<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گاز نگیر</title>
<link>http://farab22.blogfa.com/</link>
<description>از هر دری سخنی </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 27 Nov 2009 20:41:57 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شب عید و 5 کانال تلویزیون</title>
<link>http://farab22.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;پای تلویزیون نشسته ایم. شب عید قربان است. شاهرخ می گوید بزن ببینیم تلویزیون ایران شب عیدی چه دارد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کانال 1: یک برنامه گفتگوی دو نفره کسل کننده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کانال 2: یک کودک 10 ساله داره واسه یک خدا بیامرزی فاتحه می خونه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کانال 3: کارشناسان در مورد مسابقه والیبال نظر می دهند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کانال4: برنامه خاصی نداره &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کانال 5: تخت بیمارستان. یک بچه زخم و زیلی افتاده رو تخت. سرم وصله. یک زن چادری با قیافه غم زده بالا سر تخت بچه نشسته&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاهرخ ناراحت بر میگرده میگه اینها نباید حق داشته باشن اینقدر راحت بیمارستان و مریضی نشون بدن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از خیر تلویزیون خودمون می گذریم و می زنیم کانالهای عربی. حداقل برنامه های آنها حال و هوای عید رو داره. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 20:41:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farab22&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>farab22</dc:creator>
<guid>http://farab22.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی ربط</title>
<link>http://farab22.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>وقتی حوصله ام سر میره وبگردی می کنم. وبلاگهای تصادفی را باز می کنم که شاید فقط همون یکبار بخونمشون. توی همین وبگردی ها به سایت زیر رسیدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://persian-speedtest.10-fast-fingers.com/&quot;&gt;http://persian-speedtest.10-fast-fingers.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که سرعت تایپ فارسی و لاتین شما را محاسبه می کند. ظاهرا من با همه ادعایم تایپیست خوبی نیستم!!! بد نیست شما هم خودتان را امتحان کنید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 08:17:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farab22&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>farab22</dc:creator>
<guid>http://farab22.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مریم و محمد رضا</title>
<link>http://farab22.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>آبانماه ۱۳۹۵ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در را که باز می کنم دو قلوهای دو ساله می پرند تو بغلم. لپهایشان رو بوس می کنم. مریم شیرین زبانی می کند : &quot;عمه جون* دودی* کجاست؟ &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محمد رضا می گوید : &quot;عمه جون تاپشنم* قشنگه؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاهرخ در حالی که ساک بچه ها دستش است خنده کنان خطاب به بچه ها می گوید : &quot; مریم ! محمد رضا! چند دفعه بگم یکی یکی حرف بزنید. سر عمه را نبرید ها !!!&quot; بعد به من می گوید&quot;: مطمئنی مزاحم نیستن ؟&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در حالی که کاپشن محمد رضا را در میارم می گویم :&quot; حرف بی خود نزن! خودت می دونی که این دوتا نفسهای من هستند. شیرین چطوره؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خوبه خدا را شکر. داشت چمدون را می بست. یک ساعت پیش دکتر عظیمی تماس گرفت. گفت تیم تحقیقاتی مغز و اعصاب موسسه نتیجه جوابهاشون را با مرکز کلورادو آمریکا و هانوفر آلمان تطبیق دادن و همه چیز خوب بوده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;خوشحال میشوم. این موسسه نذری بود که برای سلامت شاهرخ کرده بودیم. ابتدا با کمک به معدودی بیماران نیازمند که بیماریهای خاص داشتند شروع کردیم و یک دفعه سرمایه ای که برای این کار گذاشته بودیم برکت کرد و بیماران بیشتری را تحت پوشش قرار دادیم. از طرف دیگر هم اوضاع اقتصادی اجتماعی هم بعد از یک سری بالا پایین شدنهای اجتماعی رو به بهبود گذاشت و روابط بین الملل هم حسنه شد. همه اینها باعث شد که به فکر بیفتیم تا بخشی را هم برای کمک به توسعه علم پزشکی به صورت در اختیار گذاشتن اعتبارات و تسهیلات به اساس نامه موسسه اضافه کنیم. به شکرانه سلامت کامل شاهرخ اولین پروژه ای که در این قسمت کلید خورد مربوط به بیماریهای مغز و اعصاب بود. حالا نتیجه ۴ سال تلاش مستمر تیم تحقیقاتی به نتیجه رسیده بود. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می پرسم :&quot; پروازتون ساعت چنده؟&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot; ۳ بعد از نیمه شب. ساعت ۲ با مترو حرکت می کنیم. از اون طرف هم نازنین میاد فرودگاه میلان دنبالمون. بعد یک قطار اکسپرس می گیریم میریم هانوفر دست جمعی.&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot; دلت شور بچه ها را نزنه. خودم مراقبشون هستم. نیلوفر هم که می دونی چقدر عاشق دختر دایی و پسرداییش هست.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot; می دونم! راستی مامان و باباجان که از کرمان برگشتند بهشون بگو ۱۲ تا مورد تقاضای کمک جدید داریم که از نظر من همه واجد شرایط هستند&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;وقتی کار موسسه روی غلطک افتاد تصمیم گرفتیم فقط روی تهران متمرکز نباشیم و امکانات مالی-درمانی را در اختیار شهرستانهای دیگر هم قرار بدهیم. این تصمیم باعث شد که خیرین سایر شهرستانها هم به ما بپیوندند و در کرمان که شناخته شده تر بودیم فعالیتمان گسترده تر شد. در آخرین جلسه ای که با خیرین استان کرمان داشتیم قرار بر این شد که بخشی از بیمارستان اصلی شهر کرمان را برای درمان بیماریهای خاص تجهیز کنیم . &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;حمایتی هم که دولت جدید از موسسات NGO مردمی انجام می دهد باعث شده است تا بتوانیم اعتبارات بین المللی برای داخل ایران جذب کنیم. نازنین مسئول بخش هماهنگی NGOهای بخش سلامت در اروپا با موسسه ما و برخی NGO دیگر در ایران شده است. سفر اخیر شاهرخ و همسرش به اروپا نیز در همین زمینه است. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مریم می گوید:&quot; باباجون!فروتگاه* خیلی دوره؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خندم و می گویم :&quot; عمه جونم یک روزی فرودگاه خیلی دور بود.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاهرخ اخمهایش در هم می رود :&quot; اون روزها را یادم ننداز. وسط بیابون فرودگاه زده بودن تنها راه دسترسی هم با تاکسی بود. منم با اون حال خرابم جونم در می یومد توی اون راه لعنتیش که از یافت آباد و نواب می گذشت.وای وای وای ...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویم :&quot; خدا را شکر که اون روزها گذشت. عوضش حالا قدر عافیت را بیشتر از هر کس دیگه ای می دونیم. فکر می کنی برای سفره سبزمون بر می گردید ؟&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot; آره حتماً! مگه میشه نیایم. نازنین وگرنه کله همه مون را می کنه!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;سفره سبز نذر دیگه ای بود که برای سلامتی شاهرخ کرده بودیم . از همان روزی که جواب سلامت کاملش را از MRI گرفتیم هر سال این سفره را می اندازیم. به نیت ۵ تن و حضرت عباس. خیلی ها نذر این سفره ما می کنند و هر سال شلوغتر از سال قبل میشود. &lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره زنگ در را می زنند. نیلوفر است که از پیش دبستانی برگشته است. با دیدن بچه ها و داییش از خوشی جیغ می کشد. شاهرخ نیلوفر را بغل می کند:&quot; چطوری خوشگل دایی؟&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چای و بیسکوئیت می آورم. بچه ها با طوطی سرگرم بازی هستند. شاهرخ می گوید :&quot; خوشحالم اون روزهای سخت گذشت. دلم می خواد کل خاطرات تلخی رو که از خرداد ۸۸ شروع شده بود را از تو ذهنم پاک کنم. &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویم :&quot; موافقم. اما یک خاطره هست که اون را نباید پاکش کنی&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot; کدوم؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot; همون که آبان ماه بود. به خاطر قرصها یک کم گیج و خسته بودی. مامان داشت می گفت ایشالا انرژی که گرفتی و ازدواج کردی و محمدرضات به دنیا اومد همه این چیزا یادت میره. بعد من گفتم اسم پسرش را که انتخاب کردید دخترش را چی بزاریم...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاهرخ لبخند می زند:&quot; آره یادم اومد. گفتم مریم. چون عاشق داستان تولد حضرت مریم بودم...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویم:&quot; اون موقع که اسم دخترت را انتخاب کردی خودت نفهمیدی که چه امیدی به ما دادی. این خاطره را اصلا پاک نکن&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مریم زیر چشمی ما را نگاه می کند. خنده ام می گیرید. مطمئنم فهمیده است که راجع به او صحبت می کنیم. بغلش می کنم و یک بوسه آبدار از لپهایش می گیرم.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* دودی: طوطی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*تاپشن: کاپشن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*فروتگاه: فرودگاه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 19:50:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farab22&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>farab22</dc:creator>
<guid>http://farab22.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نکته ها</title>
<link>http://farab22.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>۱- &lt;STRONG&gt;از اهم واجبات است ترک مراوده با کسانی که فاز منفی می دهند و تقویت دوستی با کسانی که سر تا پا فاز مثبت هستند.&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در عرض یک ساعت با دو نفر صحبت کردم که اولی به جز آنکه نحسی با خود بیاورد و اطراف خود را با غبار منفی گرایی پر کند هنر دیگری نداشت و خوشبختانه نفر دوم که بلافاصله با او صحبت کردم با فرستادن امواج مثبت و صحبتهای امید بخش و خنده های شادش و حرفهای منطقی اش بیشتر این غبار منفی را زدود&lt;STRONG&gt;.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;۲- از قدیم گفته اند سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتی هست که شبها شعارهای سبز بر روی دیوار نقش می بندد و بعد توسط عوامل شهرداری سفید می شود اما متاسفانه امروز دیدم که برخی شعارهای سبز را دستکاری کرده و آنها را تبدیل به عبارات سخیف و بی مایه و توهین آمیز می کنند که نه تنها بر دل نمی نشیند بلکه اسباب انزجار را فراهم می کند. در این دعوا بی گمان آنکه سخنش متین تر و مودب تر است کلامش نافذتر و مقبولتر خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- دفعه پیش بخشی از شعر باران گلچین گیلانی را که در کتاب فارسی چهارم دبستانمان بود گذاشتم. اصل شعر کاملتر و زیباتر از متن کتاب درسیمان است. برای کسانی که علاقه دارند ترانه کامل را در ادامه مطلب گذاشته ام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 10:01:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farab22&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>farab22</dc:creator>
<guid>http://farab22.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باران</title>
<link>http://farab22.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بارون دیروز خیلی به ما چسبید. نازنین تا جند روز دیگه باید برگرده و یک سری خرید داشت که حتما باید انجام می شد. به همین خاطر تصمیم گرفتیم بعد از ظهر بریم شهروند فرمانیه. از شاهرخ پرسیدیم با ما میاد یا نه ؟ گفت اگه فقط شهروند میریم آره! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و نازنین کلی ذوق کردیم. توی راه که بودیم نم نم بارون شروع شد. هوای قشنگی بود. درون شهروند که بودیم صدای غرش رعد و برق را می شنیدیم. خوشبختانه خلوت بود و راحت بیشتر لوازمی که نازنین لازم داشت را پیدا کردیم. شاهرخ که هنوز در دوران نقاهت و درمان به سر میبره زود خسته میشه. واسه همین زودتر کارمون را تموم کردیم که برگردیم. وقتی بیرون آمدیم که سوار ماشین بشیم عین سیل بارون می آمد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی شاهرخ هم سر حال اومده بود. سه تایی می خندیدیم. این بارون اگر برای همه قشنگ بود برای ما معنای خاص باشکوهی داشت. از ته دل لبخند می زدم. شاهرخ با همه خستگیش ازم خواست که به جای اینکه مستقیم برم راه را دور کنم و  بندازم توی نیاوران تا بیشتر کیف کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی برگشتیم خونه شاهرخ حسابی خسته بود و بلافاصله خوابش برد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و نازنین احساس خیلی خوبی داشتیم. این باران تنها یک باران ساده پاییزی نبود. یک دنیا معنا و مفهوم درون هر قطره حیات بخش آن نهفته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iribnews.ir/News/Photo/32969_da2a38e1-32b4-4023-8583-547da32219f7.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 194px; HEIGHT: 183px&quot; height=218 alt=rain hspace=0 src=&quot;http://www.iribnews.ir/News/Photo/32969_da2a38e1-32b4-4023-8583-547da32219f7.jpg&quot; width=194 align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;باز باران با ترانه &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;با گهرهای فراوان &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;می خورد بر بام خانه &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;یادم آرد روز باران &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;گردش یک روز دیرین &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;خوب و شیرین &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;توی جنگلای گیلان&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;....&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;می شنیدم از پرنده &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;از لب باد وزنده &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;زارهای زندگانی &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;درسهای جاودانی&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;&quot; بشنو از من کودک من &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;پیش چشم مرد فردا&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;زندگانی خواه تیره &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;خواه روشن &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;هست زیبا&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;هست زیبا&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;هست زیبا&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 07:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farab22&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>farab22</dc:creator>
<guid>http://farab22.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چی بگم ؟</title>
<link>http://farab22.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>یعنی مرده شور این مخابرات و تمام سازمانهای با ربط و بی ربط به اینترنت را ببرند با این سرویس مزخرف افتضاحشون. نمی دونم نفرینشون کنم یا واگذارشون کنم به خدا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک موقع یکی عین ما شدیدا احتیاج به یک سی اطلاعات پزشکی دارویی داره ... سایتهای اصلی خارجی یا فیلترند یا به لطف سوپر سرعت اینترنت باز نمی شن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آهای آقایی که نشستی  سرعت را آوردی پایین ... با تو هستم ها ...یک کاری نکن آه خانواده های امثال من یهو بگیردت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا خود دانی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 19:04:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farab22&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>farab22</dc:creator>
<guid>http://farab22.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مولانا</title>
<link>http://farab22.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;گر توکل می کنی در کار کن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;کشت کن پس تکیه بر جبار کن&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;دوست دارد یار این آشفتگی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;کوشش بیهوده به از خفتگی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;مولاتا جلال الدین رومی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 09:01:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farab22&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>farab22</dc:creator>
<guid>http://farab22.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنجالیم جنجالی</title>
<link>http://farab22.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>آی دلم اینقدره واسه فیس بوک و statues هاش تنگ شده که نگو .... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آهای اونایی که فی. لتر می کنید...هر ار بکنید نمی تونید این احساس خوش من را الان فیلتر بکنید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فیس بوک که نیست... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینترنت که هست &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009900 size=5&gt;جنجالیم جنجالی....&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;با منصور میخونم و می رقصم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;وای فیس بوک جات خالیه &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;شمع و چراغا رو روشن کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;همسایه ها رو خبر کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;نه اصلا دنیا را خبر کنید &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;امشب چراغ خونه ما روشنه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;روشن روشن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;همه جا آب و جارو شده &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;وای خداجوووووووووووووووون&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;مرسی &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;مرسی &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;STRONG&gt;مرسی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;HR&gt;
 پینوشت: هومن خان در جواب پست اختصاصیتون باید بگم بهترین کاری که شما می توند بکنید اینه که یک وبلاگ بزنید. اینجوری ارتباط شما با نویسندگان سایر وبلاگها دوطرفه میشه
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009900 size=5&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 13:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farab22&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>farab22</dc:creator>
<guid>http://farab22.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا نمی نویسم</title>
<link>http://farab22.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>نوشتن برای خودش حال و هوای خاصی می خواد. این حال و هوا با روحیات هر شخصی متفاوته. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نویسنده قهار و حرفه ای نیستم. توی این وبلاگ فقط بعضی از چیزایی را که در دفتر خاطرات خصوصیم می نوشتم و فکر می کردم شاید برای بقیه هم جالب باشه می نویسم. چند بار تصمیم گرفتم اسباب کشی کنم و برم توی بلاگر . اما هر بار به دلیلی منصرف شدم. اوایل به خاطر اینکه هنوز شور و شوقی بر ای پیشرفت تمام جنبه های علمی کشورم داشتم و با خودم می گفتم هر چی باشه اینجا رو یک سری بر و بچه های ایرانی هم سن و سال خودم راه انداختم و حداقل کمکی که بهشون می تونم بکنم اینه که همین جا بمونم. بعدها به محیط بلاگفا دل بستم و بعد بهش عادت کردم و بعدتر از همه این صفحه و &quot; گاز نگیر&quot; دیگه شده بود خونه دومم . خونه شخصی خودم که هر جور می خواستم دکورش را عوض می کردم و یک جورایی هم وبلاگ عین بچه آدم میشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان هم دلم نمی یاد درش را تخته کنم. تمام خاطرات خوش و خوب و بعضا بد ۵ سال گذشته ام اینجاست. بعضی وقتها هم هوس می کنم بازم اینجا بنویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما از حال و هوای نوشتن می گفتم. شاید بد نباشه به سبک یکی از اون بازیهای قدیمی وبلاگی یک اعترافی اینجا بکنم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من آدمی هستم که وقتی مشکلی پیش بیاد به جای اینکه دنبال گوشی واسه درد و دل بگردم و حرف بزنم به قول معروف توی خودم می رم و سکوت پیشه می کنم تا سر و صدای قضیه زودتر بخوابه یا اوضاع آرومتر بشه و سر آرامش بتونم تصمیم بگیرم. اگر اینجا بعد از اون سکوت دو ماهه یک دفعه سر قضیه برادرم حرف زدم برای این بود که فشارش خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی بود که بتونم تحمل کنم. یعنی به عبارتی اینجا فریاد زدم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال الان اوضاع احوال جوریه که بازم نمی تونم حرف بزنم. اینجور وقتها بیشتر می خونم تا اینکه بنویسم. خوندن هم نه اینکه فکر کنی تاریخ جنگهای ۱۰۰۰ ساله ایران و روم یا ادبیات روسیه یا کتابهای فلسفی عرفانی را بخونم ها ! نه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط یک چیزی می خونم که ذهنم آزاد بشه و یادم بره دور و برم چه خبره. کتابهایی مثل ۱۰۱ راه برای ذله کردن پدر  مادرها  و معلمها... ماجراهای هرکول پوارو... ماجراهای باشگاه دانشمندان دیوانه...بابالنگ دراز ...ماتیلدا... شوهر مدرسه ای  و خلاصه هر کتابی که همه چیز هست به جز جدی و توش از یاس و نا امیدی و فلسفه بافی های پوچ گرایانه خبری نباشه. این روزها همش دور و ور بخش کتابهای نوجوانان شهر کتاب پرسه می زنم. جایی که یادم میره چند سالمه و حال و هوای روزهایی را برام زنده می کنه که دنبال ماجراجویی بودم و هیچ مشکلی لاینحل به نظر نمی رسید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما در مورد برادرم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناشکریه اگر بگم اوضاع هنوز خوب نیست و دروغه اگر بگم مشکل حل دیگه حل شده. واقعیت اینه که آزمایشها نشون داد که مشکل برادرم بر خلاف اون چیزی که اولش به ما گفته بودند که بدترین حالت ممکن است در واقع بهترین حالت بود و درمانش هم به راحت ترین شیوه قابل انجام است و نام اون بیماری که نباید اسمش را برد را هم پرفسورها از روی بیماری برداشتند و میگن اصلا اون جوری نیست. یک توده ساده است که فقط بدجایی در اومده بوده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما به هر حال تازه  در آغاز راه درمانیم که مسلما راه زمان بر و طولانی خواهد بود و تا زمانی که همه چیز به حالت نرمال و اولیه بر نگرده نمی تونم بگم اوضاع ۱۰۰٪ روبراهه. ولی خوب الحمدالله الان ۹۰٪ روبراهه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا این همه صغری کبری چیدم که بگم ممکنه مدتها چیزی ننویسم چون حسش را هنوز ندارم. شاید هم دیدی هفته دیگه نوشتم.نمی دونم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اما هر روز به اینجا سر می زنم و کامنتها را می خونم. به خصوص طی ۳ ماه گذشته خیلی از کامنتها واقعا دلگرم کننده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط یک مطلب دیگه مونده: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اینجا دوستای خوبی پیدا کردم که نشون دادند بر خلاف نظریه نمام منفی بافان در دنیای مجازی هم دوستی های واقعی می تونه شکل بگیره. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست آن باشد که گیرد دست دوست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در پریشان حالی و درماندگی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خصوص اون دوستایی که از راه دور در اوج ناراحتی من تماس گرفتند و شنیدن صداشون و همدردیشون و کمکهای فکری که دادند خیلی کمک بزرگی بود و خودشون می دونند من چه کسانی را می گویم. و یا حتی کسانی که با گذاشتن پست در وبلاگشون یا پیغامهای خصوصی و عمومی حتی شده یک همدردی ساده کردند. از همه ممنون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونم خیلی ها هم کامنت ندادند اما پیگیر بودند و برای سلامتی برادرم دعا کرده بودند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همه شما عزیزان از خدا فقط و فقط آرزوی سلامتی می کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 03:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farab22&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>farab22</dc:creator>
<guid>http://farab22.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://farab22.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#009933 size=7&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#009933 size=7&gt;&lt;STRONG&gt;خدا را صد هزار مرتبه شکر &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/2we9pwy.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 16:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=farab22&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>farab22</dc:creator>
<guid>http://farab22.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
