۱۰۰۰ ساله ایران و روم یا ادبیات روسیه یا کتابهای فلسفی عرفانی را بخونم ها ! نه ...

فقط یک چیزی می خونم که ذهنم آزاد بشه و یادم بره دور و برم چه خبره. کتابهایی مثل ۱۰۱ راه برای ذله کردن پدر  مادرها  و معلمها... ماجراهای هرکول پوارو... ماجراهای باشگاه دانشمندان دیوانه...بابالنگ دراز ...ماتیلدا... شوهر مدرسه ای  و خلاصه هر کتابی که همه چیز هست به جز جدی و توش از یاس و نا امیدی و فلسفه بافی های پوچ گرایانه خبری نباشه. این روزها همش دور و ور بخش کتابهای نوجوانان شهر کتاب پرسه می زنم. جایی که یادم میره چند سالمه و حال و هوای روزهایی را برام زنده می کنه که دنبال ماجراجویی بودم و هیچ مشکلی لاینحل به نظر نمی رسید.

اما در مورد برادرم ...

ناشکریه اگر بگم اوضاع هنوز خوب نیست و دروغه اگر بگم مشکل حل دیگه حل شده. واقعیت اینه که آزمایشها نشون داد که مشکل برادرم بر خلاف اون چیزی که اولش به ما گفته بودند که بدترین حالت ممکن است در واقع بهترین حالت بود و درمانش هم به راحت ترین شیوه قابل انجام است و نام اون بیماری که نباید اسمش را برد را هم پرفسورها از روی بیماری برداشتند و میگن اصلا اون جوری نیست. یک توده ساده است که فقط بدجایی در اومده بوده.

اما به هر حال تازه  در آغاز راه درمانیم که مسلما راه زمان بر و طولانی خواهد بود و تا زمانی که همه چیز به حالت نرمال و اولیه بر نگرده نمی تونم بگم اوضاع ۱۰۰٪ روبراهه. ولی خوب الحمدالله الان ۹۰٪ روبراهه.

حالا این همه صغری کبری چیدم که بگم ممکنه مدتها چیزی ننویسم چون حسش را هنوز ندارم. شاید هم دیدی هفته دیگه نوشتم.نمی دونم...

 اما هر روز به اینجا سر می زنم و کامنتها را می خونم. به خصوص طی ۳ ماه گذشته خیلی از کامنتها واقعا دلگرم کننده بود.

فقط یک مطلب دیگه مونده:

من اینجا دوستای خوبی پیدا کردم که نشون دادند بر خلاف نظریه نمام منفی بافان در دنیای مجازی هم دوستی های واقعی می تونه شکل بگیره.

دوست آن باشد که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی

به خصوص اون دوستایی که از راه دور در اوج ناراحتی من تماس گرفتند و شنیدن صداشون و همدردیشون و کمکهای فکری که دادند خیلی کمک بزرگی بود و خودشون می دونند من چه کسانی را می گویم. و یا حتی کسانی که با گذاشتن پست در وبلاگشون یا پیغامهای خصوصی و عمومی حتی شده یک همدردی ساده کردند. از همه ممنون

می دونم خیلی ها هم کامنت ندادند اما پیگیر بودند و برای سلامتی برادرم دعا کرده بودند.

برای همه شما عزیزان از خدا فقط و فقط آرزوی سلامتی می کنم.

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط فرناز
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه

Blog Skin