تبليغاتX
گاز نگیر
شمارنده





Powered by WebGozar

شبکه خبری صنایع غذایی ایران
گاز نگیر
از هر دری سخنی
   باران


بارون دیروز خیلی به ما چسبید. نازنین تا جند روز دیگه باید برگرده و یک سری خرید داشت که حتما باید انجام می شد. به همین خاطر تصمیم گرفتیم بعد از ظهر بریم شهروند فرمانیه. از شاهرخ پرسیدیم با ما میاد یا نه ؟ گفت اگه فقط شهروند میریم آره!

من و نازنین کلی ذوق کردیم. توی راه که بودیم نم نم بارون شروع شد. هوای قشنگی بود. درون شهروند که بودیم صدای غرش رعد و برق را می شنیدیم. خوشبختانه خلوت بود و راحت بیشتر لوازمی که نازنین لازم داشت را پیدا کردیم. شاهرخ که هنوز در دوران نقاهت و درمان به سر میبره زود خسته میشه. واسه همین زودتر کارمون را تموم کردیم که برگردیم. وقتی بیرون آمدیم که سوار ماشین بشیم عین سیل بارون می آمد.

حتی شاهرخ هم سر حال اومده بود. سه تایی می خندیدیم. این بارون اگر برای همه قشنگ بود برای ما معنای خاص باشکوهی داشت. از ته دل لبخند می زدم. شاهرخ با همه خستگیش ازم خواست که به جای اینکه مستقیم برم راه را دور کنم و  بندازم توی نیاوران تا بیشتر کیف کنیم.

وقتی برگشتیم خونه شاهرخ حسابی خسته بود و بلافاصله خوابش برد. 

من و نازنین احساس خیلی خوبی داشتیم. این باران تنها یک باران ساده پاییزی نبود. یک دنیا معنا و مفهوم درون هر قطره حیات بخش آن نهفته بود.

rain

باز باران با ترانه

با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگلای گیلان

....

...

می شنیدم از پرنده

از لب باد وزنده

زارهای زندگانی

درسهای جاودانی

" بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره

خواه روشن

هست زیبا

هست زیبا

هست زیبا" 

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط فرناز
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه

Blog Skin