|
گاز نگیر
از هر دری سخنی
|
ساعت 6 صبح تلفن زنگ می خوره . تنها حدسی که می زنم این هست که تلفن راه دور از ینگه دنیا باشه. مامان گوشی را برداشته : " سلام، حسین آقا شمایی؟ ....چی شده؟... آره آره حتما بیارش، ما بیداریم.... الان خودمم میام." حسین آقا همسایه ساختمان روبرو است. همسر جوانش تقریبا پا به ماه بود. تا مامان گوشی را گذاشت پرسیدم :" سوسن دردشه ؟ زود نیست الان، نباید دو سه هفته دیگه وقتش میشد؟ " - " آره دردش شروع شده ، پریشب که دیدمش چشماش دو دو میزد، بچه داره زود میاد ، الان ملیکا را میارن اینجا، ماشین گرفتن برن بیمارستان. طفلک از درد جیغ می کشید. " ملیکا تا از در اومد تو ، دوید طرفم : " فرناز، بچه داره میفته، مامان داد می زنه بچه ام افتاد، واسه همین من امروز نمیرم مدرسه !!" بغلش می کنم می گم :" خوش به حالت، خواهرت داره به دنیا میاد، مامانت هم حالش خوب میشه، با یک نینی دوست داشتنی بر می گرده خونه " کار روزگار، امروز باید یک ساعت زودتر هم برم سر کار. دل تو دلم نیست برای مادر و نوزاد. ساعت 10 مامان زنگ می زنه :" نینی به دنیا آمد. مادر و بچه هر دو تا حالشون خوبه ". از خوشحالی گریه ام می گیره. خداییش هیجان غیر مترقبه بودن زایمان طبیعی یک چیز دیگه است. کوچولو به دنیا خوش اومدی . امیدوارم آینده برای تو و خواهرت روشن و پرامید و شاد باشه. 30 بهمن تا الان دو تا خبر خوب دیگه هم داشته : - طلسم دفاع الهه عزیز ، امروز شکست و خانم دکتر دفاع کرد و یک شیرینی ما افتادیم ! - همین الان از خونه زنگ زدند که بالاخره متروی تجریش افتتاح شد و این یعنی رفت و آمد آسانتر و سریعتر و کم دردسر تر من از خونه به سر کار و بر عکس ! @ چند ساعت بعد : عجب ایستگاه بزرگ و گودی! فکر کنم عمیق ترین ایستگاه باشه، 5 سری پله برقی بزرگ تا سطح زمین می خوره. 10 دقیقه بیشتر طول کشید تا برسم سطح زمین. @@ چند ساعت بعد تر: از خستگی داشتم از پا می افتادم. یکی از فامیلهای دوست داشتنیبمون زنگ زد که بیان دنبال من و مامان شام بریم بیرون. قبول کردیم. رفتیم الیزه. خیلی خوش گذشت. خیلی هم خوشمزه بود. * در مورد پست دیشب باید بگم که دم غروب برخی آدمها میان و بعضی حرفهای صقیل را به ما می زنند و بار مصیبت را برامون سنگینتر می کنند و به ناچار باز هم مجبور میشم محکم و منطقی جواب بدم و بیشتر از هر وقت دیگه جای خالی شاهرخ و پدرم و تاثیر مثبتشون را توی زندگی احساس می کنم و در نتیجه سه تایی تا صبح بدخواب میشیم و کابوس می بینیم. ** یک مقدار اسامی را توی پستم عوض کردم. [ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 9:39 ] [ فرناز ]
[ ]
|
|